عروس 11 ساله که گدایی می کرد تا شکم زن اول و بچه های شوهرش را پر کند
حوادث رکنا: زن۵۳ ساله ای که به مشاورکلانتری گلشهر مراجعه کرده بود با بیان این که ۳ فرزند دارم و خدا را شکر همگی سرو سامان گرفته اند؛قصه زندگی اش را که مربوط به ۴۰ سال پیش بود این گونه بیان کرد .... .
به گزارش رکنا، زن۵۳ ساله ای که به مشاور کلانتری گلشهر مراجعه کرده بود با بیان این که ۳ فرزند دارم و خدا را شکر همگی سرو سامان گرفته اند؛قصه زندگی اش را که مربوط به ۴۰ سال پیش بود این گونه بیان کرد .... .
من دریکی ازروستاهای آشخانه به دنیا آمدم. زندگی ما پراز فقر بود. از زمانی که یادم می آید ، پدر و مادرم معتاد بودند و همیشه لنگ پول مواد بودند و برای مواد همه کار می کردند تا حدی که دیگر در روستا مشهور بودیم.
پدر و مادرم چندین بار دستگیر هم شدند ولی باز دوباره روز از نو، روزی از نو. آن ها چند بار تصمیم گرفته بودند تا من ، خواهر و برادر بزرگترم را معتاد کنند که متاسفانه برادرم هم مثل آن ها معتادشده بود تا این که چند وقتی بود مردی به روستای ما رفت و آمد می کرد در این مسیر او عاشق خواهر بزرگترم شده بود و به پدر و مادرم پول خوبی پیشنهاد داد. همه «قادر» را میشناختند او به آزار واذیت هایش نسبت به زن هایش معروف بود.
این در حالی بود که «قادر» دوتا زن و عروس و داماد و نوه هم داشت و خواهرم هرگز به این وصلت راضی نبود ، اما پدر و مادرم برای راضی کردن او از هر حربه ای استفاده می کردند. خواهرم را زندانی کردند و کتکش زدند. حتی آب و غذا نیز به او ندادند تا به این امر رضایت بدهد ولی خواهرم راضی نشد و بالاخره به همین دلیل خودکشی کرد.
در نیمه های آن شب دردناک، قبل از خودکشی زمانی که پدر و مادرم حسابی خمار بودند، خواهرم یک کیف با وسایل و مقداری پول داد و گفت که از آن خانه فرار کنم و به جایی بروم که دست پدر و مادرم هرگز به من نرسد. او آدرس دایی ام را به من داد. دو روزی آواره خیابان ها بودم تا خانه دایی ام را پیدا کنم.
چند روزی گذشت تا این که پدر و مادرم برای دایی ام خبر آوردند که خواهرم خودکشی کرده والان در سردخانه بیمارستان است. دایی ام مرا مخفی کرد، ولی من که ترسیده بودم به یک باره عطسه زدم و آن ها فهمیدند که من در آن جا هستم .
پدر و مادرم مرا به خانه بردند و به خاطر این مسئله مرا کتک زدند و حسابی صورت و بدنم را سیاه و کبود کردند. هنوز دو روزی از این ماجرا نگذشته بود که خواستگار خواهرم برای گرفتن پولش آمد اما پدر و مادرم همه آن پول را خرج مواد کرده بودند. آن ها مرا که آن زمان فقط ۱۱ سال داشتم به «قادر» پیشنهاد دادند که تا به عقد خودش درآورد. در عالم بچگی فکر می کردم هر جا بروم بهتر از آن است که نزد پدر و مادرم بمانم.
خلاصه با تهدیدهای پدر و مادرم و با کتک مفصلی که از آن ها خوردم راضی شدم تا زن «قادر» بشوم. پدرم نیز پول بیشتری را از او گرفت و «قادر» هم مرا با خودش برد. «قادر» به من گفت:« اگر دختر خوبی باشم هر کاری بگویی انجام می دهم و حتی یکی از آرزوهایت را برآورده می کنم. من هم که از او می ترسیدم به حرف هایش گوش می دادم .او هم به خاطر حرف شنوی ام با پدرم صحبت کرد و با هم دیگر به پزشک قانونی رفتیم و جواز دفن خواهرم را گرفتیم و بدون آن که کسی متوجه شود، خواهرم را دفن کردیم.
چند هفته ای درخانه با« قادر» تنها بودم تا این که همسران وبچه هایش آمدند و دردسرهای من بیشتر شد. همین قدر بگویم که مجبور بودم کار خانواده ۱۳ نفره آن ها را به تنهایی انجام بدهم و در انتها نیز بدون غذا و با کتک می خوابیدم .آن ها حتی زمانی که «قادر» با ماشین به شهرستان بار می برد، مرا مجبور به گدایی می کردند بعلاوه این که «قادر »هم گاهی مرا مورد ضرب وشتم قرار می داد. زن های قادر از هیچ اذیت و آزاری نسبت به من کوتاهی نمیکردند. سال ها گذشت تا دختران و پسرم بزرگ شدند .حالا دیگر «قادر» هم توان کار کردن نداشت. از طرفی سکته مغزی و قلبی کرده بود و مثل یک تکه گوشت روی تخت دراز افتاده بود و بچه ها خرجی را می دادند. زن ها و بچه هایش هم اموال او را بین همدیگر تقسیم کردندو به من و بچه هایم چیزی ندادند. من هم مجبورشدم درخانه مردم کار کنم. پسرم هم کارگری می کرد. زندگی مان با همه سختی هایش به خوبی می گذشت. در همین حال تصمیم گرفتم تا درس خواندن را شروع کنم.دریک مطب دکتر زنان کار پیدا کردم و منشی اش شدم. او نیز به من کمک کرد تا به دانشگاه بروم .اکنون من متخصص زنان و زایمان هستم و فرزندانم نیز تحصیلکرده هستند.یکی از فرزندانم استاد دانشگاه است و دختر و پسر دیگرم نیز با تحصیلات عالیه موقعیت اجتماعی خوبی دارند و خدا را شکر همه ازدواج کرده اند و بچه دارند.
امروز من به این جا آمدم تا قصه زندگی ام را تعریف کنم و به جوان ترها بگویم زندگی بالا و پایین زیاد دارد فقط نباید توکل خود را از دست بدهند.باید تلاش کنند و ناامید نشوند.
بر اساس ماجراهای واقعی در زیر پوست شهر
ارسال نظر