داستان شب/ لاک پشتی که می خواست زودتر برسد/ قصه درمانی

رکنا: برگ دوست دارد مثل خرگوش های محله زود به خانه برسد، اما پاهایش آهسته حرکت می کنند. یک مسیر آشنا، با چند چیز کوچک و دیدنی، به او نشان می دهد که سفرش می تواند به اندازه مقصد دوست داشتنی باشد.

اسم لاک پشت کوچولو برگ بود.

برگ کوله زردی داشت که هر صبح آن را روی لاکش می گذاشت. در کوله اش یک دستمال، ظرف کوچک غذا و مدادی سبز بود.

خانه برگ آن طرف باغ قرار داشت؛ پشت در چوبی کوتاهی که رویش تصویر یک برگ کشیده بودند.

از خانه تا محل بازی راه زیادی نبود، اما دوستان خرگوشش همیشه زودتر می رسیدند.

وقتی برگ هنوز از کنار نیمکت می گذشت، آن ها نزدیک درخت بلوط بودند.

وقتی برگ به درخت می رسید، آن ها دو دور بازی کرده بودند.

برگ از بازی با دوستانش خوشش می آمد، ولی از دیر رسیدن نه.

آن عصر، وقتی بازی تمام شد، به دو خرگوش گفت:

«امروز من هم می خواهم زود برسم.»

خرگوش اول پرسید:

«می خواهی مسابقه بدهیم؟»

برگ به پاهای خودش نگاه کرد.

«نه. فقط می خواهم یک بار منتظر من نباشید.»

خرگوش دوم گفت:

«ما تا در باغ می رویم و آن جا می مانیم.»

برگ سر تکان داد.

دوستانش راه افتادند و او هم قدم هایش را تندتر کرد.

یک قدم.

قدم بعدی.

باز هم یک قدم.

اما هرچه عجله می کرد، کوله زردش بیشتر تکان می خورد. بندش به گردنش می سایید و نفسش از حالت همیشگی تندتر شده بود.

کنار نیمکت ایستاد.

کوله را کمی جابه جا کرد و زیر لب گفت:

«چرا راه برای من طولانی تر است؟»

از زیر نیمکت، صدای آرامی آمد:

«راه همان راه است.»

حلزونی روی پایه چوبی نشسته بود.

برگ گفت:

«ولی دوستانم زودتر تمامش می کنند.»

حلزون گفت:

«درست است. آن ها تندتر می روند.»

برگ منتظر جمله دیگری ماند؛ جمله ای که شاید پاهایش را تند کند.

اما حلزون فقط شاخک هایش را تکان داد و گفت:

«بند کوله ات پیچ خورده. شاید اگر صافش کنی، راحت تر بروی.»

برگ بند را صاف کرد.

کوله بهتر روی لاکش نشست.

راه هنوز تمام نشده بود، ولی حالا گردنش کمتر اذیت می شد.

کمی جلوتر، کنار سنگ صاف، چیزی برق زد.

برگ اول خواست از کنارش بگذرد. وقت نگاه کردن نداشت. باید زود می رسید.

اما آن برق دوباره در چشمش افتاد.

ایستاد.

روی برگ کوچکی، قطره آب گردی نشسته بود. داخل قطره، تصویر وارونه باغ دیده می شد.

برگ سرش را نزدیک برد.

«چه باغ کوچکی!»

در قطره، درختی بود که سرش پایین و ریشه اش بالا به نظر می رسید. تکه ای از آسمان هم در آن جا گرفته بود.

برگ خندید.

با خودش گفت:

«اگر می دویدم، شاید این را نمی دیدم.»

بعد یاد دوستانش افتاد و دوباره راه افتاد.

نزدیک بوته نعناع، بوی تازه ای آمد.

برگ آن بو را می شناخت. مادرش گاهی چند برگ نعناع کنار غذا می گذاشت.

باد از روی بوته گذشت و بو را همراه خودش آورد.

برگ بدون اینکه چیزی بچیند، چند لحظه کنار بوته ماند.

81aa9b14-aaf0-47bb-8df6-0648bc200139

بعد صدای کوچکی شنید.

تق.

گردوی خشکی از روی شاخه افتاده بود.

سنجابی از بالا گفت:

«پایین را نگاه کن!»

برگ گردو را دید و کنار رفت.

سنجاب پایین آمد، گردو را برداشت و تشکر کرد.

برگ پرسید:

«تو هم همیشه عجله داری؟»

سنجاب گفت:

«بعضی وقت ها. بعضی وقت ها هم آن قدر این طرف و آن طرف می روم که یادم می رود برای چه آمده بودم.»

هر دو خندیدند.

سنجاب گردو را برداشت و از تنه بالا رفت.

برگ مسیرش را ادامه داد.

حالا از دور می توانست در باغ را ببیند. دو دوست خرگوشش آن جا بودند. یکی روی پله نشسته بود و دیگری گوشش را می خاراند.

برگ دوباره دلش خواست سریع تر شود.

چند قدم تند برداشت، اما این بار پیش از آنکه کوله اذیتش کند، آرام تر شد.

کنار راه، جوانه کوچکی از خاک بیرون آمده بود.

دو برگ تازه داشت و درست کنار یک سنگ رشد کرده بود.

برگ به آن نگاه کرد.

صبح آن را ندیده بود.

شاید آن وقت حواسش به دوستانش بود که جلوتر می رفتند.

آهسته گفت:

«سلام، کوچولو.»

جوانه جوابی نداد، اما با باد کمی تکان خورد.

برگ تصمیم گرفت فردا دوباره نگاهش کند. لازم نبود بفهمد تا صبح چقدر بزرگ می شود. فقط می خواست ببیند هنوز همان جا هست یا نه.

وقتی به در باغ رسید، دوستانش بلند شدند.

خرگوش اول گفت:

«رسیدی!»

برگ نفس آرامی کشید.

«بله.»

خرگوش دوم پرسید:

«راه چطور بود؟»

برگ خواست بگوید:

«طولانی.»

اما بعد قطره آب را به یاد آورد.

بوی نعناع.

گردوی افتاده.

جوانه کنار سنگ.

گفت:

«چند چیز دیدم.»

دوستانش نزدیک تر آمدند.

«چه چیزهایی؟»

برگ گفت:

«یک باغ وارونه توی قطره آب. یک جوانه تازه. سنجاب هم گردویش را انداخت.»

خرگوش اول به پشت سرش نگاه کرد.

«ما جوانه را ندیدیم.»

برگ به کنار راه اشاره کرد.

«همان جاست. فردا می توانیم با هم نگاهش کنیم.»

آن ها تا خانه برگ همراهش رفتند. این بار خرگوش ها آرام تر قدم برداشتند، چون می خواستند حرف های او را بشنوند.

برگ از دوستانش نخواست همیشه آهسته بروند. خودش هم قرار نبود ناگهان مثل آن ها تند شود.

فقط آن چند قدم را کنار هم رفتند.

مادر در خانه را باز کرد.

کوله زرد را گرفت و پرسید:

«خسته شدی؟»

برگ گفت:

«کمی. اول راه خیلی عجله کردم.»

مادر بند کوله را نگاه کرد.

«بعدش چطور؟»

برگ گفت:

«بعدش راحت تر آمدم.»

شب، وقتی روی تخت دراز کشید، مادر پتویش را مرتب کرد.

برگ گفت:

«من هنوز دلم می خواهد بعضی وقت ها زودتر برسم.»

مادر کنار او نشست.

«می فهمم.»

برگ کمی فکر کرد.

«ولی امروز چیزهایی هم در راه بود.»

مادر پرسید:

«کدامشان را بیشتر دوست داشتی؟»

برگ لبخند زد.

«باغ داخل قطره را. همه درخت هایش کوچک بودند.»

چشم هایش آرام بسته شدند.

در خیال او، قطره آب هنوز روی برگ مانده بود و باغ کوچکش را نگه داشته بود.

جوانه کنار سنگ استراحت می کرد.

خرگوش ها به خانه خودشان رسیده بودند.

کوله زرد کنار در بود.

برگ هم در تخت خودش بود؛ همان جایی که از اول می خواست برسد.

دیگر قدمی نمانده بود.

فقط بالش نرم بود، پتوی گرم و صدای آرام مادر که می گفت:

«شب به خیر، برگ جان.»

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256876
  • دریاچه الندان ساری