روایت تلخ نجاتگر هلال احمر زن از جنگ اخیر؛ صدای گریه مردم هنوز در ذهنم مانده / بعضی از خانواده ها اصلا باور نمی کردند خانه شان با خاک یکسان شده و دیگر وجود ندارد
تبلیغات

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، فاطمه پورمحمد، نجاتگر و مربی هلال احمر که از سال ۱۳۸۱ در این مجموعه فعالیت می‌کند، دارای مدرک کارشناسی ارشد مشاوره است و مادر سه پسر ۱۴، ۱۶ و ۱۸ ساله است. او در گفت‌وگو با رکنا، از شب‌هایی گفت که صدای انفجار، آژیر خطر و ریزش آوار، آرامش بسیاری از خانواده‌ها را برای همیشه تغییر داد؛ شب‌هایی که هنوز هم خاطره آنها از ذهن امدادگران پاک نشده است.

پورمحمد روایت می‌کند: من عضو تیم سحر هستم؛ تیمی که وظیفه حمایت روانی از آسیب‌دیدگان را برعهده دارد. یکی از شب‌هایی که شیفت بودیم، حدود ساعت دو و نیم بامداد، پسرم هراسان از خواب بیدار شد و با من تماس گرفت. گفت: مامان، به شما آماده‌باش نداده‌اند؟ حوالی دانشگاه صنعتی شریف را زده‌اند و صدای انفجار نزدیک خانه‌مان آمده. همان لحظه آژیر خطر هم به صدا درآمد. هنوز صدای پسرم در گوشم هست. خیلی سریع آماده و راهی محل حادثه شدیم.

او با صدایی بغض‌آلود ادامه می‌دهد: فضای آنجا شبیه آخر دنیا بود. دود، شیشه‌های خردشده، فریاد آدم‌هایی که عزیزانشان را صدا می‌زدند و صدای آواربرداری همه جا پیچیده بود. زنی را دیدم که تکه‌های شیشه در صورتش فرو رفته بود؛ اما دردش را فراموش کرده بود و فقط اسم اعضای خانواده‌اش را صدا می‌زد. خانم دیگری با اضطراب میان جمعیت می‌دوید و مدام می‌گفت برادرزاده‌اش تازه از شهرستان آمده و اصلا قرار نبود آن شب آنجا بماند. امیدوار بود زنده پیدا شود؛ اما بعد، پیکر بی‌جان برادرزاده‌اش را از زیر آوار بیرون آوردند. آن لحظه، صدای شیون خانواده‌اش هنوز هم از ذهنم پاک نشده است.

این امدادگر هلال احمر درباره ساعات طولانی عملیات می‌گوید: از ساعت دو بامداد تا هفت عصر روز بعد درگیر عملیات بودیم. خستگی را حس نمی‌کردیم؛ چون هر لحظه ممکن بود کسی زیر آوار زنده باشد. در میان آن همه آشوب، مادری را دیدم که کنار دختر ۱۰ ساله‌اش ایستاده بود و کودک با چشم‌های وحشت‌زده به صحنه‌ها نگاه می‌کرد. به مادرش گفتم این حجم از جیغ، گریه و ضجه برای یک کودک مناسب نیست. اول می‌گفت دخترش خودش دوست دارد آواربرداری را ببیند؛ اما وقتی توضیح دادم این تصاویر می‌تواند سال‌ها در ذهن بچه بماند و او را آزار دهد، آرام آرام کودک را از محل دور کرد. آن دختر موقع رفتن، مدام پشت سرش را نگاه می‌کرد. ای کاش شرایطی باشد که به والدین، چنین مواردی آموزش داده شود.

پورمحمد با اشاره به وضعیت روحی کودکان و بازماندگان می‌گوید: بچه‌ها بیشتر از همه گیج و ترسیده بودند. بعضی‌هایشان فقط دنبال یک نفر می‌گشتند که دستشان را بگیرد. تلاش می‌کردیم تا وقتی وضعیتشان مشخص شود، آرامشان کنیم. چون مشاوره خوانده‌ام، سعی می‌کردم احساسات خودم را کنترل کنم؛ اما بعضی صحنه‌ها از توان آدم خارج است. هنوز وقتی از آن خیابان‌ها عبور می‌کنم، صدای گریه مادرها و فریاد آدم‌هایی که عزیزانشان را صدا می‌زدند در ذهنم زنده می‌شود. بعضی از خانواده‌ها اصلا باور نمی‌کردند خانه‌شان دیگر وجود ندارد. جلو می‌رفتند، برمی‌گشتند و مدام می‌گفتند: نه… این خانه ما نیست… انگار ذهنشان نمی‌توانست این حجم از ویرانی را بپذیرد.

او با مکثی طولانی ادامه می‌دهد: همیشه از خودم می‌پرسم چرا این اتفاق برای آنها افتاد؟ اگر جای آنها من بودم چه می‌کردم؟ شاید سخت‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه خودت را جای آدم‌هایی بگذاری که در چند ثانیه همه زندگی‌شان را از دست داده‌اند. ترس من این است که اگر دوباره چنین حادثه‌ای رخ دهد، خیلی از امدادگرها دیگر نتوانند مثل قبل ادامه دهند. ما هم آدمیم. ما هم می‌ترسیم، غصه می‌خوریم و شب‌ها کابوس می‌بینیم.

این نجاتگر هلال احمر یکی از تلخ‌ترین صحنه‌هایی را که دیده، چنین روایت می‌کند: در یکی از عملیات‌ها، خاله و شوهرخاله دختری شهید شده بودند. آن دختر مدام جیغ می‌زد و از شدت شوک آرام نمی‌شد. وقتی کنارش نشستم، فهمیدم خاله‌اش تقریبا همسن خودش بوده و وابستگی شدیدی به او داشته است. دست‌هایش می‌لرزید و نفسش بالا نمی‌آمد. برای اینکه کمی آرام شود، یک بطری آب به دستش دادم و گفتم آن را فشار دهد تا استرسش تخلیه شود. کم‌کم آرام‌تر شد. بعد یکی از همراهانش مرا در آغوش گرفت و گفت: “از صبح فقط دارید به مردم کمک می‌کنید؛ اما حالا دختر ما را هم آرام کردید.” همان لحظه احساس کردم شاید گاهی یک آغوش، یک لیوان آب یا فقط شنیدن حرف‌های آدم‌ها، از هر دارویی مهم‌تر باشد.

پورمحمد همچنین از دختر بچه‌ای می‌گوید که بارها به سمت او برمی‌گشت: دختربچه‌ای حدود ۱۰ ساله بود که مدام پیش من می‌آمد. شیشه داخل پایش رفته بود و آن را خارج کردم. بعد دست بچه دیگری را می‌گرفت و پیش من می‌آورد. هنوز پیکر یکی از زنان را از زیر آوار بیرون نیاورده بودند؛ اما این بچه‌ها کنار ما احساس امنیت می‌کردند. با وجود تمام شلوغی و اضطراب، همیشه گوشه چشمم به آنها بود. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم کودکان، وسط آن همه ویرانی، فقط دنبال یک حس امن بودند؛ حسی که جنگ از آنها گرفته بود.

او در پایان می‌گوید: آمریکا و اسرائیل می گفتند حملاتشان نقطه‌زن است؛ اما اگر اینطور است، چرا مردم عادی و غیرنظامیان آسیب دیدند؟ چرا کودکی باید زیر آوار بماند یا مادری عزیزش را جلوی چشمش از دست بدهد؟ مردم فقط می‌خواهند زندگی کنند. دیدن این صحنه‌ها برای ما بسیار سنگین بود و خیلی از نیروهای هلال احمر آسیب روانی دیدند. برای همین، هلال احمر جلسات مشاوره گروهی برگزار می‌کند تا امدادگرها بتوانند حرف بزنند و کمی از فشار روحی‌شان کم شود. گاهی فقط اینکه کسی حرف‌هایت را بشنود، باعث می‌شود بتوانی دوباره سر پا بایستی. من هم چون مشاوره خوانده‌ام، سعی می‌کنم کنار همکارانم بمانم؛ چون می‌دانم بعضی زخم‌ها روی تن نیستند، در ذهن آدم می‌مانند.

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات