رمان صندلی شماره ۱۴ / آنچه در پاکت مانده بود/ قسمت یازدهم پاورقی روانشناسی
رکنا: آنچه گذشت- ناهید برای سحر تعریف کرد که سه روز پیش از عروسی به دعوت مادر به خانه آمده بود، اما حضور یونس و درگیری دوباره بزرگ ترها باعث شده بود پیش از رسیدن سحر برود. پیگیری مدارک قدیمی نشان داد مینا همان سال برای دریافت گزارش کامل اقدام کرده و فرهاد مدارک را به نمایندگی از او تحویل گرفته بود. فرهاد در تماس تلفنی تایید کرد که گزارش را به مینا رسانده است. او همچنین گفت روز ملاقات ناهید، پس از رفتن او به خانه رسیده و یونس هنوز آنجا بوده است.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سحر کنار پنجره ایستاده بود. گوشی را از یک دست به دست دیگر داد و پرسید:
- وقتی رسیدید، چه اتفاقی افتاد؟
فرهاد گفت:
- مادرت کنار میز نشسته بود. یونس نزدیک در بود. فکر کردم داشت می رفت، ولی نرفت.
- مدارک روی میز بود؟
- یه پوشه بود. همون پوشه ای که چند روز قبل برده بودم.
- شما گزارش رو خونده بودید؟
- نه. پاکت رو بسته تحویل گرفتم و بسته رسوندم.
سحر به کاغذهای پراکنده روی میز نگاه کرد.
- پس درباره نتیجه چیزی نمی دونستید؟
- مادرت گفته بود گزارش کامل با حرف هایی که یونس می زد فرق داره. خود گزارش رو نخونده بودم.
- چرا از اول همین رو نگفتید؟
فرهاد مدتی سکوت کرد.
- چون وقتی تو رسیدی، بیشتر نگران حرف زدن باهات بودم تا اینکه دقیق بگم چی می دونم و چی نمی دونم.
سحر آهسته گفت:
- شما گفتید دلیل ازدواج منو می دونید.
- نباید اون طور می گفتم.
- چند روزه دارم دنبال قطعیتی می گردم که هر کدومتون اول بهم دادید و بعد پس گرفتید.
صدای فرهاد پایین آمد.
- حق با توئه.
سحر به صندلی برگشت و نشست.
- اون روز چی شنیدید؟
- مادرت پوشه رو جلوش گذاشت و گفت بخون. یونس گفت این کاغذها چیزی رو که بین ما گذشته عوض نمی کنه. مادرت گفت بحث خودشون جداست و حق نداره شما دو نفر رو وسطش بکشه.
- بعد خوند؟
- من ندیدم برداره بخونه. چند دقیقه بعد رفت. مادرت پوشه رو جمع کرد.
سحر چشم هایش را بست.
- کجا گذاشت؟
- نمی دونم.
- چیزی گفت؟
- گفت باید خودش با شما حرف بزنه. پرسیدم کی. گفت بعد از عروسی، وقتی بتونم هر دوشون رو ببینم.
سحر گوشی را محکم تر گرفت.
همان بعد از عروسی که در نامه آمده بود. همان فرصتی که یک روز عقب افتاده و بعد سه سال گذشته بود، تا دیگر مادری نمانده بود که حرف بزند.
- آدرس مرکز رو براتون می فرستم. فردا می تونید بیاید؟
- میام.
- یونس هم باید باشه. می خوام این بار هر چیزی گفته می شه، جلوی خود آدم ها باشه.
فرهاد گفت:
- باشه.
صبح، سحر و ناهید با هم رسیدند. فرهاد روی یکی از صندلی های سالن نشسته بود. یونس کمی دورتر، کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان نگاه می کرد.
ناهید با دیدن پدر مکث کرد. سحر نگاهش کرد، اما چیزی نپرسید.
یونس جلو آمد.
- سلام.
هر دو جواب دادند. مرد خواست چیزی بگوید، اما شماره نوبت سحر روی صفحه روشن شد.
داخل اتاق، مسئول بایگانی پوشه ای روی میز گذاشت. هویت و اجازه های لازم را دوباره بررسی کرد و بعد برگه ها را مقابل سحر و ناهید قرار داد.
- این ها نسخه های مربوط به درخواست شماست. رسید تحویل سال هشتاد و دو هم ضمیمه شده. درباره نتیجه، همکار مسئول گزارش توضیح می ده.
سحر رسید را برداشت. نام فرهاد، تاریخ و امضا روشن بود. پایین آن، فهرست مدارک تحویل شده آمده بود.
دیگر یک جمله نقل شده یا خاطره ای دور نبود. فرهاد اینجا آمده بود، این برگه را امضا کرده و پاکت را برده بود.
چند دقیقه بعد، مسئول گزارش وارد شد. نسخه هایی را که یونس به علی داده بود کنار مدارک کامل گذاشت.
- این دو برگه ای که همراه داشتید، گزارش نهایی نیستند. از دو بخش جدا برداشته شده اند. با این ها به تنهایی نمی شده درباره نسبت خانوادگی نتیجه گرفت.
سحر پرسید:
- گزارش کامل چی می گه؟
مرد برگه مربوط را جلو آورد و توضیح داد که در گزارش نهایی، نسبت پدری یونس با هر دو دختر تایید شده است. در همان مدارک، مینا مادر هر دو معرفی شده بود. سپس بخش های مربوط را نشان داد و تفاوت آنها را با نسخه های ناقص توضیح داد.
سحر دوباره پرسید:
- یعنی این مدارک نمی گن پدر من یه نفر دیگه بوده؟
- خیر.
ناهید دستش را روی لبه میز گذاشت.
- برای من هم همین طور؟
- بله.
سحر به دو نام کنار هم نگاه کرد.
ناهید.
سحر.
هیچ اسمی عوض نشده بود. هیچ کودک دیگری جای او ننشسته بود. چیزی که سال ها میان چند نفر چرخیده بود، حقیقتی درباره ناشناس بودن او نبود؛ تردیدی بود که با برگه های ناقص زنده نگه داشته بودند.
یونس روی صندلی تکان خورد، اما حرف نزد.
سحر پرسید:
- این نتیجه همون موقع هم توی مدارکی بوده که به مادرم تحویل دادید؟
مسئول گزارش تاریخ و مشخصات نسخه را با رسید تطبیق داد.
- بله. این گزارش در فهرست مدارک تحویل شده ثبت شده.
فرهاد به رسید نگاه کرد.
ناهید سرش را پایین انداخت.
سحر کاغذ را آرام روی میز گذاشت.
- ممنون. می خوام یه نسخه از همه این ها داشته باشم.
بیرون مرکز، هیچ کدام پیشنهاد رفتن ندادند. چند لحظه کنار هم ایستادند؛ چهار نفر که حالا دست کم درباره یک چیز، برگه مشترکی در دست داشتند.
سحر به کافه آن سوی خیابان اشاره کرد.
- اونجا حرف می زنیم.
یونس گفت:
- سحر، من...
- می شنویم. ولی هر دو با هم.
داخل کافه، ناهید کنار سحر نشست. فرهاد و یونس روبه رویشان بودند. سحر مدارک را روی میز نگذاشت. پوشه را کنار پایش نگه داشت.
به یونس نگاه کرد.
- مامان بهت گفت نتیجه چی شده؟
مرد انگشت هایش را در هم قفل کرد.
- گفت.
- گفت تو پدر هر دومونی؟
- بله.
ناهید سر بلند کرد.
سحر ادامه داد:
- پوشه رو هم گذاشت جلوت؟
- گذاشت.
- چرا نخوندی؟
یونس به میز نگاه کرد.
- فکر می کردم فقط چیزی رو نشونم می ده که به نفع خودشه.
- می تونستی از همون مرکز بپرسی.
- می تونستم.
- ولی به جاش دو روز بعد رفتی سراغ علی.
یونس سرش را پایین انداخت.
- آره.
سحر صدایش را آهسته نگه داشت.
- به علی گفتی مادرم جواب داده و تو قبول نکردی؟
- نه.
- گفتی گزارش کامل وجود داره؟
- نه.
ناهید دست هایش را از روی میز برداشت.
- پس این فقط ندونستن نبود.
یونس نگاهش کرد، اما جواب نداد.
سحر گفت:
- تو نمی دونستی روی اون برگه ها دقیقاً چی نوشته، چون نخوندی. ولی می دونستی چیزی بیشتر از کاغذهایی که دستته وجود داره. با این حال رفتی سراغ مردی که قرار بود با من ازدواج کنه.
مرد لب هایش را به هم فشار داد.
- می خواستم مجبور بشه منو ببینه.
- مامان؟
- هم مادرت... هم تو.
سحر به پشتی صندلی تکیه داد.
- و برای اینکه منو ببینی، گذاشتی علی فکر کنه درباره پدر من رازی هست.
یونس صورتش را با دست پوشاند. مدتی همان طور ماند.
فرهاد خواست چیزی بگوید. سحر رو به او کرد.
- لطفاً بذارید خودش جواب بده.
یونس دستش را پایین آورد.
- بله.
این بار جمله کوتاه بود. هیچ خاطره ای کنارش نبود، هیچ اشاره ای به رفتار مینا و هیچ توضیحی درباره سال هایی که گذشته بود.
سحر به پنجره نگاه کرد. مردی آن سوی شیشه دست دختر کوچکش را گرفته بود و منتظر سبز شدن چراغ بود.
وقتی دوباره رو به میز برگشت، گفت:
- فعلاً نمی خوام باهام تماس بگیری. اگر خواستم حرف بزنیم، خودم خبر می دم.
یونس دهان باز کرد، بعد بست.
- باشه.
ناهید نیز گفت:
- برای من هم همین طور.
مرد سر تکان داد.
فرهاد بعد از رفتن یونس ماند. استکان چایش دست نخورده بود.
سحر از او پرسید:
- شما بعداً از مامان نپرسیدید به ما گفته یا نه؟
- یک بار پرسیدم. گفت هنوز با ناهید آشتی نکرده.
ناهید نگاهش را پایین انداخت.
- و شما دیگه نپرسیدید؟
- نه.
- بعد از فوتش چی؟
فرهاد به استکان نگاه کرد.
- پاکت ها رو نگه داشتم. فکر می کردم وقتی خودش خواسته در شرایط خاصی به دستت برسه، نباید زودتر بازشون کنم.
سحر گفت:
- نگفتم بازشون کنید. می تونستید بگید برای من نامه ای هست.
فرهاد سر تکان داد.
- می تونستم.
سحر مدتی به او نگاه کرد.
- وقتی توی ترمینال گفتید دلیل ازدواج منو می دونید، فکر کردم از یه چیزی مطمئنید که من حتی تصورش رو هم نمی کنم. حالا معلومه بخشی از حرف هاتون شنیده بوده، بخشی برداشت خودتون.
- درسته.
- دیگه چیزی هست که به این ماجرا مربوط باشه و نگفته باشید؟
فرهاد کمی فکر کرد. این بار پیش از پاسخ عجله نکرد.
- چیزی که الان به یاد بیارم، نه. اگر یادم اومد، مستقیم به خودت می گم.
سحر پوشه را برداشت.
- همین رو از اول لازم داشتم.
در راه برگشت، ناهید پرسید:
- می خوای تنها باشی؟
سحر به پیاده رو نگاه کرد. صبح که از خانه بیرون آمده بود، فکر می کرد اگر جواب را بفهمد، شاید بالاخره آرام شود. جواب را گرفته بود، اما هنوز دست هایش سرد بود.
- فعلاً باهام بیا.
ناهید چیزی نگفت. قدمش را با او هماهنگ کرد.
در خانه، سحر پوشه را روی میز گذاشت و پنجره را باز کرد. ناهید به آشپزخانه رفت و پرسید چای را کجا گذاشته اند.
سحر خواست جواب بدهد، اما نگاهش به نامه مادر افتاد؛ همان دعوت پیش از عروسی.
نامه را برداشت.
- مامان می دونست.
ناهید کنار در آشپزخانه ایستاد.
- آره.
- هم جواب رو می دونست، هم می دونست تو اومده بودی. بعد من رفتم سر سفره عقد و هیچ کدومش رو نمی دونستم.
ناهید نزدیک آمد.
- من هم می دونستم می تونم بمونم و ندیدمت.
سحر روی صندلی نشست.
- الان نمی تونم برای هیچ کدومتون یه احساس مشخص داشته باشم.
- لازم نیست.
سحر به خط مادر نگاه کرد. دلش برای دست هایی که این جمله ها را نوشته بودند تنگ شده بود. همان لحظه از صاحب همان دست ها عصبانی بود.
- دلم می خواد زنده بود و مجبور می شد بشینه و جواب بده.
ناهید صندلی کناری را عقب کشید.
- من هم.
مدتی کنار هم نشستند. بعد سحر نامه را تا کرد و داخل پوشه گذاشت؛ کنار گزارشی که مادر گرفته، خوانده و باز درباره اش سکوت کرده بود.
علی عصر آمد. سحر خودش به او خبر داده بود که مدارک پیدا شده اند.
وقتی وارد شد، ناهید در آشپزخانه بود. علی سلام کرد. ناهید جواب داد، اما گفت و گویی میانشان شروع نشد.
سحر نسخه گزارش را جلوی علی گذاشت.
- یونس پدر هر دومونه. برگه هایی که به تو داده بود، نتیجه نهایی نبود.
علی نشست و کاغذ را خواند.
- پس مینا راست می گفت.
سحر نگاهش کرد.
- به تو هم گفته بود؟
علی سر بلند کرد.
- اون شب گفت نتیجه کامل، حرف یونس رو تایید نمی کنه. گفت مدارک پیششه و خودش با تو حرف می زنه.
سحر چند ثانیه ساکت ماند.
- تو نتیجه رو ندیده بودی.
- نه.
- ولی می دونستی حرف یونس تنها روایت موجود نیست.
- بله.
سحر کاغذ را از جلوی او برداشت.
- پس حالا دیگه روشنه چی رو می دونستی و چی رو نه.
علی گفت:
- باید همون موقع بهت می گفتم.
سحر کنار پنجره ایستاد.
- می خوام یه سوال بپرسم و نمی خوام جوابش درباره مامانم باشه.
علی منتظر ماند.
- چرا با من ازدواج کردی؟
مرد نگاهش را از او نگرفت.
- چون می خواستم با تو زندگی کنم.
- از سر دلسوزی؟
علی مکث کرد.
- دلم هم برات می سوخت. فکر می کردم می تونم کاری کنم دیگه اون قدر نترسی. از اینکه آدم قابل اتکایی توی زندگیت باشم هم خوشم می اومد.
سحر چیزی نگفت.
- ولی فقط این نبود. من با تو حرف می زدم، می خندیدم، دلم می خواست ببینمت. منتظر می موندم از کلاس بیای بیرون، حتی روزهایی که هیچ حرف مهمی نداشتیم. اون ها هم واقعی بود.
- پس چرا هر بار ازت جواب می خواستم، فکر کردی بهتره ندونم؟
علی به پوشه نگاه کرد.
- چون جاهایی به جای اینکه همسرت باشم، برای خودم حق تصمیم گرفتن قائل شدم.
سحر برگشت و روبه رویش نشست.
- من نمی تونم امروز درباره همه زندگی مون تصمیم بگیرم.
- ازت نمی خوام.
- ولی ادامه اش با همون وضع قبلی ممکن نیست. اگر ازت چیزی بپرسم و ندونی، بگو نمی دونم. اگر می دونی و گفتنش سخته، سختی اش رو تحمل کن.
چشم های علی سرخ شده بود.
- باشه.
- و وقتی ناراحتم، هر حرفم رو به بچگی ام ربط نده. بعضی وقت ها از کاری ناراحتم که همین امروز تو کردی.
علی سر تکان داد.
- می فهمم.
سحر آهسته گفت:
- این بار باید توی رفتارت ببینم.
آن شب سه نفر شام خوردند. گفت و گو روان نبود. گاهی جمله ای شروع می شد و نیمه کاره می ماند. ناهید درباره غذای روی میز حرف زد. علی ظرف ها را جمع کرد. سحر به دخترش زنگ زد.
وقتی صدای او آمد، برای نخستین بار در چند روز گذشته، پیش از پرسیدن حالش مکث نکرد.
- یه چیزی هست که می خوام بهت بگم.
دخترش نگران شد.
- چی شده؟
سحر به ناهید نگاه کرد.
- من خواهر دارم. اسمش ناهیده. اینجا دیدمش.
آن سوی خط سکوت شد.
- یعنی من خاله دارم؟
سحر لبخند کم رنگی زد.
- آره.
ناهید سرش را پایین انداخت. سحر دید که با گوشه دستمال، اشکش را پاک می کند.
دخترش پرسش های زیادی داشت. سحر به بعضی جواب داد و درباره بعضی گفت هنوز باید بیشتر حرف بزنند. هیچ قولی نداد که فردا همه چیز خوب خواهد بود. فقط گفت سالم است و به زودی دوباره تماس می گیرد.
بعد از قطع تماس، ناهید پرسید:
- چی گفت؟
سحر گوشی را روی میز گذاشت.
- گفت دفعه بعد می خواد با خاله اش حرف بزنه.
ناهید خندید و این بار اشکش را پنهان نکرد.
نزدیک نیمه شب، سحر مدارک را مرتب کرد. کپی گزارش ها، نامه های مادر، عکس خودش و ناهید و یادداشت هایی که این چند روز نوشته بود، هر کدام جای مشخصی پیدا کردند.
برگه ای برداشت و سوال هایش را دوباره خواند.
پدرم کیست؟
ناهید چه نسبتی با من دارد؟
علی چه می دانست؟
مدارک دست چه کسی بود؟
کنار هر سوال چند کلمه نوشت. جواب ها کوتاه تر از راهی بودند که برای رسیدن به آنها آمده بود.
پایین صفحه هنوز یک سوال مانده بود:
حالا چه می خواهم؟
قلم را روی میز گذاشت. برای این یکی، هیچ کس پاکتی آماده نکرده بود.
صدای ناهید از اتاق آمد:
- سحر، چراغ رو خاموش کنم؟
- آره. من یه کم دیگه بیدارم.
کمی بعد، گوشی را برداشت و به یونس پیام داد:
- فردا صبح می خوام یک بار دیگه ببینمت. ترمینال قدیم، صندلی شماره چهارده. ساعت هشت. تنها بیا.
پاسخ مرد کوتاه بود:
- میام.
سحر گوشی را کنار گذاشت. این بار قرار نبود از یونس مدرکی بگیرد یا بپرسد دختر چه کسی است.
می خواست خودش بگوید از اینجا به بعد، چه چیزی را می پذیرد و چه چیزی را نه.
فردا 22:15 شب ادامه را بخوانید...
# قسمت اول / # قسمت دوم / # قسمت سوم / # قسمت چهارم / # قسمت پنجم / # قسمت ششم / # قسمت هفتم / #قسمت هشتم / #قسمت نهم / # قسمت دهم
-
فیلم / رژه کاروان ایران در افتتاحیه بازی های آسیایی ناگویا با پرچمداری زهرا کیانی
ارسال نظر