رمان صندلی شماره ۱۴ / آزمایش دوم / قسمت هشتم پاورقی روانشناسی
رکنا: آنچه گذشت- سحر برای پیدا کردن سابقه مراجعه دوران کودکی اش به بیمارستان درخواست می دهد و با دکتر نادری، پزشکی که مادر در نامه نام برده بود، ملاقات می کند. در همین فاصله، یونس برای نخستین بار مستقیم با او تماس می گیرد. سحر تصمیم می گیرد پیش از پذیرفتن روایت هر کسی، مدارک را بررسی کند. دکتر نادری هنگام دیدن کپی هایی که یونس شب قبل عروسی به علی داده بود، متوجه می شود دو صفحه شماره و تاریخ یکسانی ندارند؛ شاید آنچه سال ها یک گزارش تصور شده، ترکیبی از دو مدرک متفاوت باشد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، سحر به دو برگه روی میز نگاه کرد. تا چند دقیقه قبل، مهم ترین سؤالش این بود که نتیجه آزمایش چه بوده است. حالا حتی مطمئن نبود کدام صفحه به کدام آزمایش تعلق دارد.
دکتر نادری عینکش را کمی بالا برد.
- این یکی تاریخ نمونه گیری داره. اون یکی تاریخ صدور گزارش. متفاوت بودن تاریخ به تنهایی عجیب نیست، اما شماره پذیرش ها هم فرق می کنه.
سحر جلوتر نشست.
- یعنی کسی عمدا جابه جاشون کرده؟
- هنوز نمی تونیم این رو بگیم. ممکنه کپی ها از چند مدرک برداشته شده باشن یا صفحه ای جا افتاده باشه. اول باید نسخه کامل رو پیدا کنیم.
دکتر برگه دوم را چرخاند و کنار مهر کم رنگ پایین آن اشاره کرد.
- این گزارش رو من صادر نکرده ام. مربوط به مرکز دیگریه. درباره نتیجه تخصصی اش هم باید همون مرکز یا متخصص مربوط نظر بده.
سحر نامه مادر را جلو کشید.
- پس چرا مادرم گفته بود از شما بپرسم؟
- ممکنه به خاطر مراجعه ای باشه که آن زمان به من داشته اید. من می تونم درباره چیزی که خودم ثبت کرده ام توضیح بدم، اگر سابقه اش پیدا بشه. اما نباید چیزی رو که توی حافظه ام روشن نیست، از روی این چند برگه کامل کنم.
سحر مدتی به دست هایش نگاه کرد. بخشی از او از این همه احتیاط خسته بود. دلش می خواست بالاخره کسی یک جمله روشن بگوید.
اما اطمینان دیگران در این چند روز، بیشتر از تردیدشان گمراهش کرده بود.
- برای پیدا کردن نسخه کامل از کجا شروع کنم؟
دکتر نام مرکز صادرکننده را روی کاغذ نوشت.
- اول باید ببینید این مرکز هنوز با همین نام کار می کنه یا اسنادش به جایی منتقل شده. با احراز هویت و طبق روالشون درخواست بدید. ممکنه چیزی باقی مونده باشه، ممکنه هم نباشه.
بعد به نامه مادر اشاره کرد.
- اجازه می دید یک نسخه از این و کپی ها داشته باشم؟ برای جستجوی سابقه قدیمی لازم می شه.
سحر موافقت کرد. دکتر از منشی خواست کپی بگیرد و اصل مدارک را به او برگرداند.
هنگام بلند شدن، سحر دوباره دفترچه را باز کرد.
- درباره این جمله چی؟ اینکه نوشته ام تقصیر من نبود.
دکتر نگاهش کرد.
- نمی دونم آن روز دقیقا به چه چیزی اشاره داشته. ولی اگر دعوایی بین بزرگ ترها اتفاق افتاده، شما در ده سالگی مسئول رفتار اونها نبوده اید.
سحر انگشتش را کنار خط کودکانه نگه داشت.
- حتی اگر کاری کرده باشم که قبل از دعوا اتفاق افتاده؟
- اتفاقی که قبل از یک رفتار می افته، لزوما مسئولیت اون رفتار رو به دوش کودک نمی ذاره.
سحر دفتر را بست.
جواب همه سؤال هایش نبود. اما این جمله را می توانست با خودش ببرد.
علی در اتاق انتظار نشسته بود. با دیدن سحر بلند شد.
- چی شد؟
سحر کاغذی را که دکتر نوشته بود داخل پوشه گذاشت.
- باید نسخه کامل مدارک رو پیدا کنیم. این دو صفحه لزوما ادامه هم نیستن.
علی به پوشه نگاه کرد.
- یعنی چیزی که یونس گفت...
- هنوز نمی دونیم.
سحر حرفش را همان جا متوقف کرد. نمی خواست یک احتمال تازه، جای حقیقت تازه بنشیند.
از ساختمان بیرون آمدند. هوا روشن بود. مغازه روبه رو تازه باز شده بود و مردی جعبه های میوه را کنار پیاده رو می چید.
علی پرسید:
- می خوای اول صبحانه بخوریم؟
سحر تازه متوجه شد از صبح چیزی نخورده است.
- بله.
در کافه کوچکی نزدیک مطب نشستند. سحر پوشه را روی صندلی کنار خودش گذاشت. برای چند دقیقه درباره چای، نان و ساعت برگشت علی حرف زدند.
بعد سحر گفت:
- می خوام از یونس بپرسم این کپی ها رو از کجا آورده.
علی فنجان را پایین گذاشت.
- من هم باید آن شب همین سؤال رو می پرسیدم.
- پرسیدی؟
- گفت از پرونده قدیمی مونده. من بیشتر درگیر حرف هاش بودم تا خود کاغذها.
- چه حرف هایی؟
علی مدتی سکوت کرد.
- می گفت از زندگی تو کنار گذاشته شده. می گفت مادرت اجازه نداده ببینتت. بعد از من خواست بعد از عروسی کمک کنم باهات ملاقات کنه.
سحر به او خیره شد.
- این قسمت رو نگفته بودی.
- درست می گی.
- تو چی گفتی؟
- گفتم بدون اطلاع و رضایت تو کاری نمی کنم.
سحر سرش را کمی عقب برد.
- ولی درباره خود دیدار به من نگفتی.
علی نگاهش را پایین انداخت.
- بله. کاری رو که گفتم نمی کنم، به شکل دیگه ای انجام دادم. باز هم تو خبر نداشتی.
سحر چیزی نگفت. قاشق کوچکش را کنار نعلبکی گذاشت.
- از این به بعد، هر جزئیاتی که مربوط به تصمیم من می شه، مهمه. حتی اگر فکر کنی کوچک بوده.
- باشه.
سحر همان روز با شماره مرکز نوشته شده روی کاغذ تماس گرفت. آن شماره دیگر فعال نبود. با جستجوی نام کامل، به مرکزی رسید که مسئول پذیرش آن گفت مجموعه چند سال پیش تغییر نشانی و مدیریت داده است.
سحر مشخصات مدارک را خواند. زن از او خواست تصویر برگه ها را از مسیر اعلام شده ارسال کند و برای بررسی هویت و ثبت درخواست مراجعه کند.
- قبل از بررسی آرشیو نمی تونم قول بدم چنین سابقه ای موجود باشه.
- متوجه ام.
سحر اطلاعات لازم را یادداشت کرد. تاریخ ها، شماره های قابل خواندن و نام هایی را که روی برگه مانده بود، جدا نوشت.
بعد به یونس پیام داد:
- دو کپی که به علی داده بودید، شماره پذیرش یکسان ندارن. اصل یا نسخه کامل هر کدوم رو دارید؟ می خوام بدونم از کجا گرفتیدشون.
این بار پاسخ فوری نیامد.
سحر گوشی را روی میز گذاشت و برای رفتن به مرکز آماده شد.
نزدیک عصر، وقتی برگشت، فقط یک مرحله دیگر انجام شده بود: درخواست ثبت شده بود. قرار بود آرشیو بررسی شود. هیچ نتیجه ای درباره پدری یا هویت او به دست نیامده بود.
اما خستگی اش شبیه روزهای قبل نبود. کاری کرده بود که پایانش فقط به تصمیم یک آشنای قدیمی وابسته نبود.
دو روز بعد، از مطب دکتر نادری تماس گرفتند. دکتر بخشی از یادداشت های قدیمی اش را پیدا کرده بود و می خواست با خود سحر درباره آنها صحبت کند.
سحر این بار تنها رفت.
روی میز دکتر، پوشه نازکی قرار داشت. دکتر گفت:
- این یادداشت ها مربوط به مراجعه شما بعد از درگیریه. پرونده بیمارستان نیست؛ ثبت مختصریه که در بایگانی کاری خودم مانده.
سحر نشست.
- مطمئنید برای منه؟
دکتر مشخصات ثبت شده را با مدارک شناسایی و اطلاعاتی که سحر داده بود تطبیق داد؛ نام، سال تولد، نام مادر و تاریخ مراجعه.
بعد برگه را مقابل او گذاشت.
تاریخ بالای صفحه، چهاردهم مهر ۱۳۶۹ بود.
دو روز بعد از درگیری خانه مهین.
سحر آهسته گفت:
- مادرم منو آورده بود؟
- بله. نام همراه، مینا ثبت شده.
زیر عنوان علت مراجعه نوشته شده بود:
- ترس و گریه پس از مشاهده درگیری خانوادگی، دشواری در خوابیدن، نگرانی از بازگشت فرد درگیر.
سحر جمله را دو بار خواند.
در سطر بعد آمده بود:
- کودک هنگام گفتگو چند بار می پرسد آیا مادر از او ناراحت است.
سحر دستش را از روی کاغذ برداشت.
دکتر منتظر ماند.
- چرا فکر می کردم ناراحته؟
- در یادداشت بعدی، نقل شده که خودت گفتی پیش از بالا گرفتن درگیری، در رو باز کرده بودی.
سحر سر بلند کرد.
- من؟
- این چیزی است که آن روز از زبان شما ثبت شده. به تنهایی همه جزئیات حادثه رو ثابت نمی کنه.
سحر دوباره به برگه نگاه کرد.
زیر آن نوشته بود:
- کودک می گوید: اگر در را باز نمی کردم، دعوا نمی شد.
اتاق برای چند لحظه ساکت شد.
سحر صدای عبور ماشینی را از خیابان شنید. نگاهش به پنجره رفت و دوباره برگشت.
- یادم نیست.
دکتر گفت:
- لازم نیست برای پاسخ دادن به من، یادت بیاد.
- پس این همه سال...
جمله اش را تمام نکرد.
دکتر ادامه داد:
- در همین یادداشت آمده که با مادر صحبت شده تا روشن بگه مسئولیت درگیری با بزرگ ترها بوده. ظاهرا مادر هم همان جا گفته از شما ناراحت نیست.
سحر به دفترچه خودش فکر کرد.
دکتر گفت تقصیر من نبود.
مامان هم گفت نبود.
دو نوشته به هم رسیده بودند؛ بدون اینکه ناگهان تصویری کامل از آن روز در ذهنش ظاهر شود.
- پس آن جمله برای همین بوده.
- به نظر می رسه ارتباط داشته باشن.
سحر چشم هایش را بست. نه به خاطر اینکه بخواهد چیزی را به یاد بیاورد. فقط برای اینکه چند ثانیه کاغذ را نبیند.
مدتی بعد پرسید:
- اینجا چیزی درباره فراموشی نوشته شده؟
دکتر برگه را نگاه کرد.
- نوشته در شرح بعضی بخش های حادثه تردید داشته اید و تمایلی به ادامه گفتگو نشان نداده اید. این با اینکه بگیم حافظه شما پاک شده یا کسی توانسته اتفاقی رو از ذهنتون حذف کنه، فرق داره.
سحر سر تکان داد.
- من هر بار چیزی یادم نمی اومد، فکر می کردم یک نفر کاری کرده که یادم نباشه.
- گذشت زمان، سن آن موقع، ترس و چیزهایی که بعدا شنیده اید، می تونن روی یادآوری اثر بذارن. از این یادداشت نمی شه بیشتر از آنچه ثبت شده نتیجه گرفت.
سحر دوباره کاغذ را خواند. در توصیه پایانی، از آرام نگه داشتن محیط، پرهیز از درگیر کردن کودک در اختلاف و مراجعه دوباره در صورت ادامه مشکلات خواب نوشته شده بود.
هیچ جمله ای درباره وادار کردن او به فراموشی نبود.
- می تونم نسخه اش رو داشته باشم؟
- بله.
دکتر سپس پوشه را جلوتر آورد.
- یک یادداشت کوتاه دیگر هم هست. چند سال بعد، مادرتان درباره نگرانی از تماس یونس مراجعه کرده. اطلاعات آن جلسه فقط مربوط به شما نیست و نمی تونم همه اش رو در اختیارتون بگذارم. اما یک ارجاع به مدارک آزمایشگاهی دارد که برای پیگیری شما مفیده.
نام همان مرکز روی کاغذ بود.
سحر گفت:
- اونجا درخواست داده ام.
- خوبه. پاسخ معتبر رو باید از همان مسیر بگیرید. این یادداشت جای نتیجه آزمایش نیست.
سحر پوشه خودش را باز کرد و نسخه یادداشت مربوط به کودکی اش را داخل آن گذاشت.
وقتی از مطب بیرون آمد، هنوز نمی دانست پدرش چه کسی است.
اما یک چیز درباره دختربچه داخل آن دفتر روشن تر شده بود: او فکر کرده بود با باز کردن یک در، باعث رفتار آدم های بزرگ تر شده است.
سحر روی نیمکت کنار ساختمان نشست و گریه کرد.
یونس عصر همان روز تماس گرفت.
- برگه ها رو پیدا کردم.
سحر دستمال را از روی میز برداشت و صاف نشست.
- کامل هستن؟
- یک پوشه دارم. نمی دونم چیزی ازش کم شده یا نه.
- می خوام ببینمش.
- می تونم بیارم پیشت.
- فردا ساعت یازده، کافه روبه روی مرکز آزمایش. نشانی رو می فرستم.
یونس مکث کرد.
- لازم نیست اونجا بریم.
- من می خوام مدرک رو هم بررسی کنم.
- فکر می کنی بهت دروغ می گم؟
سحر لحظه ای به یادداشت دکتر نگاه کرد.
- دارم تلاش می کنم مطمئن بشم. این دو تا یکی نیست.
مرد چیزی نگفت.
سحر اضافه کرد:
- علی هم در نزدیکی محل قرار هست. گفتگوی ما رو خودم انجام می دم.
- چرا باید علی باشه؟
- چون من این طور راحت ترم.
سکوت طولانی شد. بعد یونس گفت:
- میام.
سحر زمان و نشانی را فرستاد. پس از پایان تماس، به علی خبر داد.
این بار قرار نبود کسی بدون اطلاع او، درباره زندگی اش پشت در یا در سالن عروسی حرف بزند.
یونس چند دقیقه زودتر رسیده بود. کنار پنجره کافه نشسته بود و پوشه ای قهوه ای روی میز داشت.
سحر از عکس ها می شناختش، اما چهره واقعی اش با آنها فرق داشت. موهایش سفید شده بود. دست هایش لکه های کم رنگ داشت و وقتی بلند شد، یک دستش را به لبه میز گرفت.
- سحر؟
- سلام.
مرد مدتی نگاهش کرد.
- خیلی شبیه...
سحر آرام گفت:
- می دونم. گفتید صدام شبیه میناست.
یونس نشست. سحر صندلی روبه رویش را عقب کشید.
برای چند لحظه فقط صدای فنجان ها و گفتگوی میز کناری شنیده می شد.
یونس گفت:
- نمی دونم از کجا شروع کنم.
- از این پوشه.
مرد دستش را روی جلد گذاشت.
- فکر می کردم وقتی ببینمت، چیزهای دیگه ای بخوای بپرسی.
- سؤال های دیگه هم دارم. الان این یکی رو می پرسم.
یونس پوشه را باز کرد. چند برگه، یک پاکت آزمایشگاه و یادداشتی تاخورده داخل آن بود.
سحر بدون برداشتن مدارک پرسید:
- اینها رو از کجا گرفتید؟
- بخشی رو خود مرکز آن زمان به من داد. چند صفحه هم بعدا از روی پرونده کپی کردم.
- چه پرونده ای؟
- مدارکی که مینا نگه داشته بود.
- خودش داد؟
یونس نگاهش را از او گرفت.
- نه همه اش رو.
سحر منتظر ماند.
مرد بالاخره گفت:
- یک بار از بین کاغذهاش برداشتم.
سحر به دست او روی پوشه نگاه کرد.
- پس مادرم نمی دونست چه چیزهایی دست شماست؟
- احتمالا نه.
این جواب بخشی از آشفتگی مدارک را توضیح می داد، اما همه اش را نه.
سحر پرسید:
- وقتی اینها رو به علی دادید، می دونستید صفحه ها کامل نیستن؟
یونس مکث کرد.
- می خواستم بدونه موضوعی هست که ازش پنهان شده.
- پرسیدم می دونستید کامل نیستن؟
مرد آهسته گفت:
- بله.
سحر به پشتی صندلی تکیه داد.
- پس شما هم چیزی رو که می دونستید، کامل نگفتید.
یونس دهان باز کرد و دوباره بست.
- فکر می کردم اگر همه چیز رو بگم، باز طرف مینا رو می گیره.
سحر مدتی نگاهش کرد.
- من قرار نیست طرف کسی رو بگیرم. می خوام بدونم چه اتفاقی برای خودم افتاده.
یونس اجازه داد سحر از تمام صفحه ها عکس بگیرد. بعد از کمی تردید، پذیرفت همراه او به مرکز برود تا درباره مدارک مربوط به خودش نیز مراحل لازم را انجام دهد.
بررسی همان روز به نتیجه نهایی نرسید. مسئول مربوط، شماره ها را ثبت کرد و توضیح داد برای تطبیق با اسناد قدیمی زمان لازم است.
اما از روی صفحه کامل تری که یونس آورده بود، یک تفاوت روشن شد: در کنار یکی از شماره ها، عنوان «بررسی تکمیلی نسبت خانوادگی» آمده بود. صفحه ای که قبلا دست علی بود، فقط بخشی از این مجموعه بود و مشخصات همه افراد بررسی شده را نداشت.
سحر پرسید:
- یعنی آزمایش دوم برای همون دو نفر نبوده؟
مسئول مربوط گفت:
- از این عنوان به تنهایی نمی شه نتیجه گرفت. باید صفحه مشخصات و گزارش کامل کنار هم باشن. پاسخ رو بعد از بررسی می دیم.
سحر سر تکان داد.
هنگام خروج، یونس گفت:
- من آن گزارش آخر رو نگرفتم.
- چرا؟
- مینا گفت هنوز آماده نیست. بعد هم دیگر به من نداد.
- شما پیگیری کردید؟
- آن زمان نه به شکلی که باید.
سحر به او نگاه کرد. این جمله را پیش از این از علی شنیده بود.
آدم های مختلف، در سال های مختلف، جایی پیگیری را متوقف کرده بودند. اما اثر آن توقف، در زندگی او ادامه پیدا کرده بود.
علی بیرون مرکز منتظر بود. وقتی سحر و یونس بیرون آمدند، نزدیک نشد. یونس با دیدنش نگاه کوتاهی به سحر انداخت.
- هنوز با هم زندگی می کنید؟
سحر گفت:
- درباره رابطه من و علی، الان حرف نمی زنیم.
یونس سرش را پایین انداخت.
پیش از رفتن، سحر پرسید:
- آن روز خانه مهین، من در رو باز کردم؟
مرد ایستاد.
- بله.
- شما پشت در چی گفتید؟
یونس به صورتش نگاه کرد.
- گفتم می خوام مادرت رو ببینم.
- من رو شناختید؟
- بله.
سحر نفس آرامی کشید.
- من ده سالم بود.
مرد گفت:
- می دونم.
- من مسئول اتفاقی که بعدش افتاد نبودم.
یونس مدتی ساکت ماند. بعد آهسته جواب داد:
- نه. نبودی.
سحر منتظر نماند جمله دیگری بگوید. خداحافظی کرد و به سمت علی رفت.
عصر، سحر در خانه نشسته بود که از مرکز تماس گرفتند. هنوز گزارش کامل آماده نبود، اما برای تطبیق مشخصات یک سؤال داشتند.
- در یکی از برگه های همراه، نام «ناهید» ثبت شده. ایشون رو می شناسید؟
سحر قلم را برداشت.
- نه. چه نسبتی ثبت شده؟
- فعلا نمی تونم از روی این برگ توضیح قطعی بدم. فقط می خواستم ببینم این نام در اطلاعاتی که دارید هست یا نه. بعد از تکمیل بررسی، درباره مدارک قابل ارائه راهنمایی تون می کنیم.
سحر نام را نوشت.
ناهید.
بعد از تماس، پوشه عکس ها را باز کرد. به صورت های قدیمی نگاه کرد، اما نمی دانست دنبال چه کسی می گردد.
برای فرهاد پیام فرستاد:
- زنی یا دختری به نام ناهید در زندگی مادرم بوده؟
جواب چند دقیقه بعد آمد:
- بله. بوده.
سحر همان لحظه تماس گرفت.
- ناهید کیه؟
فرهاد نفسش را آهسته بیرون داد.
- بهتره خودش باهات حرف بزنه.
سحر چشم هایش را بست.
- باز هم یک نفر دیگر؟
- این بار نمی خوام به جای او توضیح بدم. می تونم ازش بپرسم اجازه می ده شماره اش رو بهت بدم یا نه.
- شما باهاش در تماسید؟
- گاهی.
- می دونه من برگشتم؟
- هنوز از من نشنیده.
سحر به نام روی کاغذ نگاه کرد.
- بهش بگید من می خوام حرف بزنم. اگر خودش هم خواست، شماره من رو می تونید بدید.
تماس تمام شد.
سحر مدتی قلم را میان انگشت هایش چرخاند. نام تازه لزوما به معنی راز تازه نبود. ممکن بود یک آشنا باشد، یک همراه یا کسی که فقط نامش در کاغذی مانده است.
اما جواب کوتاه فرهاد، ذهنش را رها نمی کرد.
بله. بوده.
نزدیک شب، پیامی از شماره ای ناشناس رسید.
- سحر جان، من ناهیدم. فرهاد گفت دنبالم بودی. اگر بخوای، می تونیم حرف بزنیم.
سحر روی دکمه تماس زد.
زن زود جواب داد، اما چیزی نگفت.
سحر گفت:
- ناهید خانم؟
صدای نفس لرزانی آمد.
- بله.
- من سحرم.
زن آرام گفت:
- می دونم.
سحر پرسید:
- مادرم رو می شناختید؟
چند ثانیه گذشت.
- بله. خیلی خوب.
- نام شما توی یکی از مدارک قدیمی آمده. می خوام بدونم چه نسبتی با ما داشتید.
زن شروع کرد به گفتن چیزی، اما صدایش برید.
سحر صبر کرد.
ناهید بالاخره گفت:
- گفتنش برای من هم آسون نیست.
- می تونیم فردا جایی همدیگه رو ببینیم.
- می تونیم.
زمان و محل را هماهنگ کردند. پیش از خداحافظی، سحر پرسید:
- شما منو قبلا دیده اید؟
این بار جواب بی درنگ آمد.
- بله.
- کی؟
صدای زن لرزید.
- وقتی آن قدر کوچک بودی که برای رد شدن از خیابون، دست منو می گرفتی.
سحر به دفتر ده سالگی اش نگاه کرد.
- چرا من شما رو یادم نیست؟
ناهید مدتی ساکت ماند.
بعد گفت:
- نمی دونم، سحر. ولی من تو رو فراموش نکردم.
فردا 22:15 شب ادامه را بخوانید...
# قسمت اول
# قسمت دوم
# قسمت سوم
# قسمت چهارم
# قسمت پنجم
# قسمت ششم
# قسمت هفتم
-
فیلم/ وقتی مرحوم حسین پناهی خانواده اش را از خانه شان بیرون کرد / تعجب مجری از گفته های دختر حسین پناهی
ارسال نظر