رکنا گزارش می دهد
روزهای آتش بس و بیبرنامگی وزارت بهداشت در ترمیم سلامت روان جامعه در پساجنگ/ شبیه پساکرونا
رکنا، با وجود خاموشی توپخانهها و سکوتی که بر شهرها نشسته، روان مردم هنوز از آوار دو جنگ پیاپی بیرون نیامده است. در خیابانهای آسیبدیده، در کلاسهای درس، در خانههای نیمهویران و حتی در شهرهای دور از خط درگیری، اضطراب، سوگهای پیچیده و ترومای مزمن در جریان است. تجربه تلخ رهاشدگی پس از کرونا دوباره تکرار شده؛ این بار نه در قالب یک اپیدمی، بلکه در شکل زخمی عمیق بر روان ملی. در حالی که جامعه از کودک تا سالمند نیازمند برنامههای واقعی درمان و توانبخشی است، وزارت بهداشت تنها به تکرار شعارهای کلی بسنده کرده و بزرگترین بحران سلامت روان دهههای اخیر را بدون نقشه مداخله عملی و فقط با حرف و حرف و شعار به حال خود گذاشته است.
به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا،در سکوتی که این روزها بر شهرهای جنگزده و حتی شهرهای دور از خط درگیری نشسته، چیزی آرام نمیگیرد. گرچه توپخانهها خاموش شدهاند، اما سایه انفجارها و فروریزش ساختمانها هنوز از ذهن مردم کنار نرفته است. کودکی که با هر صدای بلند میلرزد، سالمندی که نیمهشب از جا میپرد، مادری که هنوز لباس خوابیده را با دود و خاکستر به یاد میآورد و مردی که در میان صدای جنگنده و لرزش زمین، کسبوکار و خانهاش را از دست داده… اینها بازماندگان جنگیاند که تنها ۴۰ روز طول کشید، اما اثر آن برای برخی یک عمر باقی میماند.
در وضعیت آتشبس، بدنها خستهاند اما روانها همچنان در حالت آمادهباش گیر کردهاند؛ انگار که جنگ هنوز تمام نشده باشد. آنچه پایان یافته، فقط درگیریهای فیزیکی است؛ نه هیاهوی درونی مردمی که از دو جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه عبور کردهاند. و درست در همین لحظه است که نقش وزارت بهداشت باید روشن، عملی و قابل لمس باشد. اما چیزی که مردم میبینند، بیشتر توصیههای کلی است تا اقداماتی واقعی.
از کرونا تا جنگ؛ یک تکرار تلخ در سیاستگذاری سلامت روان
سیستمی که بحرانها را ثبت میکند اما درمان نمیکند.تجربه کرونا یکی از عریانترین نمونههای این رهاشدگی جمعی بود. جامعهای که ماهها در اضطراب مزمن، داغهای بیپایان و تنهاییهای تحمیلی زندگی کرد، بعد از عبور از اپیدمی، بدون برنامه توانبخشی روانی رها شد. اختلالات خواب، افسردگی، اضطراب، فرسودگی شغلی و غمهای پیچیده در لایههای مختلف جامعه انباشته شد و هیچ ساختار درمانی نظاممند برای آن ایجاد نشد.
امروز همان الگو، تنها با لباسی تازه تکرار شده است. جنگ، سنگینتر و مخربتر از کرونا، اما رویکرد همان است توصیههایی درباره «توجه به سلامت روان» بدون برنامه اقدام، بدون نقشه مداخله، بدون تیمهای مستقر، بدون مراکز زخمروان، بدون رصد طولانیمدت.
پرسش این نیست که چرا مردم حال روانیشان خوب نیست؛ پرسش این است که چرا وزارتخانهای که وظیفه دارد فرهنگ و ساختار سلامت روان را مدیریت کند، در بزنگاههای حیاتی تنها نظارهگر میشود.
روان زخمی یک ملت؛ از کودک تا سالمند
طیفی از آسیبها که یک نسخه واحد برای آن وجود ندارد.در مناطق جنگدیده، آسیبهای روانی چون لایههای زمینلرزه از گروهی به گروهی دیگر منتقل شده است.
کودکان با نشانههایی مستقیمتر و محسوستر واکنش نشان میدهند، شبادراری، پرخاشگری ناگهانی، چسبندگی شدید به والدین، اضطراب جدایی و افت تحصیلی.
نوجوانان سکوت کردهاند؛ ناگهان از جمع فاصله گرفتهاند و آینده را تیرهتر از گذشته میبینند.
زنان، بار چندگانه جنگ را بر دوش میکشند، مدیریت خانواده، نگهداشتن تکههای زندگی متلاشی شده، و گاهی سوگواری برای عزیزانشان.
مردان، با فقدانِ کار، خانه، یا نقش اجتماعی، درگیر احساس بیقدرتی و خشم فروخوردهاند.
سالمندان، میان خاطرات جنگهای قدیمی و این جنگ تازه گیر کردهاند؛ انگار تاریخ، دوباره و بیرحمانه از آنها عبور کرده باشد.
این حجم از تنوع آسیب به معنای یک ضرورت ساده است، یک برنامه واحد نمیتواند تمامی این زخمها را درمان کند. و درست همینجاست که نبودِ سیاستگذاری تخصصی آشکار میشود.
شعارهایی که درمان نمیکنند
چرا سیاستهای سلامت روان باید از سطح توصیه عبور کند؟ در هفتههای اخیر، تنها چیزی که به گوش مردم رسیده این است که «به سلامت روان باید توجه کرد». این جمله همانقدر که درست است، تهی هم هست. مردم از وزارتخانه انتظار ندارند فقط همان را بگوید که خودشان میدانند؛ آنها منتظر سازوکارهای واقعیاند:
تیمهای مداخلهگر فوری در مناطق جنگزده
کلینیکهای سیار سلامت روان برای افرادی که خانه یا محل سکونت ندارند
برنامههای توانبخشی روانی برای کودکان و مدارس
پروتکلهای مشاوره سوگ برای خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند
بستههای حمایتی برای افراد بیکار شده یا بیخانمان
پایگاههای حمایتی برای زنان
مراکز تابآوری اجتماعی با همکاری شهرداریها و سازمانهای مردمنهاد
و مهمتر از همه، یک نقشه ملی برای مداخله در بحران روانی ناشی از جنگ
تا زمانی که اقدامات عملی جایگزین شعار نشوند، آتشبس فقط روی نقشه برقرار است؛ نه در جان مردم.
سوگهای بیپایان و ویرانیهایی که ادامه دارند
روان جامعه بعد از جنگ دوباره از نو ساخته نمیشود اگر کسی دست به کار نشود.در میان همه بازماندگان جنگ، گروهی هستند که نه فقط خاطرات، بلکه تمام داراییهایشان را از دست دادهاند. خانوادههایی که در یک روز عزیزانشان را، در روز دیگر خانهشان را، و در روز بعد کار و معاششان را از دست دادهاند. این افراد در شرایط بحرانی دائمی زندگی میکنند؛ نه فرصت سوگواری دارند، نه توان بازسازی زندگی. آنها ابزارهایی لازم دارند که هیچ ساختار رسمی در اختیارشان نمیگذارد.
سوگِ ناشی از جنگ سوگی عادی نیست. غم آن پیچیده، عمیق و همراه با ناباوری و بیعدالتی است. درمان آن کار هر روانشناسی نیست؛ تیمهای تخصصی لازم است. اما چنین تیمهایی هنوز در کشور مستقر نشدهاند.آتشبس فقط زمانی واقعی میشود که روان مردم از جنگ خارج شده باشد.
زمان اقدام فرارسیده است نه زمان حرف
جنگها همیشه با یک امضای سیاسی تمام میشوند، اما ترمیم روانی یک ملت نه با امضا، نه با بیانیه و نه با توصیه پایان میپذیرد. وزارت بهداشت اگر هنوز معتقد است مسئول سلامت مردم است، اکنون لحظه آزمون است؛ لحظهای که باید نشان دهد درک کرده کشور درگیر یک بحران گسترده سلامت روان است، نه یک آسیب گذرا.
مردم ایران از دو بحران عمیق عبور کردهاند: اپیدمی و جنگ. و در هر دو، بیش از بیماری و انفجار، از رها شدن رنج بردهاند.اکنون وظیفه وزارت بهداشت این است که ثابت کند این بار مردم را تنها نمیگذارد.
آتشبس در میدان برقرار شده؛آتشبس در جان مردم اما فقط با اقدام واقعی آغاز میشود.
ارسال نظر