یک سوم عمرش را پشت میله ها گذرانده است. از عبرت خبری نبود و به گفته خودش خوره طمع، باز او را به دام انداخت. یک بار با تاوان از دست دادن عمر و جوانی اش در زندان از بند رهایی یافت تا راه درست را در پیش بگیرد و از جاده سنگلاخ قانون گریزی به جاده هموار قانون برگردد اما باز هوس پولدار شدن کار دستش داد و طوق اسارت بر گردنش افتاد. همسر و فرزندانش هر کدام به دنبال بخت خود رفتند و او را پشت میله های زندان تنها گذاشتند تا شاید این بار با سپید شدن موهایش به خودش بیاید و باقی عمرش را به دور از خلاف و سیاهی سر کند.

به گزارش رکنا، زندگی ساده ای در روستا داشت و در واقع کشاورز زاده بود. هر چند به گفته خودش در تنگنا و سختی به سر می برد اما شب را با خیالی آسوده صبح می کرد. مرد خمیده می گوید: اکثر مواقع بعد از مدرسه سر زمین های مردم کارگری می کردم تا این که در مقطع ابتدایی ترک تحصیل کردم و به کار آزاد روی آوردم، البته جز این چاره ای نداشتم. مرد جوان با کارگری پس اندازی به دست می آورد و خانواده اش آستین بالا می زنند و دختر یکی از فامیل را برای او خواستگاری می کنند. بعد از آن هم با ازدواج، زندگی مشترک شان آغاز می شود. مرد خانواده بعد از چند سال زندگی در روستا به خاطر نبود شغل مجبور می شود به شهر نقل مکان و کاری برای خود دست و پا کند که این سرآغاز افتادن او در منجلابی بزرگ می شود.

او تعریف می کند: مدتی در شهر بیکار بودم تا این که از طریق دوستانم که در کار ساختمانی مشغول بودند من هم مشغول به کار شدم. دوستانم بعد از اتمام کار روزانه تفننی دود هوا می کردند و گاهی من هم با تعارف آن ها به جمع شان ملحق می شدم و چند دود روانه ریه هایم می کردم تا خستگی از تنم بیرون برود. مدتی به این منوال گذشت تا این که کار ساختمانی کم رنگ شد و برای مدتی بیکار شدم. از یک طرف به مواد آلوده شده بودم و از طرفی کرایه خانه به من فشار می آورد تا این که روزی در حین خرید چند نخ سیگار مسیر زندگی ام عوض شد و سر این ماجرا با یکی از قاچاقچیان مواد آشنا شدم. مرد قاچاقچی بعد از این ماجرا وقتی می بیند که مرد خسته و بیکار از دست بی پولی به تنگ آمده و آماده انجام هر کاری است فرصت را مناسب می بیند و پیشنهاد وسوسه انگیزی به او می دهد. مرد قاچاقچی در لفافه به او می فهماند که کار با او زندگی اش را از بن بست خارج خواهد کرد. مرد روستایی که از بیکاری و بی پولی سخت در عذاب است بدون فکر به عواقب خطرناک این کار دست همکاری به سوی او دراز می کند. او با نگاه معناداری تعریف می کند: چند بار با دوست قاچاقچی ام مواد جا به جا کردم و در این مدت با چند فرد غریبه دیگر که در این زمینه فعالیت داشتند آشنا شدم.

کم کم به نوعی با کار آشنا شدم و از طرفی طمع ام زیاد شد و تصمیم گرفتم با سه خلافکار جدید کار کنم تا شاید چیزهای جدیدی هم از آن ها یاد بگیرم. چند بار با همکاری یکدیگر از طریق یکی از شهرهای مرزی کشور به آن طرف مرز مواد قاچاق کردیم و پول خوبی هم گیرمان آمد. این ماجرا مدتی ادامه پیدا می کند تا این که روزی مرد طمع کار با جاسازی مقدار زیادی مواد صنعتی در داخل یک ساک این بار مسئولیت حمل و رساندن آن به دست خریدار را بر عهده سه دوست قاچاقچی جدیدش می گذارد.

بعد از آن سه قاچاقچی سوار بر اتوبوس می شوند و به سوی مقصد که یک شهر مرزی است راه می افتند و او هم تنها به خانه بازمی گردد. مرد زندانی با افسوس تمام می گوید: صبح روز بعد وقتی خواب بودم ناگهان دیدم پلیس بالای سرم ایستاده است و بعد از آن متوجه شدم سه دوست قاچاقچی ام قبل از رسیدن به مقصد در یک ایست و بازرسی دستگیر شده اند. به دلیل همدستی و قاچاق مواد از نوع صنعتی ابتدا به اعدام محکوم شدم اما بعد از گذشت 5 سال حکم ام به حبس ابد تقلیل یافت. حتی در این مدت خانواده ام به خاطر قانون گریزی های مداوم من سراغی از من نگرفتند و زندگی مستقلی را برای خودشان در پیش گرفتند. مرد خطاکار بعد از تحمل 15 سال حبس با رأفت اسلامی از زندان آزاد می شود. او بعد از آزادی از زندان جایی به جز خانه پدرش ندارد برای همین مدتی کنار پدرش روزگار می گذراند تا تصمیم مناسبی برای زندگی از هم پاشیده اش بگیرد.

در این مدت هر چقدر مرد بزهکار برای دیدن خانواده اش اصرار می کند اما خانواده او حاضر نمی شوند با او زندگی کنند و حتی او را ببینند و به اجبار دوباره مرد زندانی مجبور می شود به شهر برگردد تا کاری برای خود دست و پا کند.

او با چشمانی بارانی می گوید: زمانی که خانواده ام حاضر نشدند مرا در جمع خودشان بپذیرند به شهر برگشتم تا با پیدا کردن یک کار چرخ زندگی ام را بچرخانم اما بی فایده بود. در واقع نتوانستم کار مورد دلخواهم را که هم آسان و هم پول خوبی در آن باشد پیدا کنم و دوباره شیطان در جلدم فرو رفت و کار قاچاق مواد را از سر گرفتم.

دوباره وارد بازی دو سر باخت قاچاق مواد شدم. هنوز چند سال از آزادی ام از زندان نگذشته بود که دوباره روزی با مقداری مواد صنعتی دستگیر و روانه زندان شدم. این بار به 12 سال حبس محکوم شدم. این دفعه با خود عهد بستم که به خاطر فرزندانم بعد از آزادی از زندان در راه درست قدم بردارم چرا که با بیراهه رفتن جز تباهی و گمراهی چیزی قسمت ام نشد.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟