رمان صندلی شماره ۱۴ / اسم من سحر نیست/ قسمت دهم پاورقی روانشناسی
رکنا: آنچه گذشت- سحر با ناهید ملاقات کرد؛ زنی که گفت خواهر بزرگ تر اوست و عکس ها و مدارکی برای اثبات گفته اش همراه داشت. ناهید در کودکی به خانه عمه فرستاده شده بود و جدایی موقتشان، با سکوت بزرگ ترها و عقب کشیدن خودش در سال های بعد، طولانی شده بود. سحر همچنین فهمید علی از وجود ناهید خبر داشته، اما چیزی نگفته است. در میان نامه های ناهید، دعوتی از مادر پیدا کرد که مربوط به پیش از عروسی اش بود. وقتی پرسید چرا آن دیدار انجام نشده، ناهید گفت به خانه آمده بود؛ اما پیش از رسیدن سحر، یونس از راه رسیده بود.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سحر نامه را روی زانویش نگه داشته بود. آن سوی خط، صدای بسته شدن پنجره ای آمد و بعد ناهید گفت:
- بذار یه جا بشینم.
سحر منتظر ماند. از حیاط، صدای کشیده شدن صندلی علی روی زمین می آمد. چند دقیقه پیش، فکر کرده بود دیگر برای آن روز توان شنیدن چیزی را ندارد. حالا نمی توانست گوشی را کنار بگذارد.
- یونس از کجا فهمیده بود تو میای؟
- خودم بهش گفته بودم.
سحر سرش را بلند کرد.
- چرا؟
- چون فکر می کردم اگر قرار باشه بالاخره حرف بزنیم، باید اون هم باشه.
- مامان می دونست دعوتش کردی؟
- نه.
سحر به خط مادرش نگاه کرد. اگر موافقی، قبل از عروسی بیا تا خودم با هر دوتان حرف بزنم.
- پس مامان منتظر شما دو نفر نبود.
- منتظر من بود. من زودتر رسیدم. حدود نیم ساعت بعد، بابا زنگ زد.
- و تو در رو باز کردی؟
- آره.
سحر دستش را روی پیشانی گذاشت.
- ناهید، از اول بگو. همین اتفاق رو. بدون اینکه حدس بزنی کی چه فکری می کرده.
ناهید نفس عمیقی کشید.
- وقتی رسیدم، مامان داشت برنج پاک می کرد. یه سینی روی پاش بود. منو که دید، سینی رو گذاشت کنار. چند دقیقه فقط درباره راه حرف زدیم. پرسید چیزی خوردم یا نه. من عصبانی شدم. گفتم بعد از این همه سال، واقعاً می خوای درباره ناهار حرف بزنیم؟
سحر چشم هایش را بست. می توانست مادر را کنار سینی برنج تصور کند؛ انگشت هایی که سنگ ریزه ها را جدا می کردند و ظرفی که برای دانه های شکسته کنار دستش می گذاشت.
- مامان چی گفت؟
- گفت حق داری عصبانی باشی. بعد گفت تو عصر برمی گردی و می خواد وقتی رسیدی، درباره من حرف بزنه.
- من کجا بودم؟
- گفت برای کارهای عروسی بیرونی. بیشتر از این یادم نیست.
سحر آن روز را به یاد نمی آورد. سه روز قبل از عروسی برایش میان خرید، رفت و آمد و تلفن ها گم شده بود.
ناهید ادامه داد:
- بعد زنگ خورد. من بلند شدم. مامان پرسید کیه. گفتم بابا هم میاد.
- دعوا شد؟
- همون اول نه. مامان فقط گفت چرا بدون اینکه به من بگی؟ من گفتم چون نمی خوام باز هر کدومتون جدا یه چیزی بگین.
سحر آهسته پرسید:
- بعد؟
- بابا وارد شد. یه پوشه دستش بود.
ناهید گفت یونس پوشه را روی میز گذاشته بود؛ با همان اطمینانی که همیشه هنگام گذاشتن چیزی مقابل دیگران داشت. گفته بود قبل از عروسی باید تکلیف بعضی چیزها روشن شود.
سحر پرسید:
- چه چیزهایی؟
- همون آزمایش. گفت هنوز جواب روشنی نگرفته. مامان گفت برگه هایی که دستشه کامل نیست. گفت ازش خواسته بوده با هم پیگیری کنن، ولی هر بار بحث رو به چیز دیگه ای کشونده.
- تو برگه ها رو دیدی؟
- فقط از دور. برنداشتم بخونم.
- پس نمی دونی همون هایی بودن که بعداً به علی داد؟
- نمی دونم. پوشه بود و چند برگ کاغذ. نمی تونم بگم دقیقاً چی.
سحر قلمی از کنار تخت برداشت و روی پشت یک رسید نوشت: سه روز قبل از عروسی. ناهید، مینا، یونس. پوشه.
ناهید مدتی حرف نزد. سحر صدای نفسش را می شنید.
- چرا ساکت شدی؟
- چون قسمت بعدش رو دوست ندارم تعریف کنم.
- من هم از شنیدن هیچ کدومش خوشحال نیستم.
- می دونم.
چند ثانیه گذشت.
- بابا گفت اگر مامان حرف نزنه، خودش می ره با داماد حرف می زنه. مامان عصبانی شد. گفت سحر باید اول از خودش بشنوه، نه از یه نفر دیگه، آن هم وسط عروسی.
سحر به در اتاق نگاه کرد.
پس رفتن یونس به سراغ علی، تصمیمی ناگهانی در شب قبل از عروسی نبود.
- تو چی گفتی؟
- گفتم باز همه چیز شده سحر. اینکه عروسیش خراب نشه، اینکه ناراحت نشه، اینکه الان وقتش نیست.
سحر قلم را روی کاغذ نگه داشت.
ناهید با صدایی آهسته ادامه داد:
- گفتم پس وقت من کی بود؟ کی باید یکی نگران من می شد؟
سحر چیزی نگفت.
- اون لحظه واقعاً از تو عصبانی نبودم. ولی اسم تو رو آوردم. جوری حرف زدم که انگار تو چیزی از من گرفته بودی.
- بعد رفتی؟
- مامان گفت بمون تا تو بیای. من گفتم نمی مونم که بعد از این همه سال، درست قبل از عروسی به عنوان یه خبر بهت معرفی بشم. گفتم اگر می خواست این کار رو بکنه، وقت داشته.
- داشت.
- آره. ولی تو هم حق داشتی منو ببینی. من اون روز اینو ندیدم.
سحر رسید را روی تخت گذاشت.
- یونس هم رفت؟
- با هم از خونه اومدیم بیرون. من سوار تاکسی شدم. اون موند. نمی دونم بعدش کجا رفت.
- مامان بعداً بهت زنگ زد؟
- دو بار. جواب ندادم. یه بار هم من زنگ زدم و دعوامون شد. بعد دیگه تا چند ماه حرف نزدیم.
سحر پرسید:
- عروسی من رو می دونستی کجاست؟
- آره.
- ولی نیومدی.
- نه.
این بار سحر هیچ سوال دیگری نپرسید. صدای ناهید بعد از مکثی طولانی آمد:
- کاش می اومدم.
سحر به نامه نگاه کرد.
- من هم کاش دیده بودمت.
وقتی از اتاق بیرون آمد، هوا رو به تاریکی بود. علی هنوز در حیاط نشسته بود. لیوانی کنار دستش بود و صفحه گوشی اش خاموش بود.
سحر روبه رویش نشست.
- یونس سه روز قبل از عروسی رفته بود خونه ما.
علی نگاهش کرد.
- می دونستی؟
- نه.
- به مامان گفته بود اگر جوابش رو نده، می ره سراغ تو.
علی دستش را از روی میز برداشت.
- وقتی اومد پیش من، گفت مینا حاضر نیست حرف بزنه. من نمی دونستم قبلش همدیگه رو دیده بودن.
- و بعد تو رفتی با مامان حرف زدی.
- آره.
- مامان درباره ناهید چیزی نگفت؟
- اسمش رو نیاورد.
سحر مدتی به صورتش نگاه کرد.
- داری مطمئن جواب می دی یا فقط یادت نیست؟
علی مکث کرد.
- تا جایی که یادمه، اسمش رو نیاورد. گفت بعضی چیزها درباره خانواده تون هست که باید خودش بهت بگه. من اون موقع فکر کردم منظورش فقط یونس و اون کاغذهاست.
سحر دست هایش را روی هم گذاشت.
- تو می تونستی همون شب از من بپرسی.
- می تونستم.
- حتی لازم نبود چیزی رو توضیح بدی. فقط بگی یونس اومده سراغت.
علی سرش را پایین انداخت.
- ترسیدم عروسی به هم بخوره.
سحر برای چند لحظه ساکت ماند.
- بالاخره اینو گفتی.
علی نگاهش کرد.
- چی رو؟
- اینکه فقط نگران من نبودی. نگران چیزی هم بودی که خودت می خواستی.
علی به لیوان دست نزد. انگشتش را روی رد آب کنار آن کشید.
- آره.
- من نمی گم می دونستی همه چیز چیه. می گم گذاشتی من بدون دونستن چیزی که تو می دونستی، تصمیم بگیرم.
- می فهمم.
سحر سر تکان داد.
- هنوز نمی دونم چقدر می فهمی.
از خانه کناری صدای تلویزیون می آمد. کسی پنجره را بست و صدا ضعیف شد.
علی گفت:
- می خوای برم؟
سحر به در حیاط نگاه کرد.
- امشب آره. فردا اگر چیزی لازم بود، زنگ می زنم.
علی بلند شد. این بار نگفت هر وقت آماده بودی برگرد. فقط پرسید کلید حیاط را کجا بگذارد.
سحر گفت:
- روی میز.
صبح روز بعد، ناهید مقابل مرکز منتظر بود. همان پالتوی سرمه ای را پوشیده بود و پوشه ای شفاف در دست داشت.
وقتی سحر نزدیک شد، ناهید گفت:
- اصل مدارکم رو آوردم.
سحر سر تکان داد.
چند دقیقه در سالن انتظار کنار هم نشستند. زنی آن سوی سالن مشغول پیدا کردن کارتی در کیفش بود. هر بار چیزی بیرون می آورد، به مرد کنار دستش می داد تا نگه دارد.
ناهید آرام پرسید:
- دیشب خوابیدی؟
- یه کم.
- من هم.
سحر به پوشه روی پای او نگاه کرد.
- امروز اگر چیزی پیدا نشد، باز پیگیری می کنیم.
ناهید گفت:
- می کنیم.
مسئول بایگانی آنها را به اتاق کوچکی راهنمایی کرد. مدارک هویتی ناهید را گرفت و فرم درخواست را جلو گذاشت. توضیح داد بخشی از سوابق قدیمی در محل دیگری نگهداری می شود و بررسی آنها هنوز تمام نشده است.
سحر پرسید:
- پس چیزی پیدا نشده؟
- چند ثبت پیدا شده. ولی هنوز همه برگه های مربوط بهش کنار هم نیست. چیزی که ناقصه رو به عنوان پرونده کامل تحویل نمی دیم.
ناهید فرم را امضا کرد.
کارمند برگه دیگری از پوشه بیرون آورد.
- برای دریافت مدارک خواهرتون هم باید اجازه جداگانه ثبت بشه.
ناهید به سحر نگاه کرد.
- من مشکلی ندارم.
هر دو فرم مربوط را تکمیل کردند. بعد کارمند یک تصویر از ثبت قدیمی را روی میز گذاشت.
نام سحر و ناهید در دو ردیف جدا آمده بود. کنار آنها شماره هایی نوشته شده بود که سحر معنایشان را نمی دانست.
پرسید:
- این ها یعنی نتیجه ای وجود داشته؟
- این صفحه ثبت مراجعه است. نتیجه آزمایش نیست.
سحر دوباره نگاه کرد. تاریخ نخست مربوط به مهر ۱۳۶۹ بود. پایین تر، ثبت دیگری با تاریخی متفاوت دیده می شد.
۱۳۸۲.
سحر انگشتش را کنار تاریخ گذاشت.
- این برای چیه؟
کارمند برگه را به طرف خودش کشید.
- درخواست پیگیری و دریافت مدارک قدیمی. باید پرونده مربوطش هم پیدا بشه.
- چه کسی درخواست داده؟
زن سطر را خواند.
- مینا.
سحر به ناهید نگاه کرد.
مادرشان پیش از عروسی فقط نامه ننوشته بود. برای پیدا کردن مدارک هم اقدام کرده بود.
- این درخواست قبل از عروسی منه.
ناهید آهسته گفت:
- یعنی واقعاً می خواسته آماده شون کنه.
سحر جواب نداد. پایین همان صفحه، در ستون دیگری، یادداشتی با خط ریز دیده می شد.
- اینجا چی نوشته؟
کارمند برگه را نزدیک تر آورد.
- تحویل حضوری... با رسید.
سحر صاف نشست.
- یعنی مدارک رو گرفته؟
- ظاهراً چیزی تحویل شده، ولی تا رسید و فهرستش پیدا نشه، نمی تونم بگم چه مدارکی بوده یا چه کسی تحویل گرفته. این رو هم باید بررسی کنیم.
سحر دستش را از روی میز برداشت.
برای اولین بار، یک تاریخ آنها را به جایی مشخص می برد. اگر مدارک تحویل شده بود، باید رسیدی وجود می داشت؛ و اگر رسید پیدا می شد، شاید معلوم می شد آخرین بار دست چه کسی بوده اند.
از مرکز که بیرون آمدند، ناهید پیشنهاد کرد چیزی بخورند. سحر پذیرفت. از صبح فقط چای نوشیده بود و تازه گرسنگی اش را حس می کرد.
در غذاخوری کوچکی نشستند. ناهید پیش از سفارش پرسید:
- هنوز از پیاز خام بدت میاد؟
سحر نگاهش کرد.
ناهید لبخندش را جمع کرد.
- ببخش. نمی دونم هنوز یا نه. بچه که بودی نمی خوردی.
سحر بعد از چند ثانیه گفت:
- هنوز نمی خورم.
ناهید لبخند زد؛ کوتاه و محتاط.
غذا که رسید، مدتی درباره چیزهای ساده حرف زدند. ناهید از کارش گفت، از همسرش و از پسری که در شهر دیگری زندگی می کرد. سحر از دخترش گفت؛ از اینکه این چند روز پشت تلفن سعی می کرد نگران به نظر نرسد و موفق نمی شد.
ناهید پرسید:
- بهش گفتی منو دیدی؟
- گفتم یه نفر از خانواده مامان پیدا شده. هنوز بیشتر نگفتم.
- هر وقت خودت صلاح دونستی.
سحر قاشق را پایین گذاشت.
- می خوام بهش بگم خواهرم رو دیدم. فقط اول باید خودم بتونم این جمله رو باور کنم.
ناهید سر تکان داد.
این بار هیچ کدام عجله نکردند سکوت را پر کنند.
عصر، سحر به یونس زنگ زد. مرد زود جواب داد؛ انگار گوشی را در دست داشت.
- ناهید رو دیدی؟
- دیدم.
- بهت گفت چی شده بود؟
- درباره سه روز قبل از عروسی حرف زدیم.
آن سوی خط سکوت شد.
سحر ادامه داد:
- شما رفته بودی خونه مامان و گفته بودی اگر جواب نده، می ری سراغ علی.
یونس آهسته گفت:
- می خواستم تکلیفم روشن بشه.
- درباره اون روز می پرسم. این حرف رو زدی؟
- بله.
- مامان مدارک اصلی رو بهت نشون داد؟
- نه.
- گفت برای گرفتنشون اقدام کرده؟
یونس مکث کرد.
- گفت پیگیری کرده.
- تو هم پیگیری کردی؟
- نه.
سحر به کاغذی که مقابلش بود نگاه کرد.
- پس با همون برگه های ناقص رفتی سراغ علی.
- آره.
- چرا نگفتی مامان داره دنبال بقیه مدارک می گرده؟
یونس چیزی نگفت.
- یونس؟
صدای مرد خسته بود.
- اگر می گفتم، شاید می گفت صبر کنیم.
سحر چشم هایش را بست.
- و تو نمی خواستی صبر کنی.
- نه.
دیگر سوالی نپرسید. تماس را تمام کرد و مدتی گوشی را روی میز نگه داشت.
هر کدام چیزی را نگفته بودند تا دیگری کاری را بکند، جایی بماند، جایی نرود یا فرصت مخالفت پیدا نکند. حالا سحر باید میان همین نگفته ها، دنبال اتفاقی می گشت که واقعاً افتاده بود.
نزدیک غروب، گوشی دوباره زنگ خورد. شماره مرکز بود.
کارمند گفت رسید مربوط به درخواست سال ۱۳۸۲ پیدا شده است. برای دیدن و دریافت تصویر آن باید مراجعه می کردند.
سحر پرسید:
- معلومه چه کسی مدارک رو گرفته؟
- بله. نام و امضا ثبت شده.
سحر قلمش را برداشت.
- مادرم؟
- خیر. تحویل گیرنده با معرفی نامه ایشون مراجعه کرده.
دست سحر روی کاغذ ماند.
- چه کسی؟
زن نام را از روی رسید خواند:
- فرهاد رستگار.
سحر چیزی ننوشت.
همان مردی که در ترمینال منتظرش بود. همان مردی که پاکت های مادر را به او داده و گفته بود دیگر چیزی پیش او نمانده است.
وقتی تماس تمام شد، شماره فرهاد را گرفت.
مرد جواب داد:
- سحر جان؟
سحر به پنجره تاریک نگاه کرد.
- شما قبل از عروسی من از مرکز مدارک گرفته بودید؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد فرهاد گفت:
- بله.
- چرا نگفتید؟
- فکر کردم توی وسایل مادرت پیداشون می کنی.
سحر انگشت هایش را دور قلم محکم کرد.
- به چه کسی تحویلشون دادید؟
فرهاد نفسش را آهسته بیرون داد.
- به مادرت.
- مطمئنید؟
- خودم بردم خونه. نشست و همه شون رو خوند.
سحر از روی صندلی بلند شد.
- بعد چی کار کرد؟
فرهاد گفت:
- ازم خواست یونس رو پیدا کنم. گفت این بار باید جلوی هر دو دخترش حرف بزنه.
سحر به نامه روی میز نگاه کرد؛ همان دعوتی که ناهید را سه روز پیش از عروسی به خانه کشانده بود.
- شما اون روز اونجا بودید؟
- وقتی رسیدم، ناهید رفته بود.
- یونس هم رفته بود؟
فرهاد مکث کرد.
- نه. یونس هنوز توی خونه بود.
فردا 22:15 شب ادامه را بخوانید...
# قسمت اول
# قسمت دوم
# قسمت سوم
# قسمت چهارم
# قسمت پنجم
# قسمت ششم
# قسمت هفتم
#قسمت هشتم
#قسمت نهم
-
فیلم / چرا حضور بازیگران در برنامه عادل فردوسیپور عاقبت خوشی ندارد؟ / ماجرای همایون شجریان تا مهدی پاکدل و رعنا آزادیور
ارسال نظر