قایقسواری در دریای خاطرات؛ وقتی صدرعاملی دوباره با قاسمخانی هممسیر میشود
رسول صدرعاملی پس از سالها دوری از فضای محبوب «دخترانهی» آثار پیشینش، این بار در چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر با «قایقسواری در تهران» به سراغ روایتی میانسالانه رفته است. این فیلم که حاصل بازگشت پیمان قاسمخانی به میز نویسندگی صدرعاملی پس از ۲۵ سال (از زمان «دختری با کفشهای کتانی») است، تلاشی است برای آشتی دادن نئورئالیسم شهری با طنز موقعیت؛ فیلمی که میان شاعرانگیِ سپانلو، شیکیِ تصاویر اینستاگرامی و نقدهای تند اجتماعی در نوسان است.
بازگشت پس از ربع قرن؛ از «کتانی» تا «قایق»
بزرگترین کنجکاوی فیلم، هممسیر شدن دوباره کارگردان «من ترانه ۱۵ سال دارم» با سناریستی است که نبض کمدی ایران را در دست دارد. اگر در اواخر دهه هفتاد، این دو با هم عصیانِ نوجوانی را به تصویر کشیدند، حالا در «قایقسواری در تهران» به سراغ بحرانهای نسل میانسال رفتهاند. کاراکتر «مازیار محقق» (با بازی پیمان قاسمخانی) گویی نسخه بزرگسالِ همان شخصیتهای آشفتهی دهههای پیشین است که حالا از آمریکا بازگشته تا در دل ترافیک و همهمهی تهران، گمشدهای را پیدا کند. این پیوستگی میان آثار صدرعاملی باعث شده تا مخاطب با سیر داستان احساس بیگانگی نکند.
تهران؛ نه فقط یک لوکیشن، که یک کاراکتر
نام فیلم مستقیماً از شعرهای محمد سپانلو وام گرفته شده و همین موضوع، توقع یک «فیلم-شهر» شاعرانه را بالا میبرد. دوربین آرمان فیاض، تهران را برخلاف کلیشههای سینمای اجتماعی (که معمولاً چرک و سیاه است)، «شیک، دوستداشتنی و رنگارنگ» به تصویر میکشد؛ تهرانی که از باغ فردوس تا یوسفآباد را در بر میگیرد. برخی منتقدان این زیبایی بصری را به «فیلترهای اینستاگرامی» تشبیه کردهاند که شاید در نگاه اول فریبنده باشد، اما در لایههای زیرین، استعارهای است از حرکت در جریان زمان و خاطرات. در واقع، فیلم به جای تمرکز بر اغراقهای قهرمانانه، بر موقعیتهای کوچک و روزمره دست میگذارد.
کمدی انسانی با طعم قاسمخانی
بخش مهمی از بار فیلم بر دوش بازیِ روان و متفاوت پیمان قاسمخانی است. او که معمولاً پشت دوربین حضور داشت، اینجا در نقش اصلی ظاهر شده و ثابت کرده که همچنان در خلق موقعیتهای کمیکِ زیرپوستی بیرقیب است. شیمیِ میان او و بازیگر خردسال فیلم (بنیتا افشاری) از نقاط قوت اثر است که لحظات انسانی و عاطفیِ نابی را خلق میکند. طنز فیلم نه از جنس لودگی، که از نوع «طنز عمیق اجتماعی» است؛ چیزی که امضای همیشگی قاسمخانی را پای اثر حک کرده است.
فرم بصری؛ تهرانی که آرزو میکنیم
دوربین آرمان فیاض در این فیلم، تهران را از زاویهای میبیند که در سینمای عبوس این سالها کیمیاست. قابها به جای تاکید بر نکبت و سیاهی، بر زیباییهای بصری و رنگهای زنده تاکید دارند. این انتخاب هوشمندانه، تهران را از یک لوکیشن صِرف به یک «کاراکتر پذیرا» تبدیل کرده است. اگرچه در برخی دقایق، این آراستگی و شیکیِ مناظر شهری کمی بیش از حد به نظر میرسد و به فضای فانتزی نزدیک میشود، اما در بستر کلیِ فیلم که متاثر از شعرهای سپانلو و فضایی نیمهشاعرانه است، این رویکرد بصری نه تنها نقص نیست، بلکه به عنوان بخشی از جهانبینی فیلمساز در ستایش شهر قابل پذیرش است. در واقع صدرعاملی تعمداً خواسته تهرانی را به ما نشان دهد که لایقِ «عاشق شدن» باشد.
درخشش در سکوت؛ پیمان قاسمخانی در قامت بازیگر
شاید ریسکیترین بخش فیلم، سپردن نقش اول به پیمان قاسمخانی بود؛ اما او با درکی درست از شخصیتِ میانسال، سردرگم و در عین حال شوخطبع مازیار، یکی از بهترین بازیهای جشنواره را ارائه داده است. تقابل او با دنیای کودکان (با حضور درخشان بنیتا افشاری) لحظاتی را خلق کرده که یادآور بهترین آثار انسانی صدرعاملی در گذشته است. فیلم در این بخشها به خوبی از پس تحلیل شکاف نسلی برمیآید و نشان میدهد که چگونه زبان مشترکِ عاطفه میتواند از پس دیوارهای بلند سوءتفاهم عبور کند.
فرود در جزیرهی انسانیت؛ تحلیل نهایی
«قایقسواری در تهران» ادای دینی به مفهوم خانواده و ریشههایی است که با وجود مهاجرت و دوری، هرگز از بین نمیروند. اگرچه فیلم در یکسوم پایانی با تغییری ناگهانی در لحن و حرکت به سمت فضایی سوررئال، ممکن است بخشی از مخاطبانِ خو گرفته به رئالیسم را غافلگیر کند، اما این جسارت کارگردان برای تجربهگرایی در این سن و سال ستودنی است. فیلم از افتادن در دام شعارهای گلدرشت اجتماعی فرار میکند و به جای آن، از طریق جزئیاتِ زندگی روزمره، حرفش را میزند. صدرعاملی با این اثر ثابت کرد که همچنان میتوان فیلمی ساخت که هم محترم باشد، هم بفروشد و هم هویت بصری شهر را به رخ بکشد.
با وجود تمام نقاط قوت ذکر شده، «قایقسواری در تهران» از منظر انسجام ساختاری با چالشهایی روبروست که نمیتوان به سادگی از کنار آنها گذشت. بزرگترین چالش فیلم، دوپارگی در لحن و روایت است؛ اثر در دو-سوم ابتدایی خود یک رئالیسم اجتماعیِ شیرین و ملموس را بنا میکند، اما در پرده نهایی ناگهان به سمت نوعی سوررئالیسم و فانتزی تغییر مسیر میدهد که با منطقِ دراماتیکِ چیده شده در ابتدای داستان، همخوانی چندانی ندارد. این چرخش ناگهانی باعث میشود مخاطب در لحظات پایانی دچار نوعی سردرگمی شود و حس کند کارگردان برای گرهگشایی، به جای منطق داستانی به «تخیل محض» پناه برده است.
خبرنگار: سوگل امیری
ارسال نظر