تصمیم جالب مینا در بازداشتگاه کلانتری / مشاور دارید می خوام سرنوشتمو بهش بگم کمکم کنه ! + نظر فاطمه احمدی، کارشناس ارشد روانشناسی
حوادث رکنا: مینا در بازداشتگاه تصمیم گرفت حرف های دلش که روی وجودش سنگینی می کنند را به مشاوره کلانتری بیان کند.
مینا به دفتر مشاوره کلانتری راهنمایی شد و با فاطمه احمدی، کارشناس ارشد روانشناسی شروع به گفتگو کرد.
مینا در خانوادهای پرجمعیت و در شرایطی بسیار دشوار به دنیا آمد. پدرش کارگر فصلی بود و بیشتر روزهای سال را بدون کار سپری میکرد. وضعیت مالی خانواده همواره بحرانی و نگرانکننده بود و فقر، سایه سنگینی بر زندگی آنها انداخته بود.
مینا کودکیاش را با صدای فریادها و مشاجرههای پدر و مادرش آغاز کرد؛ صدای شکستن ظرفها، تهمتها و دعواهایی که بخش جداییناپذیر فضای خانهشان بود. با این وجود، او دختری خوشقلب و امیدوار بود. آرزو داشت روزی شرایط زندگیشان بهتر شود، پدرش شغلی ثابت پیدا کند و مادرش بتواند مانند خانواده دوستانش، برای او لباسهای نو مدرسه بخرد. اما روزها یکی پس از دیگری سپری میشدند، بیآنکه تغییری در وضعیت خانواده ایجاد شود و همین موضوع باعث شد امید در دل مینا به تدریج رنگ ببازد.
در کنار همه این مشکلات، نگاههای سنگین و رفتارهای سرد اطرافیان نیز فشار مضاعفی بر او وارد میکرد. با این حال، مدرسه و بودن در کنار دوستانش تنها دلخوشی مینا بود؛ پناهگاهی موقت در برابر طوفان زندگی. اما این آرامش نیز دوام چندانی نداشت. با افزایش مشکلات اقتصادی و شدت گرفتن تنشهای خانوادگی، سرانجام اتفاقی که مینا سالها از آن واهمه داشت رخ داد؛ خانوادهاش اعلام کردند دیگر توان پرداخت هزینههای تحصیل و زندگی او را ندارند و مینا ناچار شد درس و مدرسه را رها کند تا به تأمین مخارج خانواده کمک کند.
اما این تازه آغاز روزهای تلخ زندگی او بود. شرایط زمانی سختتر شد که خانوادهاش او را مجبور کردند با پسر یکی از بستگان دور ازدواج کند. بهروز مردی بیمسئولیت، بداخلاق، خوشگذران و درگیر اعتیاد بود. مینا که تنها ۱۵ سال داشت، به خوبی میدانست این ازدواج راهی برای رهایی خانوادهاش از فشارهای مالی است، اما در دل هنوز امیدوار بود که شاید زندگی مشترک بتواند شرایط بهتری برایش رقم بزند.
در ماههای نخست، اوضاع نسبتاً آرام بود، اما به مرور زمان چهره واقعی زندگی مشترک آشکار شد. مشاجرههای پیدرپی و اختلافات بیپایان، فضای خانه را متشنج کرده بود. چند سال بعد، زمانی که مینا خبر بارداریاش را به بهروز داد، برای مدتی کوتاه، بارقهای از امید در زندگی آنها شکل گرفت. با تولد دخترشان که نامش را «هستی» گذاشتند، بهروز قول داد به خاطر فرزندش تغییر کند و اعتیاد را کنار بگذارد، اما این وعده نیز مانند بسیاری از قولهای دیگرش هرگز عملی نشد.
روزها گذشت و نه تنها تغییری در شرایط زندگی آنها ایجاد نشد، بلکه اوضاع از گذشته نیز بدتر شد. سرانجام مینا و همسرش تصمیم به جدایی گرفتند. پس از طلاق، حضانت هستی به پدرش سپرده شد و مینا درد تازهای را تجربه کرد؛ دوری از فرزندی که تمام دنیایش بود. او بارها تلاش کرد دخترش را ببیند، اما هر بار با سکوت و بیخبری روبهرو شد و پس از تغییر محل زندگی بهروز، آخرین امیدش برای دیدار دوباره هستی نیز از بین رفت.
اندوه، تنهایی و ناامیدی به تدریج تمام وجود مینا را فرا گرفت. روزی که غمگین و درمانده روی نیمکتی در پارک محله نشسته بود، زن میانسالی به سراغش آمد. آن زن با مهربانی به درد دلهای مینا گوش داد و حضورش برای مدتی کوتاه، آرامشی موقت به او بخشید.
این آشنایی ادامه پیدا کرد تا اینکه روزی زن میانسال قرصی به مینا داد و گفت با مصرف آن میتواند دردها و رنجهایش را فراموش کند. مینا با تردید قرص را خورد و خیلی زود احساس آرامشی کاذب سراسر وجودش را فرا گرفت.
چند روزی به همین شکل سپری شد و زن ناشناس بدون دریافت پول، قرصها را در اختیار او قرار میداد. اما این آرامش بهایی سنگین داشت. قرصها اعتیادآور و گرانقیمت بودند و مینا خیلی زود برای به دست آوردن آنها، ناچار شد تن به خواستههای تحقیرآمیز آن زن بدهد.
اعتیاد به تدریج کنترل کامل زندگی او را در دست گرفت و مینا خود را در مسیری دید که حتی تصورش را هم نمیکرد. سرانجام در جریان یکی از عملیاتهای پلیس، او در خانهای که برای فعالیتهای غیرقانونی مورد استفاده قرار میگرفت، دستگیر شد.
مینا در گوشه بازداشتگاه، اشکریزان به گذشته و مسیری که طی کرده بود فکر میکرد؛ به همه اتفاقات و تصمیمهایی که او را به این نقطه رسانده بودند. اما در دل همان تاریکی، جرقهای از امید روشن شد. اشکهایش را پاک کرد، خودش را جمعوجور کرد و با صدایی محکم گفت:
«میخوام با مشاورتون صحبت کنم.»
نظر کارشناس روانشناسی:
فاطمه احمدی، کارشناس ارشد روانشناسی، در تحلیلی روانشناختی از زندگی مینا معتقد است که بستر خانوادگی ناسالم و سبک فرزندپروری نادرست، زمینهساز بسیاری از مشکلات بعدی او بوده است. نبود ارتباط مؤثر با والدین، فشارهای مالی شدید، و محرومیت از آموزش مهارتهای زندگی، موجب شد مینا نتواند بهدرستی با مشکلاتش روبهرو شود.
ازدواج اجباری با فردی نامناسب، بدون هیچ پیشزمینهای از شناخت و آموزش، نهتنها راهحل نبود، بلکه موجب تشدید بحران شد. پس از جدایی، نداشتن مهارت جراتمندی و ناتوانی در حل مسئله، باعث شد که او برای فرار از دردهای زندگی، به مصرف مواد مخدر پناه ببرد و در نهایت درگیر آسیبهای عمیقتری شود.
نگارش: سرهنگ حسین نوروزی
-
فیلم/ روایت مهراب قاسم خانی از هزینه سنگین مهران مدیری برای یک خانه اجارهای میلیاردی درتهران / هیچ کس باور نمی کند آخر داستان چیشد