یادداشت
مردم عادی ایران در جنگ40روزه بزرگترین مقاومت را انجام دادند؛ زندگی کردن و ایستادن
آزاده مختاری - دبیر اجتماعی رکنا
جنگ چهلروزه سرانجام بامداد امروز به خط آتشبس رسید. اما این چهل روز، برای مردم ایران تنها یک عدد در تقویم نبود؛ چهل صبحی بود که هر کدام میتوانست با صدای انفجار آغاز شود.
در این روزها شهرهای ایران با اضطرابی بیدار میشدند که در هوا معلق بود. سکوت صبحگاهی گاهی ناگهان با غرش جنگندهای که از فراز شهر عبور میکرد شکسته میشد. شیشهها میلرزیدند، پرندهها هراسان از شاخهها میپریدند و نگاهها بیاختیار به آسمان دوخته میشد.
جنگ از نهم اسفند ۱۴۰۴ با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد و تا نوزدهم فروردین ۱۴۰۵ ادامه یافت؛ چهل روزی که در آن آسمان نشانههای جنگ را حمل میکرد، اما روی زمین مردم همچنان به زندگی چنگ میزدند.
بسیاری از شهرها نیمهخالی شده بودند. خانوادههایی برای امنیت بیشتر به شهرهای کوچکتر یا روستاها رفته بودند. با این حال، شهرها هرگز خاموش نشدند.
چراغ نانواییها هنوز پیش از طلوع روشن میشد. صفهای کوتاه اما پیوسته برای نان شکل میگرفت. داروخانهها درهایشان را باز نگه میداشتند و بیمارستانها بیوقفه نفس شهر را حفظ میکردند. در دل سکوتی محتاط، زندگی ادامه داشت؛ آهسته، اما سرسخت.
گاهی مردم سرشان را بالا میگرفتند تا رد یک موشک یا سایه جنگندهای را در آسمان دنبال کنند. چند دقیقه بعد صدای انفجاری از نقطهای از شهر بلند میشد. شیشهای میلرزید، گرد و غبار انفجار در هوا میپیچید و پس از چند لحظه، زندگی دوباره خود را جمع میکرد و ادامه میداد.
چند خیابان آنطرفتر مغازهداری کرکره را بالا میکشید. رانندهای مسافر سوار میکرد. مادری دست کودک خود را محکمتر میگرفت و از خیابان عبور میداد.
این چهل روز، بیش از هر چیز روایت مقاومت مردم عادی بود؛ مقاومتی بیصدا که در شعارها دیده نمیشد، بلکه در رفتارهای ساده روزمره جریان داشت.
در بیمارستانها چراغ اتاقهای عمل تقریباً خاموش نمیشد. پزشکان و پرستاران شیفتهایی را میگذراندند که گاه پایان نداشت. اورژانسها پیوسته در رفتوآمد بودند و آمبولانسها با آژیرهایی که گاهی در صدای انفجار گم میشد، مجروحان را به بیمارستان میرساندند.
در این مدت بیش از ۳۰ هزار مجروح پس از درمان از بیمارستانها مرخص شدند و ۱۲۵۲ عمل جراحی برای نجات جان مصدومان انجام شد.اما کادر درمان خود نیز در خط مقدم این بحران قرار داشت. ۱۱۸ نفر از اعضای تیم سلامت مجروح شدند و ۲۶ نفر از آنان جان خود را از دست دادند؛ کسانی که همکارانشان میگویند حتی در سختترین لحظهها بیمارستان را ترک نکردند.
یکی از پزشکان میگفت:«گاهی صدای انفجار آنقدر نزدیک میشد که دیوارهای اتاق عمل میلرزید. اما بیمار روی تخت بود و تنها کاری که میتوانستیم بکنیم ادامه دادن بود.»
جنگ اما بیش از همه برای کودکان بیرحم بود. طبق اعلام وزارت بهداشت، ۲۲۰ کودک و نوجوان زیر ۱۸ سال در این چهل روز جان باختند. در میان آنان ۱۸ کودک کمتر از پنج سال بودند و ۷۰ کودک زیر دو سال نیز در میان مجروحان قرار داشتند. در مجموع نزدیک به دو هزار کودک و نوجوان زخمی شدند.
در بسیاری از خانهها، مادران تلاش میکردند ترس را از چهره کودکانشان دور نگه دارند. وقتی صدای انفجار میآمد، برخی برای فرزندشان قصه میگفتند. بعضیها بازی تازهای اختراع میکردند تا کودک کمتر به صدای بیرون فکر کند.
مقاومت کودکان گاهی در همین لحظههای کوچک دیده میشد؛ در لبخندی که با وجود ترس شکل میگرفت، یا در کودکی که هنوز دفتر نقاشیاش را کنار نمیگذاشت.
زنان در این روزها ستونهای خاموش زندگی بودند. ۲۵۷ زن در این جنگ جان باختند و نزدیک به پنج هزار زن مجروح شدند. اما در بسیاری از خانهها، همین زنان بودند که خانوادهها را کنار هم نگه داشتند؛ مادرانی که در میان اضطراب، آرامش میساختند، پرستارانی که در بیمارستانها ماندند و زنانی که اجازه ندادند چراغ خانهها خاموش شود.
در محلهها نیز شکل دیگری از همبستگی دیده میشد. همسایهها به هم سر میزدند. رانندگان داوطلبانه مجروحان را به بیمارستان میرساندند. مغازهداران برای امدادگران آب و غذا کنار میگذاشتند. در دل ترس، پیوندی انسانی شکل گرفته بود؛ پیوندی که اجازه نمیداد زندگی فروبپاشد.
با این حال، در کنار این مقاومت، احساسی سنگین نیز در میان بسیاری از مردم ایران شکل گرفت: احساس تنها ماندن.
با افزایش شمار قربانیان غیرنظامی و زخمی شدن هزاران زن و کودک، بسیاری از مردم ایران چشم به واکنش نهادهای بشردوستانه جهانی داشتند؛ نهادهایی که مأموریتشان دفاع از جان غیرنظامیان در زمان جنگ است. اما برای بسیاری از خانوادهها در ایران این انتظار هرگز آنگونه که امید داشتند پاسخ داده نشد.
برای مثال در یکی از تلخترین روزهای این جنگ، در مدرسهای در میناب، سه موشک همزمان فرود آمد و ۱۶۳ کودک که در کلاسهای درس بودند جان خود را از دست دادند. حادثهای که برای خانوادهها و مردم شهر به زخمی عمیق تبدیل شد؛ زخمی که بسیاری معتقدند جهان آن را آنگونه که باید ندید.
در همان روزهایی که آسمان شهرها پر از صدای جنگ بود، بسیاری از مردم احساس میکردند رنجشان کمتر در جهان دیده میشود. برای خانوادههایی که کودکی را از دست داده بودند یا در راهروهای بیمارستان منتظر خبری از عزیزشان بودند، این سکوت جهانی گاهی سنگینتر از هر چیز دیگری بود.
در این میان زیرساختهای درمانی نیز آسیب دیدند. ۴۹ مرکز درمانی، ۲۲۶ مرکز بهداشت و ۵۵ پایگاه اورژانس صدمه دیدند. ۴۱ آمبولانس آسیب دید و هشت بیمارستان ناچار به تخلیه شدند. با این حال شبکه درمانی کشور تلاش کرد از کار نیفتد. پزشکان میگویند سختترین لحظهها زمانی بود که موجی از مصدومان همزمان وارد اورژانس میشد و باید در چند دقیقه برای نجات جان انسانها تصمیم گرفته میشد.
اکنون با اعلام آتشبس، شهرها آرامتر به نظر میرسند. صدای جنگندهها شنیده نمیشود و خیابانها آرامآرام شلوغتر میشوند.
اما خاطره آن چهل روز هنوز در ذهن مردم زنده است.چهل روزی که در آن ترس در خانهها حضور داشت، اما مردم تسلیم آن نشدند.چهل روزی که شهرها زخمی شدند، اما زندگی متوقف نشد.چهل روزی که بسیاری احساس کردند در برابر رنجشان در جهان تنها ماندهاند، اما با تکیه بر همدیگر ایستادند.در آن روزها آسمان پر از صدای جنگ بود و زمین گاه میلرزید.اما مردم ایران کاری را ادامه دادند که شاید بزرگترین شکل مقاومت باشد:زندگی کردن.
ارسال نظر