رمان صندلی شماره ۱۴ / دختری که مادرش را صدا می زد / قسمت نهم پاورقی روانشناسی

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سحر زودتر از ساعت قرار رسید. کافه هنوز خلوت بود و مردی پشت پیشخوان، استکان ها را روی سینی می چید. میزی کنار پنجره انتخاب کرد؛ جایی که در ورودی را ببیند.

شب قبل، ناهید فقط گفته بود پنجاه و سه سال دارد، در شیراز زندگی می کند و مینا را از نزدیک می شناخته است. وقتی سحر پرسیده بود چه نسبتی با او دارد، جواب داده بود:

- می گم. فقط دلم می خواد وقتی می شنوی، روبروم باشی.

سحر از این جمله خوشش نیامده بود. در چند روز گذشته، بارها کسی از او خواسته بود صبر کند، جایی برود یا اول چیزی را بخواند. این بار گفته بود:

- فردا میام، ولی اگر باز قرار باشه نصفه حرف بزنی، نمی مونم.

ناهید گفته بود:

- حق داری.

حالا سحر به در نگاه می کرد و سعی داشت از روی چهره زنانی که وارد می شدند، کسی را تشخیص بدهد که هیچ تصویری از او نداشت.

علی پیشنهاد کرده بود همراهش بیاید. سحر نپذیرفته بود. فقط آدرس را برایش فرستاده و گفته بود بعد از ملاقات خبر می دهد. هنوز نمی دانست حضور علی آرامش می دهد یا باعث می شود هنگام پرسیدن بعضی سوال ها، مراقب صورت او باشد.

زن با پالتویی سرمه ای وارد شد. چند لحظه کنار در ایستاد و سالن را نگاه کرد. وقتی چشمش به سحر افتاد، دستش روی بند کیف ثابت ماند.

سحر فهمید خودش است.

ناهید نزدیک آمد. موهای کنار شقیقه اش سفید بود و خط باریکی از کنار بینی تا گوشه لبش پایین می رفت. نگاهش از صورت سحر جدا نمی شد.

- سحر؟

سحر سر تکان داد.

ناهید صندلی را عقب کشید، اما ننشست.

- می تونم بغلت کنم؟

سحر برای لحظه ای مردد ماند.

- فعلاً بشینیم.

- باشه.

زن نشست و کیفش را کنار پا گذاشت. دست هایش روی میز بود؛ انگشت هایی کشیده، با حلقه ای ساده.

سحر گفت:

- دیشب گفتی منو فراموش نکردی.

- نکردم.

- از کجا منو می شناسی؟

ناهید نفسش را آهسته بیرون داد.

- من خواهرتم.

صدای برخورد استکان با نعلبکی از پشت پیشخوان آمد. سحر به دست های زن نگاه کرد، بعد به صورتش.

- خواهرم؟

- هفت سال از تو بزرگ ترم.

- از طرف پدر؟

- از طرف پدر و مادر. توی شناسنامه هر دومون اسم مینا و یونس نوشته شده.

سحر به پشتی صندلی تکیه داد. جمله را شنیده بود، اما هنوز معنایی در ذهنش پیدا نمی کرد. خواهر داشتن باید تصویری همراه خودش می آورد؛ اتاقی مشترک، دعوایی، لباسی که کوچک شده باشد، صدایی که از جایی دور برگردد. برای او هیچ کدام نیامد.

فقط زنی روبه رویش نشسته بود که منتظر واکنشش بود.

- من چهل و شش سالمه. چطور ممکنه تا امروز ندونم خواهر دارم؟

ناهید نگاهش را پایین انداخت.

- چون خیلی زود از هم جدامون کردن. و بعد، هر بار یکی تصمیم گرفت گفتنش رو عقب بندازه.

سحر فوراً گفت:

- یکی یعنی کی؟

ناهید سر بلند کرد.

- اول بزرگ ترهامون. بعد هم خود من.

ناهید وقتی ده ساله بود، به خانه عمه اش رفته بود؛ زنی که در شهر دیگری زندگی می کرد و بچه نداشت. سحر آن زمان سه ساله بود.

قرار بود ناهید فقط تا آرام شدن اوضاع خانه آنجا بماند. لباس هایش را در ساک کوچکی گذاشته بودند و مادر گفته بود زود برمی گردد.

ناهید با انگشت، قطره آب روی دیواره لیوان را پاک کرد.

- من روز اول حتی لباس هام رو توی کمد نذاشتم. فکر می کردم اگر ساکم آماده باشه، زودتر برمی گردم.

سحر چیزی نگفت.

- بعد مدرسه شروع شد. گفتن وسط سال جابه جا نشو. تابستون شد، گفتن هنوز وضع خونه خوب نیست. کم کم اتاق داشتم، مدرسه داشتم، دوست داشتم، ولی هیچ کس نمی گفت بالاخره قراره کجا زندگی کنم.

- مامان نمی اومد دنبالت؟

- می اومد دیدنم. همیشه هم تنها نبود. بعضی وقت ها تو رو می آورد.

سحر به او خیره شد.

- پس باید یادم باشه.

- شاید چیزی یادت باشه، شاید هم نه. آخرین باری که قبل از اون جدایی طولانی دیدمت، هنوز کوچیک بودی. نمی خوام چیزی تعریف کنم که بعد مجبور بشی توی ذهنت دنبالش بگردی.

سحر نگاهش را به پنجره برگرداند. زنی در پیاده رو دست کودک کوچکی را گرفته بود و بند کیفش را روی شانه جا می انداخت.

- به من چی می گفتن؟ می گفتن تو کی هستی؟

- بعضی وقت ها فقط اسمم رو می گفتن. یادم نیست جلوی تو چقدر از خواهر بودنمون حرف می زدن.

- تو نمی گفتی؟

لب های ناهید به هم فشرده شد.

- من خودم هم بچه بودم، سحر. از یه جایی به بعد، حتی نمی دونستم اجازه دارم بگم می خوام برگردم یا نه.

سحر دوباره نگاهش کرد.

- ولی بعد بزرگ شدی.

- آره.

- بعدش چی؟

ناهید این بار بی درنگ جواب داد:

- بعدش دیگه همه تقصیرها مال بچگی نبود.

پیشخدمت نزدیک شد. سفارش چای دادند. سحر صبر کرد مرد دور شود.

- می خوام بدونم تو چه کار کردی. نه فقط اینکه بقیه چه کار کردن.

ناهید سر تکان داد.

- وقتی هفده سالم بود، بعد از اون دعوا و رفتن شما از خونه، چند بار سعی کردم مامان رو ببینم. عمه ام می گفت وارد ماجرا نشو. بابا می گفت مادرت نمی خواد تو رو ببینه. مامان هم وقتی بالاخره پیداش کردم، گفت فعلاً نیا؛ بذار اوضاع آروم بشه.

- و تو قبول کردی؟

- اولش نه. بعد خسته شدم. بعد هم عصبانی شدم.

- از مامان؟

- از همه. بیشتر از مامان. فکر می کردم تو رو با خودش برده و منو جا گذاشته.

سحر چشم هایش را بست. برای اولین بار به ذهنش رسید که ممکن است همان زنی که او از نبودنش ترسیده بود، برای کودک دیگری مادری باشد که رفته است.

ناهید ادامه داد:

- اون موقع نمی دیدم تو هم چیزی رو انتخاب نکرده بودی. فقط می دیدم تو پیششی و من نیستم.

ناهید از کیفش پوشه باریکی بیرون آورد و روی میز گذاشت.

- این ها رو آوردم که مجبور نباشی فقط حرف منو باور کنی.

داخل پوشه، کپی شناسنامه، چند عکس و دو نامه بود. اصل شناسنامه را هم همراه داشت. سحر نام پدر و مادر و تاریخ تولد را خواند. زن روبه رویش هفت سال از او بزرگ تر بود.

ناهید گفت:

- این فقط نشون می ده چه چیزی ثبت شده. درباره اون آزمایش، من هم جواب کامل ندارم.

سحر نگاهش کرد.

- چرا اسم تو توی پرونده بود؟

- از من هم نمونه گرفتن.

- برای چی؟

- به من گفتن برای روشن شدن یه مسئله خانوادگیه. هفده سالم بود. بابا بردم. توضیحی که الان بتونم دقیق برات تکرار کنم، ندادن.

- نپرسیدی؟

- پرسیدم. گفتن لازم نیست نگران باشم.

سحر خنده کوتاهی کرد؛ خنده ای که بیشتر شبیه بیرون دادن نفس بود.

- این جمله رو خوب بلدن.

ناهید چیزی نگفت.

- جواب رو دیدی؟

- نه. بعداً شنیدم بررسی کامل نشده یا باید دوباره پیگیری بشه. نمی دونم کدومش درست بود. برای همین هم وقتی فرهاد گفت دنبال مدارکی، گفتم هر چیزی مربوط به خودمه، حاضرم برای گرفتنش اقدام کنم.

سحر دستش را روی پوشه گذاشت.

- پس نمی دونی نتیجه چی بوده؟

- نه.

- نمی خوام چند روز دیگه بفهمم می دونستی و فکر کردی هنوز وقتش نیست.

ناهید مستقیم نگاهش کرد.

- نمی دونم. اگر می دونستم، همین الان می گفتم.

سحر عکس اول را برداشت. دختری حدود ده ساله روی فرش نشسته بود و کودک کوچکی به شانه اش تکیه داده بود. پشت سرشان گوشه یک بخاری و پرده ای گلدار دیده می شد.

ناهید گفت:

- این منم. اون هم تویی.

سحر عکس را نزدیک تر آورد. صورت کودک به عکس های خردسالی خودش شبیه بود. روی زانوی دختر بزرگ تر، عروسکی پارچه ای افتاده بود.

- اینو کی گرفته؟

- عمه ام. قبل از اینکه بریم.

پشت عکس، با خودکار آبی نوشته شده بود: ناهید و سحر، تابستان ۱۳۶۲.

سحر مدتی به تاریخ نگاه کرد.

- من هیچ عکسی از تو نداشتم.

- من همین چند تا رو داشتم.

- مامان عکس ها رو برداشته بود؟

- نمی دونم.

جواب کوتاه بود. سحر منتظر ادامه ماند، اما ناهید چیزی به آن اضافه نکرد. برای یک بار، کسی نمی دانست و همان جا متوقف می شد.

چای سرد شده بود. سحر هنوز به سوال اصلی نرسیده بود؛ سوالی که از لحظه شنیدن کلمه خواهر، پشت همه حرف هایش مانده بود.

- تو این همه سال کجا بودی؟

ناهید دست هایش را از روی میز برداشت و در هم قفل کرد.

- ازدواج کردم. یه مدت از ایران رفتم. با مامان رابطه مون قطع و وصل می شد. هر بار حرف می زدیم، به همون دعوا می رسیدیم؛ اینکه چرا منو فرستاد، چرا برنگشت دنبالم، چرا هیچ وقت درست توضیح نداد.

- درباره من نمی پرسیدی؟

- می پرسیدم. خبر درس خوندنت رو داشتم. بعد خبر ازدواجت رو.

سحر سرش را بالا آورد.

- می دونستی ازدواج کردم؟

- آره.

- پس می تونستی پیدام کنی.

ناهید ساکت ماند.

- می تونستی یا نه؟

- می تونستم بیشتر تلاش کنم.

- این جواب سوال من نیست.

ناهید چشم هایش را بست و دوباره باز کرد.

- بله. می تونستم.

سحر عکس را روی میز گذاشت.

- چرا نکردی؟

صدای ناهید پایین آمد.

- مامان می گفت تو چیزی از من یادت نیست. می گفت زندگیت تازه داره آروم می شه. من هم... بخشی از من می خواست خودش درستش کنه. می خواستم همون کسی که ما رو از هم جدا کرده، یک بار بگه اشتباه کرده.

- و تا وقتی نگفت، من نباید خواهرم رو می شناختم؟

چشم های ناهید پر شد.

- وقتی این طوری می گی، می بینم چه کار کردم.

- من فقط دارم می گم چه اتفاقی برای من افتاده.

- می دونم.

سحر به صندلی تکیه داد. دلش می خواست بلند شود. هم زمان دلش نمی خواست این زن برود. از این دو احساس کنار هم خسته شد.

ناهید دستمالی از کیفش بیرون آورد.

- بعد از فوت مامان، یه نامه به آخرین آدرسی که ازش داشتم فرستادم. برگشت خورد. بعد دوباره عقب کشیدم. نمی خوام اون یه نامه رو به جای بیست سال تلاش نکردن حساب کنم.

سحر نگاهش کرد. اشک های زن آرام پایین می آمد، اما دستش را برای گرفتن دست سحر جلو نیاورده بود.

- انتظار ندارم امروز منو ببخشی. فقط دیگه نمی خوام نبودنم رو بندازم گردن آدم هایی که بعضی هاشون حتی زنده نیستن جواب بدن.

وقتی از کافه بیرون آمدند، نزدیک ظهر بود. چند قدم کنار هم راه رفتند. سحر پوشه را در دست داشت. ناهید اجازه داده بود مدارک و عکس ها را برای بررسی و کپی با خودش ببرد.

سر چهارراه، ناهید گفت:

- اگر بخوای، فردا با هم می ریم مرکز. برای مدارک خودم درخواست می دم.

- می خوام.

- باشه.

سحر مکث کرد.

- یه چیز دیگه هم هست.

- بپرس.

- علی تو رو می شناخت؟

ناهید لحظه ای به ماشین های عبوری نگاه کرد.

- قبل از ازدواج شما، نه. دست کم من ندیده بودمش.

- بعدش؟

- بعد از فوت مامان، یک بار باهاش تلفنی حرف زدم.

سحر ایستاد.

- تو با علی حرف زدی؟

ناهید صورتش را به طرف او برگرداند.

- آره.

- بهش گفتی خواهرمی؟

- گفتم.

سحر احساس کرد صدای خیابان بلندتر شده است.

- اون چی گفت؟

- گفت خودش هم تازه از بعضی چیزها باخبر شده. گفت تو عزاداری و باید برای گفتنش با هم فکر کنیم.

- بعد؟

- قرار شد دوباره تماس بگیریم. من تماس نگرفتم. اون هم نگرفت.

سحر چند لحظه به او نگاه کرد.

- شماره ات رو داشت؟

- همون شماره ای که ازش زنگ زده بودم، بله. بعداً عوض شد، ولی اون موقع داشت.

سحر پوشه را محکم تر گرفت.

ناهید گفت:

- سحر، سهم من رو از این ماجرا برندار و نذار روی دوش علی. من هم عقب کشیدم.

- سهم هیچ کدومتون رو برنمی دارم.

علی در حیاط خانه خاله منتظر بود. وقتی سحر وارد شد، از روی نیمکت بلند شد.

- دیدیش؟

سحر در را بست.

- خواهرمه.

علی چشم هایش را پایین انداخت. همین حرکت کافی بود تا سحر دیگر نپرسد خبر داشته یا نه.

پوشه را روی میز گذاشت.

- دیشب که گفتم زنی به اسم ناهید زنگ زده، چرا چیزی نگفتی؟

علی دستش را روی لبه صندلی گذاشت.

- فکر کردم باید از خودش بشنوی.

- می تونستی بگی می شناسیش.

- بله.

- می تونستی بگی بیست سال پیش بهت زنگ زده.

علی سکوت کرد.

سحر این بار صدایش را بالا نبرد.

- ازت خواستم هر چیزی رو که به این ماجرا مربوطه بگی.

- می دونم.

- پس چرا باز نگفتی؟

علی نشست.

- ترسیدم قبل از دیدنش از من عصبانی بشی و نری.

سحر مدتی به او نگاه کرد.

- یعنی باز تصمیم گرفتی من چه چیزی رو کی بدونم، تا کاری رو بکنم که تو فکر می کنی بهتره؟

علی آهسته گفت:

- آره. همین کار رو کردم.

سحر کنار میز ایستاده ماند. اعتراف او چیزی را سبک نکرده بود، اما دست کم این بار بحث به کودکی سحر، ترس هایش یا نیت خوب مادرش منحرف نشده بود.

- الان نمی خوام درباره بخشیدن یا برگشتن به تهران حرف بزنم.

- باشه.

- فردا با ناهید می رم مدارک رو پیگیری کنم. بعد هم می خوام هر چیزی از تماسش یادت هست، کامل برام بگی. حتی چیزهایی که فکر می کنی مهم نیست.

علی سر تکان داد.

سحر پوشه را برداشت و به اتاق رفت. در را بست، اما قفل نکرد. روی تخت نشست و عکس دو دختر را دوباره بیرون آورد.

خواهرش وجود داشت. با همه سال هایی که نیامده بود، همه دلایلی که کافی نبودند و همه حرف هایی که هنوز باید می زدند.

گوشی سحر لرزید. پیام ناهید بود:

- رسیدی؟

سحر نوشت:

- آره.

چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد جمله دیگری اضافه کرد:

- عکس پیشم بمونه؟

جواب زود آمد:

- بمونه. یه نسخه هم برای من می گیریم.

سحر عکس را کنار دفتر کودکی اش گذاشت. برای اولین بار، کسی چیزی از گذشته به او داده بود که قرار نبود بعد از دیدنش پس بگیرد.

اما وقتی خواست پوشه را ببندد، چشمش به یکی از نامه ها افتاد. تاریخش مربوط به چند ماه پیش از عروسی او بود. نامه را مینا برای ناهید نوشته بود.

سحر از اول خواند. مادر از حالش پرسیده بود، از سفرش و از دلخوری طولانی میانشان. بعد، در میانه صفحه، به نام سحر رسیده بود:

- سحر قرار است ازدواج کند. می دانم حق داری بپرسی چرا هنوز درباره تو به او نگفته ام. این بار نمی خواهم باز عقب بیندازم. اگر موافقی، قبل از عروسی بیا تا خودم با هر دوتان حرف بزنم.

سحر کاغذ را پایین آورد.

مادرش یک بار تصمیم گرفته بود سکوت را تمام کند.

پس چه چیزی مانع شده بود؟

گوشی را برداشت و به ناهید زنگ زد. وقتی صدایش را شنید، بی مقدمه پرسید:

- این نامه رو همون موقع گرفتی؟

- آره.

- رفتی پیش مامان؟

آن سوی خط چند ثانیه سکوت شد.

بعد ناهید گفت:

- رفتم، سحر. سه روز قبل از عروسیت.

سحر به در بسته اتاق نگاه کرد.

- پس چرا من تو رو ندیدم؟

ناهید نفس لرزانی کشید.

- چون اون روز، قبل از اینکه تو برسی، یونس اومد.

فردا 22:15 شب ادامه را بخوانید...
# قسمت اول  
# قسمت دوم
# قسمت سوم
# قسمت چهارم
# قسمت پنجم
# قسمت ششم
# قسمت هفتم

#قسمت هشتم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1245980
  • نگاهی به سبک خاص السا فیروزآذر در استایلش/ خاص ترین چشم ها متعلق به خانم بازیگری که به خاطر دوست پسر از خانه شان رفت