رمان صندلی شماره ۱۴ / این بار برای خودم/ قسمت دوازدهم و پایانی پاورقی روانشناسی

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، صبح، سحر پیش از زنگ ساعت بیدار شد. چند لحظه در تخت ماند و به روشنایی کم رنگ پشت پرده نگاه کرد. ناهید در اتاق کناری خواب بود. علی شب قبل به محل اقامتش برگشته بود و خانه آرام بود.

سحر بلند شد، صورتش را شست و کتری را روی اجاق گذاشت. تا آب جوش بیاید، کنار میز ایستاد. پوشه مدارک همان جا بود؛ بسته، با برگه ای روی آن که نوشته بود: سحر و ناهید.

دستش را روی پوشه گذاشت، اما بازش نکرد.

برای آن صبح به هیچ کدام از کاغذها احتیاج نداشت.

چای را خورد و برای ناهید یادداشت گذاشت:

- رفتم یونس رو ببینم. همون قراری که دیشب گفتم. بعدش برمی گردم.

پالتویش را پوشید. وقتی دستش را در جیب برد، کلید خانه تهران به انگشتش خورد. آن را بیرون آورد و چند ثانیه نگاه کرد؛ همان کلیدی که صبح رفتن از تهران همراهش بود.

کلید را دوباره در جیب گذاشت و بیرون رفت.

ترمینال قدیم هنوز کاملاً بیدار نشده بود. مردی جلوی دکه، لیوان های کاغذی را روی هم می چید و صدای جارو از انتهای سالن می آمد.

سحر ردیف صندلی ها را پیدا کرد. شماره چهارده کنار پنجره بود. نشست و کیفش را روی پایش گذاشت.

این صندلی، آن صندلی تهران نبود؛ فقط شماره شان یکی بود. نخستین بار که در این ترمینال چشمش به عدد چهارده افتاده بود، یاد صبح رفتن افتاده بود؛ چمدان کوچک، گوشی خاموش و خیابان هایی که پشت شیشه اتوبوس دور می شدند.

حالا بدون چمدان آمده بود.

یونس چند دقیقه پیش از ساعت هشت رسید. از دور او را دید، قدمش را آهسته کرد و جلو آمد.

- سلام.

- سلام.

به صندلی کناری اشاره کرد.

- بشینم؟

سحر سر تکان داد.

یونس نشست. دست هایش روی زانو بود. مدتی به کف سالن نگاه کرد، بعد گفت:

- دیشب فکر کردم شاید نظرت عوض بشه و نیای.

سحر به او نگاه کرد.

- اگر عوض می شد، خبر می دادم.

مرد سر تکان داد.

- خوبه.

چند نفر از کنارشان گذشتند. کودکی خواب آلود به شانه پدرش تکیه داده بود و کفش یکی از پاهایش در دست مادر بود.

یونس پرسید:

- چرا اینجا؟

- دلم می خواست جایی باشه که هر وقت حرفمون تموم شد، هر کدوم بتونیم بریم.

مرد به ردیف صندلی های روبه رو نگاه کرد.

- چی می خواستی بگی؟

سحر کیفش را کنار خود گذاشت.

- جواب آزمایش رو شنیدم. درباره اینکه پدرم کیه، دیگه سوالی ندارم. ولی این جواب، بقیه چیزها رو درست نکرده.

- می دونم.

- نمی خوام مجبور باشم بهت بگم بابا، فقط چون یه برگه نسبت ما رو روشن کرده.

لب های یونس تکان خورد، اما حرفی نزد.

سحر ادامه داد:

- نمی خوام از طریق علی، ناهید یا فرهاد از من خبر بگیری. اگر بخوام باهات حرف بزنم، خودم تماس می گیرم.

- یعنی دیگه نبینمت؟

- یعنی الان نمی تونم بهت قول بدم چه رابطه ای خواهیم داشت.

یونس دست هایش را به هم مالید.

- من خیلی سال منتظر بودم.

سحر نگاهش کرد.

- من هم خیلی سال چیزهایی رو نمی دونستم که حق داشتم بدونم. نمی خوام حالا برای جبران سال های تو، از وقت خودم بگذرم.

مرد سرش را پایین انداخت.

این بار سحر منتظر شد. عجله نکرد سکوت را با جمله ای نرم تر پر کند.

یونس بعد از مدتی گفت:

- فکر می کردم اگر پیدات کنم، می تونم همه چیز رو توضیح بدم.

- بعضی چیزها رو توضیح دادی.

- ولی کافی نبود.

- نه.

مرد نفسش را آهسته بیرون داد.

- حق داری.

سحر نمی دانست این جمله تا چه اندازه در رفتار او دوام خواهد آورد. برای فهمیدنش باید زمان می گذشت. اما همان لحظه، یونس از او نخواست تصمیمش را عوض کند.

یونس از جیب داخلی کتش عکسی بیرون آورد. آن را روی صندلی میانشان گذاشت.

- این پیش من بود. اگر بخوای، مال تو.

سحر عکس را برداشت. کودک کوچکی روی سه چرخه نشسته بود و مینا پشت سرش خم شده بود. گوشه تصویر، دست مردی دسته سه چرخه را گرفته بود.

- منم؟

- آره. هنوز سه سالت نشده بود.

سحر به صورت مادر نگاه کرد. جوان بود و به دوربین نگاه نمی کرد؛ چشمش به پای کودک بود که روی رکاب قرار نمی گرفت.

- ناهید اون موقع پیشمون بود؟

- این عکس قبل از رفتنش گرفته شده.

سحر عکس را برگرداند. پشت آن چیزی نوشته نشده بود.

- تاریخش رو می دونی؟

- دقیق نه. تابستون بود.

سحر سر تکان داد.

- نگهش می دارم.

یونس دست هایش را از روی زانو برداشت.

- می تونم یه چیزی بگم؟

- بگو.

- نباید اون کاغذها رو به علی می دادم. نباید از اون راه مجبورش می کردم منو وارد زندگی تو کنه.

سحر به عکس نگاه کرد.

- نباید.

- و وقتی مادرت گفت نتیجه روشنه، باید خودم می رفتم می پرسیدم.

سحر عکس را داخل کیف گذاشت.

- این ها رو به ناهید هم بگو. اگر خواست بشنوه.

یونس سر تکان داد.

چند دقیقه بعد، سحر بلند شد. مرد هم از جا برخاست، اما دستش را برای در آغوش گرفتن او جلو نیاورد.

- مراقب خودت باش.

سحر گفت:

- خداحافظ.

راه افتاد. چند قدم که دور شد، برگشت. یونس هنوز کنار صندلی ایستاده بود. دستش را کمی بالا آورد.

سحر با حرکت کوتاه سر جواب داد و از سالن بیرون رفت.

ناهید وقتی در را باز کرد، موهایش هنوز از شستن خیس بود.

- دیدیش؟

- آره.

کنار رفت تا سحر وارد شود.

- چطور بود؟

سحر پالتویش را درآورد.

- سخت بود. ولی حرفم رو زدم.

ناهید چیزی نپرسید. به آشپزخانه اشاره کرد.

- صبحانه نخوردی؟

- فقط چای.

- پس بیا. نون تازه گرفتم.

سحر پشت میز نشست. ناهید پنیر را جلو آورد و استکانش را پر کرد.

مدتی درباره ملاقات حرف زدند. سحر جمله های خودش و یونس را تا جایی که به یاد داشت تعریف کرد. بعد عکس را از کیف بیرون آورد.

ناهید با دیدنش لبخند زد.

- این سه چرخه رو یادمه.

- مال من بود؟

- اول مال من بود. بعد رسید به تو.

سحر به عکس نگاه کرد.

- پس بالاخره یه چیزی از تو به من رسیده بوده.

لبخند ناهید محو شد. سحر دستش را روی میز، نزدیک دست او گذاشت.

- اینو برای سرزنش نگفتم.

- می دونم.

چند لحظه بعد، ناهید گفت:

- دلم می خواد از این به بعد بیشتر همدیگه رو ببینیم.

- من هم.

- می تونم بیام تهران؟

سحر لقمه اش را پایین گذاشت.

- بیا. فقط قبلش با هم هماهنگ می کنیم. دخترم هم می خواد ببینتت.

ناهید خندید.

- هنوز عجیبه یکی منتظر دیدن خاله اش باشه و منظورش من باشم.

سحر برایش چای ریخت.

- برای من هم عجیبه که خواهرم نشسته صبحانه می خوره.

این بار هر دو خندیدند. خنده کوتاه بود، اما مجبور نشده بودند برای رسیدن به آن چیزی را انکار کنند.

علی نزدیک ظهر آمد. ناهید گفته بود برای چند ساعت به خانه خودش می رود. پیش از رفتن، سحر را در آغوش گرفت.

این بار سحر عقب نرفت.

وقتی در بسته شد، علی کنار میز ایستاد.

- چای می خوری؟

سحر گفت:

- اگر می ریزی، برای من هم بریز.

علی به آشپزخانه رفت. سحر صدای برداشتن استکان ها را شنید. همین کار ساده، صبح های زیادی از خانه تهران را به یادش آورد؛ صبح هایی آرام و صبح هایی که حتی صدای گذاشتن قاشق در نعلبکی آزارش می داد.

علی استکان ها را آورد و نشست.

- درباره برگشتن فکر کردی؟

- آره.

مرد منتظر ماند.

- می خوام برگردم تهران.

علی نفسش را بیرون داد، اما سحر ادامه داد:

- به زندگی خودم برمی گردم. کارم اونجاست، دخترم اونجاست، خونه ام اونجاست. درباره ما هم می خوام فرصت بدم ببینیم چه کار می کنیم.

- من هم همین رو می خوام.

- ولی برگشتنم به معنی بسته شدن این بحث نیست.

- می دونم.

سحر به بخار چای نگاه کرد.

- قبلاً هر بار برگشتم، یه مدت با هم مهربون تر شدیم و بعد خیلی چیزها دوباره همون شد. این بار می خوام درباره چیزی که اتفاق افتاده حرف بزنیم، حتی وقتی حال و حوصله اش رو نداریم.

علی سر تکان داد.

- باشه.

- اگر برای جواب دادن وقت خواستی، بگو. ولی نذار حرف برای همیشه همون جا بمونه.

- سعی می کنم.

سحر نگاهش کرد.

علی جمله اش را اصلاح کرد:

- مسئولیتش با منه. اگر عقب کشیدم، نباید منتظر بمونم تو دوباره دنبالش بیفتی.

سحر استکان را برداشت.

- من هم اگر احتیاج به فاصله داشته باشم، می گم کجام و کی خبر می دم. نمی خوام دخترمون دوباره بین تلفن های ما گیر کنه.

علی مدتی ساکت ماند.

- ازش عذرخواهی کردم. بابت اینکه بهش زنگ زدم ازت خبر بگیره.

- من هم باهاش حرف می زنم.

علی پرسید:

- با هم برگردیم؟

سحر کمی فکر کرد.

- بله. ولی بلیت برگشت خودم رو خودم می گیرم.

علی لبخند کم رنگی زد.

- باشه.

روز پیش از رفتن، سحر تنها به آرامستان رفت.

نشانی مزار مادر را می دانست. سال ها بود برای آمدن به آنجا به کسی احتیاج نداشت. بطری آب را روی سنگ خالی کرد و با دستمال، خاک نشسته روی حروف را پاک کرد.

نام مینا زیر انگشتش پیدا شد.

کنار مزار نشست. حرف هایی که در خانه برای گفتن آماده کرده بود، همان ابتدا از ذهنش رفتند.

مدتی فقط به نام مادر نگاه کرد.

بعد آهسته گفت:

- فهمیدم.

صدای باد میان شاخه ها می پیچید.

- ناهید رو دیدم. مدارک رو هم گرفتم.

مکث کرد.

- دلم برات تنگ شده. ازت عصبانی هم هستم.

اشکش روی صورتش پایین آمد. پاکش نکرد.

- نمی دونم اگر بودی چی می گفتی. نمی خوام خودم از طرف تو جواب بسازم.

دستش را روی سنگ گذاشت.

- فقط کاش گذاشته بودی وقتی زنده بودی، این حرف ها رو به خودت بزنم.

مدتی نشست. نه نامه ای پیدا شد، نه جمله ای از گذشته ناگهان پاسخ همه چیز شد. وقتی بلند شد، هنوز دلش برای مادرش تنگ بود و هنوز از او دلخور بود.

بطری خالی را برداشت و به سمت در رفت.

صبح حرکت، چمدان را روی تخت باز کرد. لباس ها را تا زد و داخلش گذاشت. این بار سه بار باز و بسته اش نکرد.

پوشه مدارک در کیف دستی جا گرفت. عکس ناهید و خودش را میان دو برگ مقوا گذاشت تا خم نشود. عکس سه چرخه را هم کنارش گذاشت.

ناهید برای بدرقه آمد. بسته کوچکی همراه داشت.

- برای راهه. یه چیزی بخورید.

سحر بسته را گرفت.

- باز داری خواهر بزرگه می شی؟

ناهید خندید.

- دارم امتحان می کنم ببینم بلدم یا نه.

سحر او را در آغوش گرفت.

- لازم نیست یه دفعه همه سال ها رو جبران کنیم.

ناهید سرش را به شانه او تکیه داد.

- باشه.

پیش از رفتن، روزی را برای دیدار بعدی مشخص کردند. ناهید تاریخ را در گوشی اش نوشت. سحر برای دخترش پیام فرستاد که خاله چه روزی می آید.

قرارشان فقط یک وعده مبهم نماند.

در راه ترمینال، سحر از راننده خواست چند دقیقه کنار ترمینال قدیم توقف کند. علی نگاهش کرد.

- چیزی جا گذاشتی؟

- نه. زود برمی گردم.

بدون چمدان پیاده شد. وارد سالن شد و به سمت ردیف صندلی ها رفت.

شماره چهارده خالی بود.

نشست و دستش را روی لبه سرد صندلی گذاشت. آن سوی سالن، دختر جوانی دسته چمدانش را بالا می کشید. گوشی اش زنگ خورد. چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد جواب داد:

- راه افتادم. وقتی رسیدم خبر می دم.

سحر نگاهش را برگرداند.

درباره آن دختر چیزی نمی دانست؛ از کجا می رفت، چرا می رفت، چه کسی منتظرش بود. فقط دید که گوشی را در کیف گذاشت، چمدانش را برداشت و به سمت خروجی رفت.

سحر هم بلند شد.

دیگر لازم نبود از این صندلی پاسخی بگیرد. قرار نبود عدد چهارده همه زندگی اش را توضیح بدهد. صندلی، جایی بود که چند دقیقه روی آن نشسته و تصمیم گرفته بود بعدش کجا برود.

به سمت در راه افتاد.

وقتی به خانه تهران رسیدند، هوا رو به تاریکی بود. علی چمدان ها را کنار پاگرد گذاشت. سحر کلید را از جیبش بیرون آورد و در را باز کرد.

همان راهروی کوتاه بود، همان پنجره رو به کوچه و همان خط های مداد روی دیوار که قد دخترشان را نشان می داد.

سحر کنار دیوار ایستاد. انگشتش را روی یکی از تاریخ ها کشید.

علی پشت سرش گفت:

- چمدونت رو ببرم اتاق؟

- آره، ممنون.

سحر وارد آشپزخانه شد. پنجره را باز کرد. هوای مانده خانه آرام جابه جا شد.

گوشی اش لرزید. پیام ناهید بود:

- رسیدید؟

سحر نوشت:

- رسیدیم خونه.

بعد عکسی از استکان هایی که روی میز گذاشته بود برایش فرستاد.

چند دقیقه بعد، دخترش زنگ زد. سحر جواب داد و میان حرف هایش خندید. علی از اتاق بیرون آمد و برای هر دو چای ریخت.

هیچ چیز به همان سادگی که در را باز کرده بودند، حل نشده بود. آنها هنوز گفت و گوهای سختی در پیش داشتند. سحر این را می دانست. علی هم دیگر وانمود نمی کرد که نمی داند.

چند هفته بعد، سر یک قرار ساده دوباره بحثشان شد.

علی گفته بود ساعت هفت می رسد و نزدیک نه آمده بود. سحر کنار میز ایستاده بود و شام سرد شده بود.

علی شروع کرد توضیح دادن. سحر میان حرفش گفت:

- مسئله فقط دیر رسیدنت نیست. می تونستی خبر بدی.

مرد خسته بود. دستش را روی صورتش کشید و گفت:

- تو باز فکر کردی من...

جمله اش را تمام نکرد.

سحر نگاهش کرد.

علی بعد از چند ثانیه گفت:

- ببخش. نباید به جای تو بگم چی فکر کردی. باید زنگ می زدم.

سحر هنوز عصبانی بود. عذرخواهی، شام را گرم نکرده و دو ساعت انتظار را از بین نبرده بود. اما گفت و گو همان جا به گذشته او منحرف نشد.

کیفش را از روی صندلی برداشت.

علی پرسید:

- می ری؟

- یه دور پیاده روی می کنم. نیم ساعت دیگه برمی گردم. بعد حرف می زنیم.

- باشه.

سحر در را باز کرد و بیرون رفت. در کوچه چند بار نفس عمیق کشید. تا نانوایی رفت و از خیابان کناری برگشت.

وقتی رسید، علی میز را مرتب کرده بود. شام روی اجاق بود.

سحر کیفش را گذاشت و نشست.

حرفشان هنوز تمام نشده بود. این بار برای تمام کردنش ماندند.

یک عصر جمعه، سحر عکس ها را روی فرش چید. ناهید برای دیدنشان آمده بود و کنار دختر سحر نشسته بود. گاهی عکسی را برمی داشت و نام کسی را می گفت. گاهی هم هر سه به تصویری نگاه می کردند و هیچ کدام نمی دانستند چه کسی آن را گرفته است.

سحر آن عکس ها را جدا گذاشت تا بعداً پشتشان بنویسد: تاریخ و عکاس نامعلوم.

دیگر جای خالی را با حدس پر نمی کرد.

عکس خودش و ناهید را در صفحه تازه ای گذاشت. کنار آن، عکس همان روز را قرار داد؛ دو زن میانسال در آشپزخانه، با استکان چای در دست.

میان دو عکس، سال های زیادی گذشته بود.

دخترش به صفحه نگاه کرد و گفت:

- این یکی رو قشنگ اومدید.

ناهید پرسید:

- کدوم؟

- هر دوتاش.

سحر خندید.

بعد دفتر کودکی اش را برداشت. صفحه ای را پیدا کرد که روی آن نوشته بود: علی می گه نترس.

مدتی به خط کودکانه نگاه کرد. چیزی را خط نزد و جمله تازه ای هم جای آن ننوشت. دفتر را بست و کنار آلبوم گذاشت.

از آشپزخانه صدای ناهید آمد:

- سحر، چای می خوری؟

سحر بلند شد.

- آره. الان می آم.

و رفت کنارشان نشست.

پایان

# قسمت اول  /  # قسمت دوم  / # قسمت سوم  / # قسمت چهارم  / # قسمت پنجم  / # قسمت ششم / # قسمت هفتم / #قسمت هشتم / #قسمت نهم / # قسمت دهم / قسمت یازدهم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1245989
  • فیلم / ورود عجیب مجری زن صدا و سیما با تراکتور به استودیو / «می‌خواهم اسرائیل را شخم بزنم»