داستان شب/ راز پاکت بی تمبر /قصه درمانی / مناسب گروه سنی ۹ تا ۱۲ سال
رکنا: یک پاکت بی نام و نشان، نازنین را به دفترچه های پدربزرگ و پیامی درباره خاطره، خانواده و پیدا کردن راه خانه می رساند.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، خاطره های خانوادگی می توانند فرصتی برای گفت وگو میان کودک و بزرگسالان خانواده فراهم کنند. والدین می توانند بعد از خواندن داستان، از فرزندشان بپرسند چه وسیله ای در خانه برای او معنای ویژه ای دارد و چرا دوست دارد آن را نگه دارد.
----------------------------------------------------------------------------------------------
راز پاکت بی تمبر
باران از نیمه شب شروع شده بود و هنوز دست از باریدن برنداشته بود. قطرهها روی شیشه پنجره می دویدند و گاهی باد آنها را کج می کرد. نازنین از خانه مادربزرگ برمی گشت که چیزی سفید روی پله جلوی در دید.
پاکتی بود که انگار باران هیچ کاری به آن نداشت. نه خیس شده بود، نه لبه هایش خم شده بود. رویش نه تمبری بود، نه نشانی و نه نامی. فقط در گوشه پایین پاکت، ستاره کوچکی با مداد آبی کشیده شده بود؛ ستاره ای با پنج پره که یکی از پره هایش از بقیه بلندتر بود.
نازنین پاکت را برداشت و وارد خانه شد.
مادر از آشپزخانه پرسید: «بسته را آوردی؟»
«بسته نیست. یک پاکت پیدا کردم.»
مادر دست هایش را با حوله خشک کرد و پاکت را نگاه کرد. «شاید کسی آن را اشتباهی اینجا گذاشته. بهتر است بازش نکنیم. فعلا بگذار روی میز. اگر کسی دنبالش بیاید، می فهمیم برای کیست.»
نازنین پاکت را روی میز گذاشت، اما کنجکاوی مثل نخ نازکی به آن وصل شد و هر جا می رفت، پاکت را هم با خودش می کشید. هنگام ناهار، نگاهش مدام به ستاره می افتاد. بعد از ناهار، پاکت را برداشت و جلوی پنجره گرفت. کاغذش کهنه بود و بوی ملایمی می داد؛ چیزی میان بوی چوب و کتاب های قدیمی.
نازنین پاکت را تکان داد. چیزی داخلش صدا نکرد.
«شاید خالی باشد.»
اما پاکت کمی برآمده بود. نازنین دوباره آن را روی میز گذاشت. مادر گفته بود نباید بازش کند. پس دست به آن نزد. در عوض، روی دفترش شکل ستاره را کشید و تلاش کرد به یاد بیاورد آن را کجا دیده است.
وقتی عصر مادربزرگ برای پس دادن ظرف غذا آمد، نازنین پاکت را نشانش داد.
مادربزرگ اول با بی تفاوتی به آن نگاه کرد، اما با دیدن ستاره دستش در هوا ماند.
نازنین متوجه شد. «این علامت را می شناسید؟»
مادربزرگ پاکت را برگرداند و با انگشت روی ستاره کشید. «این شبیه نشانی است که پدربزرگت روی نقشه هایش می کشید.»
نازنین پدربزرگ را خوب به یاد داشت؛ مردی که همیشه دفترچه ای در جیبش داشت و اگر جایی میرفت، بعدا نقشه ای از آن می کشید. پدربزرگ چند سال پیش از دنیا رفته بود، اما دفترچه هایش هنوز در صندوق چوبی اتاق مادربزرگ نگهداری می شدند.
مادربزرگ گفت: «این ستاره را وقتی می کشید که می خواست بگوید چیزی ارزش پیدا کردن دارد.»
«فکر می کنید پاکت را او فرستاده؟»
مادربزرگ پاکت را به سمت نور گرفت. «نمی دانم. پدربزرگت همیشه می گفت بعضی نامه ها برای رسیدن به مقصد، به تمبر نیاز ندارند.»
نازنین پرسید: «منظورش چه بود؟»
مادربزرگ لبخند کم رنگی زد. «آن موقع معنی حرفش را نمی فهمیدم. شاید حالا هم نفهمم.»
نازنین اجازه گرفت به خانه مادربزرگ برود و دفترچه های پدربزرگ را ببیند. صندوق در کمد اتاق بود. مادربزرگ آن را بیرون آورد و درش را باز کرد. دفترچه ها از کوچک تا بزرگ کنار هم چیده شده بودند. بعضی جلد قهوه ای داشتند و بعضی سبز تیره. در یکی از دفترچهها، نقشه باغی دیده میشد که نازنین هر تابستان در آن بازی می کرد.
او صفحه ها را یکی یکی ورق زد. میان نقشه ها، طرح پرنده ها و یادداشت های خرید، چند ستاره هم پیدا کرد. همه مثل ستاره روی پاکت بودند؛ پنج پره و یکی بلندتر از بقیه.
در صفحه ای نزدیک انتهای دفترچه، پدربزرگ نوشته بود:
«یک ستاره برای راه بازگشت.»
نازنین آن جمله را چند بار خواند.
«مادربزرگ، راه بازگشت به کجا؟»
مادربزرگ که کنار پنجره نشسته بود، به باران نگاه می کرد. «پدربزرگت خیلی جاها سفر می کرد. شاید منظورش خانه بوده.»
نازنین چند صفحه دیگر ورق زد. پشت نقشه یک جویبار نوشته ای پیدا کرد:
«اگر روزی کسی این پاکت را پیدا کرد، بگذار خودش انتخاب کند که آن را باز کند یا نه. بعضی پیام ها را باید وقتی خواند که آماده شنیدنشان هستیم.»
نازنین دفترچه را بست. «پس پاکت برای من است؟»
مادربزرگ جواب نداد. نگاهش را از پنجره گرفت و گفت: «تو آن را پیدا کردی. اگر تصمیم بگیری بازش کنی، باید حواسمان باشد که با چیزی که داخلش هست با احترام رفتار کنیم.»
نازنین پاکت را از کیفش بیرون آورد. لبه آن با چسب قدیمی بسته شده بود. او با ناخن به آرامی لبه را جدا کرد تا کاغذ پاره نشود. داخل پاکت، یک نامه تا شده و یک تکه نخ آبی بود.
روی نامه نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز راه خانه را پیدا می کند.»
نازنین سرش را بالا آورد. مادربزرگ لبخند نمی زد. چشمهایش کمی خیس شده بود.
نازنین نامه را باز کرد و خواند:
«اگر این نوشته به دست تو رسیده، یعنی به اندازه کافی بزرگ شده ای که بدانی خانه فقط جایی نیست که در آن زندگی می کنیم. گاهی خانه یک صداست، گاهی بویی آشنا، گاهی دستی که دستت را می گیرد و گاهی خاطره ای که کمک می کند دوباره راهت را پیدا کنی.
این ستاره را روی چیزهایی می کشم که نمی خواهم فراموش شوند؛ نه چون کامل و بی نقص اند، بلکه چون روزی به کسی کمک کرده اند راهش را پیدا کند.
اگر می خواهی بدانی چرا این پاکت را نگه داشته ام، به جایی برو که اولین بار گفتی از تنهایی نمی ترسی.
پدربزرگ»
نازنین نامه را پایین آورد. «من هیچ وقت نگفتم از تنهایی نمی ترسم.»
مادربزرگ سرش را کمی کج کرد. «شاید گفتی و یادت نمانده. تو آن موقع خیلی کوچک بودی.»
«شما یادتان هست کجا بود؟»
مادربزرگ مدتی فکر کرد. «شاید پارک قدیمی کنار خانه قبلی. یک بار در آنجا از من دور شدی و ما پیدایت کردیم. پدربزرگت تو را کنار نیمکت پیدا کرد.»
نازنین گفت: «پس باید برویم آنجا.»
باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز ابری بود. نازنین و مادربزرگ با چتر از خانه بیرون رفتند. پارک قدیمی چند خیابان آن طرف تر بود. درختها بزرگ تر از چیزی شده بودند که نازنین به یاد داشت. تاب ها عوض شده بودند و نیمکت ها رنگ تازه داشتند، اما سنگفرش مسیر همان شکل قدیمی را حفظ کرده بود.
مادربزرگ کنار نیمکتی ایستاد و گفت: «آن روز تو در حال دنبال کردن یک پروانه بودی. وقتی فهمیدی از ما دور شده ای، ترسیدی. پدربزرگت به تو گفت آرام نفس بکشی و اطرافت را نگاه کنی. بعد که پیدایت کردیم، پرسیدم ترسیدی یا نه. تو گفتی: یک کم، ولی تنهایی از من قوی تر نیست.»
نازنین آرام گفت: «من این را یادم نمی آید.»
«اما پدربزرگت یادش مانده بود.»
آنها کنار نیمکت را گشتند. زیرش فقط برگهای خیس و یک توپ کوچک ترک خورده بود. مادربزرگ دور درخت نزدیک نیمکت را نگاه کرد. نازنین روی تنه درخت دست کشید و به جای خشک کوچکی رسید که انگار چیزی زمانی روی آن بوده است.
در پای درخت، میان دو ریشه، سنگی کوچک دیده می شد. روی سنگ همان ستاره حک شده بود.
نازنین سنگ را بلند کرد. زیرش جعبه ای فلزی قرار داشت. جعبه زنگ زده بود، اما درش باز شد. داخلش یک قطب نمای کوچک، عکسی قدیمی و چند کاغذ تا شده بود.
نازنین عکس را برداشت. در آن پدربزرگ و مادربزرگ جوان کنار همان نیمکت ایستاده بودند. پشت عکس، با خط پدربزرگ نوشته شده بود: «روز پیدا کردن راه.»
مادربزرگ عکس را گرفت. «این روز را یادم هست. پدربزرگت بعد از سفر طولانی برگشته بود. من فکر می کردم شاید دیگر برنگردد.»
«چرا؟»
«او قرار بود چند ماه سفر کند. اما نامه هایش قطع شده بود و من نمی دانستم کجاست. یک روز در خانه را زد و وقتی در را باز کردم، دستش خالی بود. فقط بوی نان تازه می آمد.»
نازنین خندید. «بوی نان؟»
«پدربزرگت گفت که در راه بازگشت از بوی نان نانوایی قدیمی مسیر را پیدا کرده. آن نانوایی نزدیک خانه خانواده اش بود. می گفت هر جا می رفتم، فکر می کردم باید راه را با نقشه پیدا کنم؛ اما وقتی بوی نان را حس کردم، فهمیدم دارم به خانه نزدیک می شوم.»
نازنین قطب نما را برداشت. عقربه اش چرخید و بعد به سمت شمال ایستاد.
در پشت قطب نما، ستاره کوچکی حک شده بود. کاغذهای تا شده را یکی یکی باز کرد. روی یکی از آنها نوشته بود:
«این قطب نما شمال را نشان می دهد، اما راه خانه را نه. برای پیدا کردن خانه، باید به چیزی فکر کنی که دلت برایش تنگ شده، به کسی که دوستش داری و به کاری که میتوانی انجام بدهی. بعد فقط قدم بعدی را بردار. لازم نیست از همان اول تمام راه را بدانی.»
نازنین مدتی به کاغذ نگاه کرد. «پدربزرگ این را برای چه کسی نوشته بود؟»
مادربزرگ گفت: «شاید برای تو. شاید هم برای من.»
در کاغذ دیگری نوشته شده بود:
«اگر کسی این نوشته را پیدا کرد، از او بپرس: آیا میداند راه خانه اش چیست؟ اگر جواب نداشت، نترسانش. گاهی آدم ها باید کمی راه بروند تا جواب را پیدا کنند.»
نازنین جعبه را بست و گفت: «فکر می کنم اینها مال شماست.»
مادربزرگ گفت: «اینها مال همه ماست. پدربزرگت می خواست هر کس که آنها را پیدا می کند، چیزی از خودش بهشان اضافه کند.»
آنها با جعبه به خانه برگشتند. نازنین از مادر پرسید آیا می داند پاکت چطور روی پله گذاشته شده است. مادر گفت: «من پاکت را آنجا نگذاشتم. شاید از کیف مادربزرگ افتاده باشد.»
مادربزرگ کیفش را گشت، اما پاکت از اول هم در کیف او نبود. پدر وقتی از سر کار برگشت، پاکت را دید و رنگش عوض شد.
نازنین پرسید: «شما این پاکت را می شناسید؟»
پدر گفت: «من آن را چند روز پیش در جعبه وسایل پدربزرگ پیدا کردم. می خواستم برای شما بیاورم، اما یادم رفت. امروز صبح آن را روی میز ورودی گذاشتم. مطمئن بودم گذاشتم، اما نمی دانستم چطور سر از پله درآورده.»
مادر گفت: «شاید در باز بوده و باد آن را برده.»
پدر به پنجره بسته نگاه کرد. «ممکن است. البته خیلی عجیب است که پاکت از باد هم سالم مانده.»
نازنین چیزی نگفت. او نمی خواست ماجرا را بیشتر از آنچه بود رازآلود کند. شاید پاکت با یک اتفاق ساده جابجا شده بود. شاید هم کسی آن را آنجا گذاشته بود تا پیدا شود. در هر صورت، حالا نامه به دست کسی رسیده بود که به آن نیاز داشت.
چند روز بعد، نازنین فهمید یکی از دوستانش در مدرسه ناراحت است. او تازه به کلاسشان آمده بود و زنگ تفریح بیشتر وقتها تنها می ماند. نازنین نزدیکش رفت و پرسید: «دوست داری امروز با ما بازی کنی؟»
دختر سرش را پایین انداخت. «نمی دانم. هنوز کسی را نمی شناسم.»
نازنین به یاد نامه افتاد. گاهی لازم نبود آدم تمام راه را بداند. کافی بود قدم بعدی را بردارد.
او گفت: «من هم وقتی مدرسه ام را عوض کردم، اول کسی را نمی شناختم. بیا اول با هم اسم بازی را یاد بگیریم. بعد اگر خوشت نیامد، یک بازی دیگر پیدا می کنیم.»
دختر لبخند کوچکی زد و همراهش رفت.
آن شب، نازنین قطب نما را روی میزش گذاشت و نامه پدربزرگ را در دفترش چسباند. کنار آن، خودش هم ستاره ای کشید؛ با پنج پره که یکی از آنها بلندتر بود.
زیر ستاره نوشت: «برای وقتی که کسی فکر می کند راه را گم کرده.»
از آن به بعد، هر وقت در خانه کسی دلگیر بود یا فکر می کرد تنها مانده، نازنین ستاره کوچکی روی کاغذ می کشید و آن را جایی می گذاشت که زود پیدا شود. گاهی کنار فنجان چای مادربزرگ. گاهی لای کتاب پدر. یک بار هم زیر بشقاب مادر، کنار تکه ای نان تازه.
مادربزرگ وقتی ستاره را دید، نازنین را در آغوش گرفت و گفت: «پدربزرگت خوشحال می شد که این نامه به دست تو رسیده.»
نازنین پرسید: «از کجا می دانید؟»
مادربزرگ گفت: «نمی دانم. اما فکر می کنم آدم هایی که کسی را دوست دارند، گاهی می توانند حدس بزنند او چه چیزی را ادامه خواهد داد.»
پاکت را در جعبه فلزی گذاشتند، کنار قطب نما و عکس قدیمی. اما نازنین آن را دوباره نبست. نامه را بیرون آورد و روی میز خودش گذاشت تا هر روز آن را ببیند.
روی پاکت هنوز تمبری نبود.
با این حال، پیامش راهش را پیدا کرده بود.
-
فیلم عملیات روانی نتانیاهو در روزهای منتهی به انتخابات
ارسال نظر