رمان صندلی شماره ۱۴ / صدایی که نباید برمی گشت / قسمت هفتم پاورقی روان شناسی

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  وقتی از خانه باغ بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود. سحر جعبه کودکی اش را روی صندلی عقب گذاشت و خودش جلو نشست. علی پیش از حرکت پرسید:

- خونه خاله ات؟

- بله.

ماشین که راه افتاد، مدتی هیچ کدام حرف نزدند. سحر پوشه را روی پاهایش نگه داشته بود. هر بار از زیر چراغی عبور می کردند، لبه کاغذهای داخل آن برای لحظه ای روشن می شد.

علی گفت:

- می خوای فردا همراهت بیام بیمارستان؟

سحر به بیرون نگاه کرد.

- اول باید بفهمم از کجا می شه پیگیری کرد.

- می تونم کمک کنم.

- می دونم. ولی می خوام خودم سؤال ها رو بپرسم.

- باشه.

چند دقیقه بعد، سحر برگشت سمت او.

- چرا این کپی ها رو نگه داشتی؟

علی دستش را روی فرمان جابه جا کرد.

- فکر می کردم شاید یک روز لازم بشن.

- لازم بشن که چی؟

- که بالاخره درباره شون حرف بزنیم.

سحر به پوشه نگاه کرد.

- پس این موضوع برای تو تمام نشده بود.

- نه.

- ولی هر روز طوری زندگی می کردی که انگار چیزی نیست.

علی جواب فوری نداد.

- اوایل هر بار فکر می کردم باید بهت بگم، یاد حرف مادرت می افتادم. بعد از مرگش، دیگه اون دلیل هم نبود. فقط هر روز گفتنش سخت تر شد.

- برای تو.

علی نگاه کوتاهی به او انداخت.

- برای من.

سحر دوباره رو به پنجره نشست. شنیدن این جمله خشمش را از بین نبرد، اما دست کم این بار علی سختی خودش را به حساب محافظت از او نگذاشته بود.

جلوی خانه، علی ماشین را خاموش کرد.

- من امشب هتل می مونم. اگر کاری داشتی، زنگ بزن.

سحر سر تکان داد.

- فردا وقتی خبری گرفتم، بهت می گم.

جعبه را برداشت و پیاده شد. علی تا وقتی در خانه بسته شد، همان جا ماند.

داخل خانه، سحر اول به دخترش زنگ زد. نمی خواست نگرانی او به سکوت دیگری تبدیل شود.

- مامان، بابا رسید؟

- بله. همدیگه رو دیدیم.

- دعوا کردید؟

سحر روی صندلی نشست.

- حرف های سختی داریم. ولی داریم حرف می زنیم.

دخترش مدتی ساکت ماند.

- تو خوبی؟

سحر به جعبه روی میز نگاه کرد.

- خسته ام. چند تا چیز درباره گذشته خانواده فهمیدم که باید روشنشون کنم.

- چه چیزهایی؟

- هنوز خودم هم مطمئن نیستم. وقتی بیشتر بدونم، برات می گم. فقط بدون موضوعی نیست که تو مسئول حل کردنش باشی.

بعد از تماس، غذا را که از ظهر در یخچال مانده بود گرم کرد. چند لقمه خورد و لیوانی آب کنار دستش گذاشت. از وقتی به شیراز رسیده بود، بیشتر وقت ها گرسنگی اش را زمانی می فهمید که دست هایش می لرزید.

پوشه را باز کرد. این بار به جای دوباره خواندن همه کلمه ها، سه سؤال نوشت:

- پرونده کامل کجاست؟

- این کپی ها از روی چه مدارکی تهیه شده اند؟

- گزارش تکمیلی درباره چه موضوعی بوده است؟

بعد نامه مادر را کنار برگه ها گذاشت. نام دکتر نادری و نشانی بیمارستان روی آن بود. همان نام، زیر یکی از مهرهای کم رنگ هم تا حدی دیده می شد.

سحر از هر صفحه عکس واضح تری گرفت و آنها را جداگانه ذخیره کرد. نمی خواست تنها نسخه مدارکی که پیدا کرده بود، در یک کیف باقی بماند.

ساعت نزدیک یازده بود که گوشی اش لرزید.

شماره ناشناس.

چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و جواب نداد. تماس قطع شد. کمی بعد پیامی آمد:

- سحر، من یونس هستم. می خوام باهات حرف بزنم.

سحر گوشی را روی میز گذاشت.

نام را بارها در این چند روز شنیده بود. روی کاغذ دیده بود. از زبان مادر، فرهاد، کامران و علی. اما دیدن آن در پیامی که مستقیم برای خودش فرستاده شده بود، فرق داشت.

تا آن لحظه، یونس بیشتر بخشی از گذشته بود.

حالا شماره اش روی گوشی روشن بود.

سحر بلند شد و قفل در را نگاه کرد. بسته بود. بعد به پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد. کوچه خلوت بود. مردی کیسه خرید در دست داشت و از کنار خانه رد می شد. هیچ چیز غیرعادی دیده نمی شد.

به میز برگشت و پیام را دوباره خواند.

نوشت:

- شماره من رو از کجا آوردید؟

پاسخ چند دقیقه بعد رسید:

- از فرهاد گرفتم.

سحر پیش از جواب دادن، برای فرهاد پیام فرستاد:

- یونس به من پیام داده. شما شماره ام رو بهش دادید؟

فرهاد تماس گرفت.

- بله. باید قبلش ازت اجازه می گرفتم.

سحر نشست.

- چرا نگرفتید؟

- امروز تماس گرفت. گفت شنیده برگشتی و می خواد حرف بزنه. فکر کردم بهتره مستقیم با خودت صحبت کنه.

- بهتر بودنش رو باید من تصمیم می گرفتم.

فرهاد آهسته گفت:

- درست می گی. اشتباه کردم.

- نشانی اینجا رو هم دادید؟

- نه. فقط شماره رو.

- لطفا از این به بعد هیچ اطلاعاتی از من به کسی ندید، مگر اینکه خودم گفته باشم.

- حتما.

سحر تماس را تمام کرد. بعد برای یونس نوشت:

- امشب صحبت نمی کنم. اگر قرار باشه همدیگه رو ببینیم، زمان و محلش رو هماهنگ می کنیم.

پیام دیده شد، اما جوابی نیامد.

سحر گوشی را کنار گذاشت. مدتی به دفتر سؤال هایش نگاه کرد. زیر سه سؤال قبلی، جمله دیگری نوشت:

- لازم نیست فقط چون کسی پیدا شده، همان لحظه با او روبه رو شوم.

صبح، بعد از شروع ساعت اداری، با شماره بیمارستان تماس گرفت. شماره قدیمی نامه دیگر در دسترس نبود، اما از اطلاعات تلفنی، شماره فعلی مرکز را پیدا کرد.

زنی از بخش مدارک پزشکی پاسخ داد. سحر نام خودش، سال تولد و زمان تقریبی مراجعه را گفت.

- پرونده مربوط به پاییز شصت و نه است. آن موقع ده سالم بوده. چند تا کپی ناقص دستمه و می خوام بدونم سابقه ای ازش باقی مونده یا نه.

زن توضیح داد که برای بررسی سوابق قدیمی باید درخواست ثبت شود. از پشت تلفن نمی توانست وجود پرونده را تأیید کند.

- اگر کارت شناسایی و کپی هایی رو که دارید بیارید، همکارم راهنمایی تون می کنه.

سحر نام دکتر نادری را پرسید.

- دکتر نادری سال هاست اینجا کار نمی کنن. ولی می تونم بپرسم راه ارتباطی حرفه ای ازشون داریم یا نه.

- ممنون. اگر لازم باشه، شماره من رو با اجازه خودم به ایشون بدید.

زن شماره را ثبت کرد.

سحر کاغذها را داخل پوشه گذاشت و آماده شد. پیش از بیرون رفتن، برای علی نوشت که به بخش مدارک پزشکی می رود.

جواب آمد:

- اگر خواستی، نزدیک بیمارستان می مونم.

سحر نوشت:

- فعلا لازم نیست. بعد خبر می دم.

بخش مدارک پزشکی در ساختمان جدید بود؛ راهرویی روشن، چند صندلی و پنجره کوچکی برای تحویل درخواست ها. هیچ شباهتی به تصویری نداشت که سحر در ذهنش ساخته بود.

فرم را گرفت. نام، نام خانوادگی، تاریخ تولد، شماره شناسایی و علت درخواست را نوشت.

مقابل علت درخواست مکث کرد.

بعد نوشت:

- دریافت سوابق مراجعه خودم در کودکی و بررسی کپی های موجود.

کارمند مدارک را نگاه کرد.

- این برگه آزمایش، ظاهرا سربرگ یک مرکز دیگه رو داره.

سحر نزدیک تر شد.

- یعنی مربوط به این بیمارستان نیست؟

- ممکنه کپی اش داخل پرونده ما بوده باشه، ولی صادرکننده اش اینجا نیست. باید بررسی بشه. من از روی این تصویر نمی تونم درباره اعتبارش نظر بدم.

- اون نوشته پایین صفحه چی؟ گزارش تکمیلی؟

- اول باید معلوم بشه صفحه ها متعلق به یک گزارش هستن یا چند مدرک متفاوت. شماره هاشون کامل دیده نمی شه.

سحر سر تکان داد. خودش تا آن لحظه فرض کرده بود همه صفحه ها به هم مربوط اند، چون علی آنها را در یک پاکت گرفته بود.

کارمند برایش رسید درخواست صادر کرد.

- پیدا شدن پرونده قدیمی رو نمی تونم قول بدم. اگر چیزی پیدا شد یا اطلاعات بیشتری لازم بود، تماس می گیریم.

سحر رسید را داخل کیف گذاشت. جواب نهایی نگرفته بود، اما یک فرض از ذهنش کنار رفته بود: کنار هم بودن چند کاغذ، لزوما به معنی متعلق بودنشان به یک آزمایش نبود.

هنگام خروج، گوشی اش زنگ خورد. شماره بیمارستان بود. همان زنی که صبح با او حرف زده بود، گفت توانسته اند با دکتر نادری تماس بگیرند.

- ایشون اجازه دادن شماره مطبشون رو بهتون بدم. گفتن اگر وقت هماهنگ کنید، می تونن شما رو ببینن.

سحر شماره را نوشت و همان جا تماس گرفت.

برای صبح روز بعد وقت گرفت.

وقتی از بیمارستان بیرون آمد، پیامی از یونس داشت.

- لازم نیست این همه بگردی. من می تونم بگم چه اتفاقی افتاده.

سحر به جمله نگاه کرد. بعد نوشت:

- می خوام حرف شما رو هم بشنوم. اما مدارک رو هم پیگیری می کنم.

جواب زود آمد:

- مادرت همیشه همین کار رو می کرد. به حرف من اعتماد نداشت.

سحر چند لحظه دستش را از روی صفحه برداشت.

بعد نوشت:

- درباره مادرم بعدا حرف می زنیم. الان من دارم درباره تصمیم خودم صحبت می کنم.

یونس این بار تماس گرفت.

سحر در قسمت خلوتی از محوطه ایستاد و جواب داد.

- بله؟

چند ثانیه فقط صدای نفس شنید. بعد مرد گفت:

- صدات شبیه میناست.

سحر چیزی نگفت.

- خیلی وقت بود می خواستم باهات حرف بزنم.

- می شنویم. ولی اول می خوام بدونم چرا حالا تماس گرفتید.

- فرهاد گفت برگشتی و داری سؤال می پرسی.

- قبل از تماس امروز، آخرین بار کی از من خبر داشتید؟

یونس مکث کرد.

- شب عروسیت.

سحر به نرده های کنار پیاده رو نگاه کرد.

- همون شبی که به علی برگه دادید؟

- بله.

- چرا به خودم ندادید؟

- مادرت نمی خواست نزدیکت بشم.

- من بزرگسال بودم.

مرد آه کشید.

- می دونم.

سحر پرسید:

- اصل اون برگه ها کجاست؟

- همه اش پیش من نیست.

- کدومش پیش شماست؟

- چند تا کاغذ قدیمی دارم. باید ببینمشون.

- وقتی پیدا کردید، خبر بدید. می خوام بدونم هر کدوم رو از کجا گرفتید.

یونس مدتی ساکت ماند.

- اول نمی خوای بپرسی پدرتم یا نه؟

سحر نگاهش را از نرده ها گرفت.

- می خوام جواب این سؤال رو بدونم. ولی نمی خوام فقط از روی ادعای یک نفر تصمیم بگیرم.

صدای مرد کمی سخت شد.

- من یک نفر نیستم.

سحر محکم، اما آرام گفت:

- برای من هنوز آدمی هستید که باید بشناسمش.

آن طرف خط سکوت شد.

سحر ادامه داد:

- اگر بخوایم حرف بزنیم، باید این رو بپذیرید.

یونس بالاخره گفت:

- باشه.

قرار شد بعد از پیدا کردن مدارک تماس بگیرد. سحر محل اقامتش را نگفت و قراری هم برای همان روز نگذاشت.

وقتی تماس تمام شد، متوجه شد دستش می لرزد. روی نیمکت محوطه نشست و چند دقیقه صبر کرد.

صدای یونس برایش آشنا بود یا فقط چون این همه درباره اش شنیده بود، آشنا به نظر می رسید؟

نمی دانست.

این را هم در دفترش نوشت.

عصر، علی با هماهنگی به خانه خاله آمد. یک کیسه میوه و دو ظرف غذا همراهش بود. سحر در را باز کرد و کنار رفت.

- غذای بیمارستان خوردی؟

- نه.

علی ظرف ها را روی میز گذاشت.

- فکر کردم شاید نخورده باشی.

سحر تشکر کرد. تا وقتی غذا را در بشقاب ها می کشیدند، درباره موضوع دیگری حرف نزدند.

بعد سحر گفت:

- یونس تماس گرفت.

علی دستش را از روی قاشق برداشت.

- چی گفت؟

- گفت شما رو شب قبل عروسی دیده. درباره اصل برگه ها هم جواب روشنی نداد. گفتم پیداشون کنه.

- قراره ببینیش؟

- هنوز نه.

علی آهسته سر تکان داد.

- ازش می ترسی؟

سحر کمی فکر کرد.

- نمی دونم از خودش می ترسم یا از چیزهایی که درباره اش شنیدم. برای همین نمی خوام عجله کنم.

علی گفت:

- خوبه.

سحر نگاهش کرد.

- نمی خوام این بار تو هم تشخیص بدی کدوم تصمیمم خوبه.

علی چند لحظه ساکت ماند.

- درست می گی. منظورم این بود که عجله ای از طرف من نیست.

سحر سر تکان داد. بعد رسید بیمارستان را روی میز گذاشت.

- درخواست ثبت کردم. ممکنه چیزی پیدا بشه، ممکنه هم نه. گفتن برگه آزمایش رو یک مرکز دیگه صادر کرده.

علی به رسید نگاه کرد.

- من هیچ وقت اینو پیگیری نکردم.

- چرا؟

- چون وقتی مادرت گفت خودش انجام می ده، عقب کشیدم.

- بعد هم عقب موندی.

- بله.

سحر مدتی غذا را با قاشق جابه جا کرد.

- من فقط از چیزی که نگفتی عصبانی نیستم. از این هم عصبانی ام که نمی دونم در این بیست و سه سال، کجا داشتی با خود من زندگی می کردی و کجا با تصویری که مادرم از من بهت داده بود.

علی به او نگاه کرد.

- نمی تونم بگم حرف هاش هیچ اثری نداشت. داشت. گاهی وقتی قهر می کردی، به جای اینکه بپرسم چه اتفاقی بین خودمون افتاده، فکر می کردم این همون ترس قدیمیه.

سحر قاشق را زمین گذاشت.

- و ممکن بود واقعا از رفتار همون روز تو ناراحت باشم.

- بله.

برای چند لحظه هیچ کدام چیزی نگفتند.

علی ادامه داد:

- شاید بعضی وقت ها فکر می کردم چون بخشی از گذشته ات رو می دونم، بهتر از خودت می فهمم چرا ناراحتی. حق نداشتم.

سحر به صورتش نگاه کرد. این اعتراف از توضیح های عاشقانه ای که ممکن بود بشنود، برایش مهم تر بود.

اما هنوز نمی توانست بگوید کافی است.

بعد از غذا، سحر دفتر کودکانه را آورد.

- می خوام این صفحه رو ببینی.

علی دفتر را گرفت. زیر تاریخ سیزدهم مهر نوشته شده بود:

- علی امروز نون آورد.

لبخند کوتاهی روی صورتش آمد و زود از بین رفت.

- یادمه. با کامران اومدم.

سحر صفحه بعد را نشان داد.

- اینجا ازت پرسیدم کی می ریم خونه. گفتی نمی دونم.

علی سر تکان داد.

- واقعا نمی دونستم.

- همین جواب از خیلی جواب های این چند روز بهتره.

دفتر را پس گرفت. وقتی آن را بست، چشمش به نوشته ای روی داخل جلد افتاد. کاغذی روی بخشی از آن چسبانده شده بود. سحر آن را نکَند؛ فقط دفتر را زیر چراغ گرفت. چند کلمه از کنار کاغذ دیده می شد.

- این رو قبلا ندیده بودم.

علی جلو نیامد. سحر از داخل جلد عکس گرفت و تصویر را بزرگ کرد.

نوشته با خط کودکانه بود:

- دکتر گفت تقصیر من نبود.

پایینش خط دیگری دیده می شد:

- مامان هم گفت نبود.

سحر مدتی به صفحه نگاه کرد.

- فردا دکتر نادری رو می بینم.

علی سرش را بلند کرد.

- پیداش کردی؟

- بیمارستان راه ارتباطی داد. وقت گرفتم.

- می خوای من هم بیام؟

سحر به دفتر نگاه کرد.

- تا اونجا می تونی همراهم بیای. ولی اول تنها می رم داخل.

- باشه.

آن شب، پیش از رفتن، علی کنار در ایستاد.

- سحر، ممکنه من هم بعضی چیزها رو اشتباه به یاد بیارم.

سحر گفت:

- اشتباه یادآوری کردن با پنهان کردن فرق داره. اگر مطمئن نیستی، بگو. چیزی که دیگه نمی تونم قبول کنم اینه که بدونی و تصمیم بگیری من ندونم.

علی سر تکان داد.

- فهمیدم.

سحر در را بست. ظرف ها را جمع کرد و دفتر را روی میز گذاشت.

آن جمله هنوز مقابل چشمش بود: دکتر گفت تقصیر من نبود.

تقصیر چه چیزی؟

صبح روز بعد، سحر زودتر از ساعت قرار آماده بود. جعبه را با خودش نبرد. فقط دفتر، کپی مدارک، نامه مادر و کارت شناسایی را داخل کیف گذاشت.

مطب دکتر نادری در ساختمانی قدیمی بود. چند صندلی کنار دیوار قرار داشت و پنجره ای رو به یک درخت باز می شد. علی در اتاق انتظار نشست.

وقتی نام سحر را صدا زدند، بلند شد.

دکتر مردی سالخورده با عینک و صدایی آرام بود. از پشت میز بلند نشد، اما به صندلی روبه رویش اشاره کرد.

- بفرمایید.

سحر نشست.

- من سحر سامانی هستم. دیروز تماس گرفتم.

- بله. گفتید درباره مراجعه قدیمی خودتون سؤال دارید.

سحر نامه مادر را روی میز گذاشت.

- مادرم نوشته شما بعد از یک اتفاق خانوادگی من رو دیدید. پاییز شصت و نه. آن موقع ده سالم بوده.

دکتر نامه را خواند. با رسیدن به نام مینا مکث کرد، اما چیزی نگفت.

سحر پرسید:

- یادتون هست؟

- اسم آشناست. ولی نمی خوام از روی آشنا بودن اسم بگم جزئیات رو یادمه. چه مدرکی همراهتون دارید؟

سحر کپی ها را جلو گذاشت. دکتر عینکش را جابه جا کرد و صفحه ها را یکی یکی نگاه کرد.

- برای بررسی سابقه بیمارستان هم درخواست داده اید؟

- بله.

دکتر به رسید نگاه کرد و سر تکان داد.

- کار درستی برای پیدا کردن سند انجام داده اید. من هم باید ببینم از یادداشت های آن دوره چیزی باقی مانده یا نه.

سحر دفتر را باز کرد.

- این جمله رو خودم نوشته ام. می خوام بدونم درباره چی بوده.

دکتر خواند:

- دکتر گفت تقصیر من نبود.

مدتی به صفحه نگاه کرد. بعد گفت:

- بدون سابقه نمی تونم با اطمینان بگم آن روز درباره چه حرف زده ایم. اما می تونیم از چیزی شروع کنیم که الان می دونید و چیزی که یادتونه. لازم نیست جاهای خالی رو پر کنیم.

سحر نفسش را آهسته بیرون داد.

بعد به کپی آزمایش اشاره کرد.

- پایین این یکی نوشته بدون گزارش تکمیلی تفسیر نشه. اون گزارش مربوط به چی بوده؟

دکتر دوباره برگه را برداشت. این بار مدت بیشتری نگاه کرد. بعد صفحه دیگری را کنار آن گذاشت.

- این دو برگ یک شماره ندارن.

سحر جلو آمد.

- یعنی مال یک آزمایش نیستن؟

- دست کم نمی شه فرض کرد ادامه هم هستن. باید اصل یا نسخه کاملشون رو ببینیم.

نوک قلم را کنار نوشته کم رنگ بالای صفحه دوم گذاشت.

- اینجا شماره پذیرش فرق داره. تاریخش هم یکی نیست.

سحر به دو برگه نگاه کرد. سال ها در یک پاکت مانده بودند. از دستی به دست دیگر رسیده بودند و هر کس درباره شان حرفی زده بود.

اما حالا برای نخستین بار، کسی داشت خود کاغذها را با هم مقایسه می کرد.

- پس ممکنه یونس دو مدرک متفاوت رو به علی داده باشه؟

دکتر گفت:

- ممکنه. هنوز نمی دونیم چرا کنار هم قرار گرفته اند.

سحر دفترش را باز کرد و سؤال تازه ای نوشت.

این بار سؤال فقط درباره نتیجه آزمایش نبود.

باید می فهمید چه کسی این صفحه ها را کنار هم گذاشته است.

فردا 22:30 شب ادامه را بخوانید...
# قسمت اول  
# قسمت دوم
# قسمت سوم
# قسمت چهارم
# قسمت پنجم

# قسمت ششم

 

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1245976
  • فیلم/ دختر بچه زیبا و چشم رنگی سریال دردسرهای عظیم یادتونه؟ / ببینید دختر جواد عزتی چه قدر بزرگ و خانم شده