رکنا گزارش می دهد
آتشبسی روی لبه تیغ/ آمارهای خونین و جهانی که فقط چشمش بر یک تنگه است بدون واکنش به فجایع بر غیرنظامیان !
رکنا، این گزارش روایتی است از شهرهایی که میایستند و مردمی که با وجود روزهای سنگین، ستونهای اصلی دواماند. جنگ از تهران تا دورترین روستاها کشیده شد، اما آنسوی مرزها تنها دغدغهای که جهان را بیقرار کرد، گشایش یک تنگه است. حالا آمارها زبان باز کردهاند؛ آماری که از وسعت فاجعه بر غیرنظامیان و مراکز غیرنظامی می گوید، یک روایت به ابعاد ملی و انسانی که نهادهای بشردوستانه جهان چشم بر آن بسته یا واکنش خنثی دارند.
به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، تهران این روزها شهری است که حتی هوا هم با احتیاط نفس میکشد؛ شهری که زیر پوستش هنوز لرزش انفجارهای ۴۰ روز گذشته زنده است. آتشبسی که حالا برقرار شده، بیش از آنکه نشانی از آرامش باشد، یادآوری متزلزلی است از اینکه جنگ، پشت گوش شهر ایستاده و فقط چشم دوخته به لحظهای برای بازگشت.
خیابانها دوباره شلوغ شدهاند، اما شلوغیشان بیصداست؛ مردم راه میروند، اما شتاب قدمها بوی دلنگرانی برای آینده دارد. این دلنگرانی تنها برای تهران نیست؛ موجی است که از سنندج تا مشهد، از رشت تا اهواز، زیر پوست یک کشور جریان دارد.
مذاکرات اسلامآباد فعلا بینتیجه مانده و همین بلاتکلیفی، تهران و سراسر ایران را در حالت نیمههشیاری نگه داشته؛ یک هشیاری غریزی که هر شب با صدای باد هم مردم را از خواب میپراند.
چهل روز گذشته تنها یک عملیات نظامی نبود؛ زخمی طولانی است که روی حافظه جمعی یک ملت نشسته، زخمی که نه با دارو و نه با زمان، به این زودیها التیام نمییابد.
شهرهایی که تا دیروز فقط اسمشان در نقشهها آرام بود، امروز شبیه پروندههایی باز از یک فاجعهاند؛ دیوارهای ریخته، کوچههای خاموش، پنجرههایی که از دلشان نه نور، که بوی جنگ بیرون میزند. حتی اگر شهرها بزرگ باشند و محل های اصابت جنگی پراکنده اما اثرات هست و شهرها زخمی است و دردها بلند.
بیمارستانها در شهرهای مختلف هنوز در وضعیت فوقالعادهاند، هرچند صدای جنگندهها و انفجارها ساکت شده. امدادگران با چهرههایی که از خستگی رنگ نبرده، در رفتوبرگشت میان شهرها، معنای واقعی «ایستادگی» شدهاند.
من، خبرنگار این روزها، این خطوط را از پشت شیشه یک دفتر امن نمینویسم؛ این کلمات از دل همین خیابانها میآیند، از میان مردم، از ایستگاههای امداد، از محلههایی که هنوز بوی دودشان پاک نشده.
تهران و بسیاری از شهرهای ایران امروز نه شکستخوردهاند، نه پیروز؛ در میانه ایستادهاند و با نگاهی که خستگی در آن با امید گره خورده، آیندهای نامعلوم را تماشا میکنند.
این گزارش، روایت شهرهاست در لحظهای میان جنگ و نشستهایی برای توافق که هنوز به نتیجه نرسیدهاند؛ لحظهای که هر ثانیهاش وزن یک تاریخ را به دوش میکشد.
در این میان، آمارها دیگر متعلق به تهران نیستند؛ آمارها، آمار یک کشورند.
۱۲۵ هزار و ۶۳۰ واحد غیرنظامی آسیبدیده نه یک لکه تیره بر نقشه یک شهر، بلکه گسترهای به وسعت یک اقلیم کامل است. اگر این حجم از تخریب را روی پهنه ایران پخش کنیم، یعنی ۱۲۵ هزار نقطه شهری، روستایی و صنعتی آسیب دیدهاند. این فقط تخریب فیزیکی نیست؛ فروریختن لایههایی است که نظم زندگی روزمره را نگه میداشت.
تخریب ۱۰۰ هزار واحد مسکونی یعنی حداقل ۴۰۰ هزار نفر بیسقف شدهاند، معادل شهری متوسط که ناگهان خانههایش را از دست داده. این نسبتها جنگ را ملموس میکند؛ جنگ زمانی آمار نیست که در خبرها بیاید، جنگ زمانی واقعیت میشود که در هر خیابان یک خانواده به دنبال سقفی تازه میگردد.
در آموزش، نابودی ۸۸۹ مدرسه در مقیاس ملی، یعنی حدود ۳۵۰ هزار دانشآموز بیکلاس. اگر میانگین را دقیقتر محاسبه کنیم، یعنی هر ساعت از آن ۴۰ روز، بیش از ۹ مدرسه از چرخه آموزشی کشور خارج شده. معنای این عدد این است که آموزش در مناطق جنگزده اگر تعطیل نشده اما زیرساختهایش برای سالها آسیب دیده است.
۳۳۹ مرکز پزشکی تخریب شدهاند؛ با ظرفیت میانگین ۳ تا ۵ هزار مراجعه ماهانه، یعنی خدمات مستقیم درمانی برای یک تا یکونیم میلیون نفر مختل شده. اگر فقط ۱۰ درصد این جمعیت نیاز فوری داشته باشند، یعنی ۱۲۰ هزار نفر در صف بحرانهای درمانیاند؛ بحرانی که با هر روز تأخیر میتواند به مرگهای خاموش و قابل پیشگیری تبدیل شود.
در حوزه امداد، پنج خودروی امدادی نابود شده، اما عدد واقعی در ظرفیت از دسترفته نمایان میشود. با محاسبه میانگین مأموریت هر خودرو ، نابودی این پنج خودرو برابر است با ۷۵ مأموریت ناتمام در یک شبانهروز. آسیب دیدن ۴۳ آمبولانس و ۲۰ مرکز هلالاحمر ظرفیت امدادی کشور را ۴۰ درصد کاهش داده؛ یعنی اگر در روزهای عادی ۷ نفر از هر ۱۰ فرد بحراندیده نجات مییافتند، حالا این عدد میتواند به ۳ برسد.
بر اساس استانداردهای جهانی، هر یک درصد کاهش ظرفیت امدادی، ۳ تا ۵ درصد کاهش نرخ نجات را به دنبال دارد؛ یعنی این جنگ نه فقط ساختمانها، که فرصت زنده ماندن انسانها را هدف قرار داده است.
در کادر درمان، از دست رفتن ۳۱ پزشک، پرستار و امدادگر در مقیاس ملی، ضربهای عمیقتر از ظاهر عدد است. این افراد متخصصانی بودند که هرکدامشان ظرفیت یک تیم کامل درمانی را داشتند. زخمی شدن ۱۱۸ نفر از کادر درمان نیز بار خدماتی را به دوش نیروهایی انداخته که خود خسته، فرسوده و در آستانه فروپاشیاند.
زنان و کودکان، همچون همه جنگها، قلب انسانی این فاجعهاند. ۲۵۸ زن جان باخته و حدود ۵ هزار زن مجروح، یعنی هزاران خانواده از ستون اصلی روابط عاطفی و تربیتیشان محروم شدهاند. در سطح ملی، این عدد معادل آن است که در هر روز جنگ، بیش از ۶۰ زن بهطور میانگین کشته یا مجروح شدهاند.
اما کودکان، روایت تلختری را رقم میزنند. ۲۲۱ کودک کشته و ۲۱۱۵ مجروح .کودکی که میتوانست آینده این سرزمین باشد. طبق الگوهای جهانی، ۶۵ درصد کودکانی که جنگ را تجربه کردهاند، در ۲۰ سال بعد با پیامدهای شدید روانی روبهرو خواهند بود. یعنی بخشی از جمعیت ایران، زخمی نامرئی را تا بزرگسالی حمل میکند.
با همه اینها، مردم ایران در این ۴۰ روز یک چیز را نشان دادند، بیزاری عمیق از جنگ، اما ایستادگی در دل نبرد. از کودک تا سالمند، هیچکس جنگ را نمیخواهد؛ این نفرت، نه ضعف که نشانه قدرشناسی از زندگی است. مردمی که زیر بار انفجارها خم نشدند، اما هرگز جنگ را به رسمیت نشناختند؛ مردمی که در آوارروبی خانهها، در تقسیم نان و آب، معنای واقعی همبستگی را بازتعریف کردند.
سکوت جامعه جهانی زخمی است که مردم فراموش نمیکنند. فاجعهای با این وسعت باید جهان را تکان میداد، اما به یک تیتر کوتاه تقلیل یافت یا بیان محکومیت ها و دلنگرانی های خنثی. وقتی رنج یک ملت بیپاسخ میماند، معنایش بیش از بیتفاوتی است؛ سقوط ارزش جان انسان در معادلات جهانی است.
اکنون که توپخانه خاموش است و شهرها فرصت یک نفس کوتاه یافتهاند، حقیقت این است که جنگ هنوز پایان نیافته؛ شکلش عوض شده. زخمها روی زمیناند و زخمهای عمیقتر در روحها. بازسازی سالها طول خواهد کشید، اما مردم این سرزمین،با تمام بیزاریشان از جنگ،ایستادهاند. زخمی اما پابرجا، خسته اما ادامهدهنده، و آماده برای ساختن دوباره هر آنچه جنگ ربود.
جهان درگیر یک تنگه و بی خیال از درد انسانی
و اما میان انبوه خبرهایی که این روزها درباره آتشبس و مذاکرات روی خروجی رسانهها رفتوآمد میکند، یک واقعیت تلخ و روشنتر از هر تحلیل دیگری در چشم میزند، جامعه جهانی، در برابر تمام آنچه در این چهل روز بر مردم ایران گذشته، تنها برای گشایش یک مسیر دریایی به تکاپو افتاده است؛ تنگه هرمز، آن هم نه برای نجات جان آدمها، بلکه برای حفظ جریان اقتصاد و آرامش خودشان. این تصویر، هر قدر هم که میان خبرها گم شود، در حافظه مردمی که روز و شب زیر سایه انفجار زیستهاند، پاک نمیشود.
با این حال، در همین روزهایی که جهان بیرون بیشتر سرگرم بحث درباره بندرها، مسیر کشتیها و آرامش بازارهایش است، مردم ایران به جای آنکه دنبال معنای خبرها باشند، دنبال راهی هستند تا زندگی را دوباره از میان تکههای پراکنده جمع کنند و مثل همیشه راهی بیابند برای ادامه.
ارسال نظر