به گزارش رکنا، من که هنوز خوب و بد را نمی فهمیدم ریش و قیچی را دست بزرگترهایم دادم و آنها هم بی معطلی و بدون هیچ تحقیق درست و درمانی جواب بله گفتند.

ازدواج کردم و بعد از چند ماه هم پا به خانه شوهر گذاشتم.

من عاشق زندگی مان بودم ،از خیلی خواسته هایم گذشتم و با دار و ندار شریک زندگی ام ساختم. افسوس که شوهرم قدر زندگی مان را نمی دانست و دل به کار نمی داد.

دنبال رفیق بازی می رفت و بلند پرواز و زیاده خواه بود. مانده بودم چکار کنم و چطور به او بفهمانم که دست از آرزوهای دور و دراز بکشد. به خاطر بچه ام سوختم و ذره ذره آ ب می شدم. اما باز هم احترامش را نگه داشتم و رازدارش بودم. مدتی گذشت و فهمیدم شوهر بی مسئولیتم مواد مخدر مصرف می کند و شوهر خواهرش او را معتاد کرده است. سر این مساله اختلاف جدی با هم پیدا کردیم.

متاسفانه خانواده شوهرم به جای آن که به فکر درمان و حل این مشکل باشند فقط و فقط از پسرشان حمایت می کردند. آنها می گفتند تو عروس خوبی نیستی و نتوانسته ای زن خوبی برای پسرمان باشی ،برای همین هم او به اعتیاد کشیده شده و ... .

با شنیدن پیغام و پسغام های مادر شوهرم برای گلایه به خانه شان رفتم.

مادر همسرم که خیلی از دستم ناراحت بود در پاسخ به این سوال من که چرا شوهر دخترتان ، شریک زندگی ام را معتاد کرده است ناراحت شد و گفت اولا شوهر دخترم از مال و ثروت خودش مواد مخدر می خرد و مصرف می کند و این موضوع اصلا دخلی به تو ندارد. نکته مهم دیگر هم این که تو اگر عروس خوبی بودی و شوهرت را جذب خانه و زندگی ات می کردی هیچ وقت او دنبال اعتیاد نمی رفت.

با این حرف ها گریه کنان به خانه پدرم رفتم. مادرم پیشنهاد داد فرزندت را به پدرش بده و چون این بچه به تو وابسته است با دلتنگی هایش، شوهرت و خانواده اش مجبور می شوند کوتاه بیایند. آن وقت می نشینیم وجدی و قاطع حرف می زنیم.

این کار را انجام دادم اما نه تنها نتیجه ای نداشت بلکه کار بدتر شد. خانواده شوهرم بهانه ای دست شان آمده بود و با حرف های ناجور پشت سرم می گفتند عروس مان اگر خوب و سر به راه بود از بچه اش نمی گذشت و ... .

عذاب می کشیدم و دلشوره داشتم. شوهرم را تعقیب کردم و متوجه شدم او بچه را همراه خودش به خانه دوست معتادش می برد. از خانه دوستش که برمی گشت جلو رفتم و راهش را سد کردم. با سر و صدا بچه را از او گرفتم. می گفت چون بچه دلتنگی می کرده و پیش مادر بزرگش نمی مانده مجبور شده او را با خود این طرف و آن طرف ببرد. او بی تفاوت بچه را تحویلم داد و رفت. دیگر طاقت

این همه توهین و تحقیر را نداشتم. شکایت کردم و کارمان به مشاوره کشید. می خواهم تکلیفم را روشن کنم و از طرفی نگران آینده بچه ام هستم.

نمی دانم از نظر مادر شوهرم عروس خوب یعنی چه؟

البته او را مقصر نمی دانم چرا که یک مادر است و نمی تواند و نمی خواهد ببیند بچه اش مشکل دارد.

شوهرم مقصر است چون از روز اول زندگی مان واقعیت ها را درک نمی کرد و نمی خواست برای ساختن آینده مان تلاش کند. حتی چند بار به او گفتم مثل کوه پشت سرت می ایستم و با همدیگر زندگی مان را می سازیم. اما او تهدیدم می کرد که اگر واقعا پشت سرش هستم بروم و در برابر پدرم بایستم و حق ارثیه ام را از خانواده ام بگیرم.

امیدوارم مشکل حل بشود. اگر خانواده ام قبل از ازدواجم تحقیق کرده بودند،اگر خانواده شوهرم بی چون و چرا از او حمایت نمی کردند و اگر شریک زندگی ام عقلش را قاضی خودش می کرد این همه مشکل به سرمان نمی آمد.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

محصل

آیا این خبر مفید بود؟