زن 42 ساله که پس از چندین جلسه استفاده از راهنمایی و مشاوره های کارشناس اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد تصمیم گرفته بود با مراجعه به مراکز روان شناسی، اختلال شخصیت نمایشی خود را درمان کند، درباره سرگذشت خود گفت: پدرم کارمند یکی از ادارات دولتی بود و با آن که از نظر اقتصادی در حد متوسطی بودیم اما زندگی آشفته ای داشتیم زیرا هیچ چیزی در زندگی برای مادرم از رسیدن به وضعیت ظاهری اش مهم تر نبود، به طوری که ساعت های زیادی را در آرایشگاه یا مقابل آینه می گذراند و همواره با دوستانش به مهمانی های خاص می رفت.

او حتی فرصت غذا پختن نداشت و هنگامی که من و برادرانم از مدرسه باز می گشتیم باید غذای آماده سفارش می دادیم. این آشفته بازار موجب شده بود همیشه درگیری و مشاجره بین پدر و مادرم اولویت اصلی زندگی ما باشد. مادرم که تا سپیده دم اوقاتش را با دوستانش می گذراند، تا ظهر روز بعد هم می خوابید.

به همین دلیل من هم خواب می ماندم و دیر به مدرسه می رسیدم. گاهی تا دیرهنگام منتظر پدرم بودم که در درس هایم کمک کند ولی روی دفترم خوابم می برد تا این که یک روز صبح زنگ تلفن منزل به صدا درآمد و خبر رسید که پدرم بر اثر سکته قلبی جان باخته است. آن زمان فقط 14سال داشتم که تکیه گاهم را از دست دادم و دیگر اوقاتم را با دوستانم می گذراندم. از آن روز به بعد تلاش کردم با رفتارها، پوشش و سخنان عجیب و غریب از زندگی ام در کانون توجه دیگران قرار بگیرم. این کار برای من به یک عادت تبدیل شده بود به طوری که در دانشگاه زبانزد دانشجویان بودم. به خاطر زیبایی ظاهری خواستگاران زیادی داشتم تا این که در یک شرکت خصوصی استخدام شدم.

رئیس شرکت که مردی میان سال و ثروتمند بود توجهی به من نمی کرد ولی من می خواستم به هر طریقی مورد توجهش قرار بگیرم. دیگر برایم مهم نبود که او متأهل است و دو فرزند دارد. همه ترفندهای بی بند و باری را که از مادرم آموخته بودم به کار گرفتم تا این که رئیس شرکت عاشقم شد و پنهانی مرا عقد کرد. ترفدرم که از ماجرا خبر نداشت مدام نگرانم بود که چرا خواستگارانم را رد می کنم.

خلاصه، اختلافات من و «خشایار» در حالی شدت گرفت که من حاضر نشدم در محیط کار حجاب و رفتاری موقرانه داشته باشم. از زندگی پنهانی اما پر زرق و برق خشایار و کنترل هایش خسته شده بودم که در یکی از سفرهای تفریحی با جوانی به نام اسماعیل آشنا شدم و ارتباط تلفنی برقرار کردم. خشایار با چک کردن موبایل و پیامک هایمان متوجه این ارتباط شد و مرا مانند زباله ای از زندگی اش بیرون انداخت. وقتی ارتباط من و اسماعیل هم به جایی نرسید، در یک مهمانی خانوادگی با میکائیل آشنا شدم و خیلی زود با او ازدواج کردم. با آن که خدا دختر زیبایی به من عنایت کرده بود اما باز هم به تقلید از مادرم به همسرم توجهی نداشتم و در مجالس و مهمانی ها با مردان غریبه گرم می گرفتم ولی رفتارهایم دست خودم نبود تا این که میکائیل نیز تصمیم به جدایی از من گرفت و گفت از خودنمایی های من خسته شده است. اکنون در حالی از رفتارهایم پشیمان شده ام که دختر 10ساله ام جلوی آینه می نشیند و ...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟