داستان شب/ کارخانه خنده‌های بازیافتی/قصه درمانی  /  مناسب گروه سنی ۷ تا ۱۰ سال

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، این داستان یادآوری می‌ کند که گاهی شنیده شدن، کمک گرفتن و انجام دادن کاری با دیگران می‌ تواند حال افراد را بهتر کند. والدین می‌ توانند با فرزندشان درباره تفاوت خندیدن از شادی و خندیدن به دیگران حرف بزنند و بپرسند کدام بخش قصه برایش به یادماندنی‌تر بوده است.

--------------------------------------------------------------------------------------------

کارخانه خنده‌های بازیافتی

 

در انتهای خیابانی که دو طرفش پر از درخت های چنار بود، ساختمانی قدیمی قرار داشت که هیچ کس نمی دانست درونش چه خبر است. ساختمان پنجره های بلند داشت و دودکشی آجری که هرگز از آن دود بیرون نمی آمد. روی سردرش، تابلویی زنگ زده آویزان بود. روی تابلو، با حروف کم رنگ نوشته شده بود:

کارخانه خنده های بازیافتی

بیشتر مردم شهر خیال می کردند کارخانه سال هاست تعطیل شده. بعضی ها می گفتند آنجا زمانی بیسکویت درست می کردند. بعضی دیگر می گفتند کارخانه نخ ریسی بوده. اما هیچ کس نمی توانست توضیح بدهد چرا روی در ورودی، به جای دستگیره، یک زنگوله کوچک نصب شده است.

آوا و سام، دو دوست همسایه، هر روز از کنار ساختمان می گذشتند. آن ها همیشه درباره اسم کارخانه حرف می زدند.

سام می گفت:

خنده را که نمی شود بازیافت. خنده که چیز نیست!

آوا جواب می داد:

شاید صدای خنده را جمع می کنند و با آن چیز تازه ای می سازند.

سام می خندید.

مثلا یک خنده بزرگ برای وقتی که آدم ناراحت است؟

شاید!

یک روز، وقتی آوا و سام از مدرسه برمی گشتند، از پشت در کارخانه صدای خفیفی شنیدند:

هِه… هِه…

هر دو ایستادند.

سام گفت:

شنیدی؟

آوا سر تکان داد. صدای دیگری آمد؛ این بار شبیه خنده کسی بود که نمی خواهد بلند بخندد:

خِخ… خِخ…

آوا به در نزدیک شد و زنگوله را تکان داد. زنگوله صدای نازکی کرد. چند لحظه بعد، در با صدای آرامی باز شد.

پیرمردی با جلیقه قهوه ای و عینک گرد در چارچوب در ایستاده بود. موهایش سفید و مرتب بود و روی پیش بندش چند لکه رنگی دیده می شد.

سلام. دنبال چه می گردید؟

سام گفت:

ما از اینجا رد می شدیم. صدای خنده شنیدیم.

پیرمرد لبخند زد.

خوب است. کارخانه هنوز می تواند خنده تولید کند.

آوا به تابلوی بالای در نگاه کرد.

واقعا اینجا کارخانه خنده است؟

پیرمرد در را کمی بیشتر باز کرد.

بله. البته خنده را از صفر نمی سازیم. خنده های کوچک و فراموش شده را جمع می کنیم، تمیزشان می کنیم و به شکل تازه ای به شهر برمی گردانیم.

سام آهسته به آوا گفت:

فکر کنم شوخی می کند.

پیرمرد شنید و گفت:

شاید. اما بعضی شوخی ها یک ذره حقیقت دارند.

او خودش را معرفی کرد: آقای خندان. بعد توضیح داد که کارخانه را سال ها پیش با همسرش ساخته است. آن ها خنده های مردم را از جاهای مختلف جمع می کردند؛ خنده ای که میان یک قصه جا مانده بود، خنده ای که کودکی هنگام بازی از دست داده بود، یا خنده ای که در گوشه یک عکس قدیمی مانده بود.

آوا پرسید:

خنده را چطور جمع می کنید؟

آقای خندان گفت:

با گوش های دقیق، چشم های مهربان و کمی صبر. خنده همیشه با صدای بلند نمی آید. گاهی فقط گوشه لب کسی تکان می خورد. گاهی وقتی کسی به دوستش کمک می کند، در دلش یک خنده کوچک روشن می شود.

او آن ها را به داخل کارخانه برد.

داخل ساختمان بسیار بزرگ تر از چیزی بود که از بیرون به نظر می رسید. سقفش بلند بود و تیرهای چوبی داشت. یک طرف سالن، چند قفسه بلند قرار داشت که رویشان شیشه های رنگی ردیف شده بود. روی شیشه ها برچسب هایی چسبانده بودند:

خنده های قلقلکی

خنده های یواشکی

خنده های بعد از آشتی

خنده های صبح زود

خنده های گم شده در اتوبوس

در گوشه دیگر، دستگاه عجیبی قرار داشت که از چند لوله برنجی، چرخ کوچک و قیف شیشه ای ساخته شده بود. یک چرخش آرام می کرد و از درونش صداهای مختلف بیرون می آمد:

هاها… هِه… هی هی… خخخ…

سام خندید.

این دستگاه خودش خنده دار است.

آقای خندان گفت:

اسمش خنده پاک کن است. گرد و غبار خنده های کهنه را می گیرد.

آوا پرسید:

مگر خنده هم گرد و غبار می گیرد؟

وقتی مدت زیادی گوشه ای بماند، بله. مثلا بعضی ها از خندیدن خجالت می کشند. خنده شان را قورت می دهند و آن خنده کوچک جایی در دلشان می ماند. ما پیدایش می کنیم و کمک می کنیم دوباره راهش را پیدا کند.

سام پرسید:

شما چطور می فهمید یک نفر خنده اش را گم کرده؟

آقای خندان کمی ساکت شد. بعد گفت:

با دیدن و شنیدن. اما گاهی هم باید صبر کرد. اگر کسی ناراحت است، نمی شود با زور او را خنداند. اول باید فهمید چه چیزی آزارش می دهد.

آن روز، آقای خندان از آوا و سام خواست در کارخانه کار کنند. کارشان این بود که شیشه های خالی را روی قفسه ها مرتب کنند و رویشان برچسب بچسبانند. سام یک برچسب اشتباهی روی شیشه گذاشت و نوشت: خنده های گربه ای. آوا گفت:

گربه ها که نمی خندند!

سام جواب داد:

شاید وقتی کسی به آن ها غذا می دهد، در دلشان خنده می کنند.

آقای خندان خندید و گفت:

پس این شیشه را نگه می داریم. شاید روزی به درد بخورد.

چند روز بعد، آقای خندان سراغشان آمد و گفت:

کارخانه به کمک شما نیاز دارد. مدتی است خنده های شهر کم شده اند.

سام پرسید:

یعنی مردم دیگر نمی خندند؟

بعضی ها هنوز می خندند، اما خنده های کوچکی که از شادی و مهربانی می آیند کم شده اند. مردم عجله دارند. سرشان پایین است و به کارهای زیادی فکر می کنند. اگر خنده ها کم شوند، دستگاه کارخانه هم آرام آرام از کار می افتد.

آوا گفت:

ما چه کاری می توانیم بکنیم؟

آقای خندان یک دفترچه کوچک به آن ها داد. روی جلدش نوشته بود: دفتر خنده های گمشده. داخل دفتر، چند نشانی نوشته شده بود.

اولین نشانی مربوط به نانوایی قدیمی خیابان بهار بود. نانوا، مردی به نام آقای رستگار، چند روز بود دیگر برای مشتری ها قصه تعریف نمی کرد. او همیشه هنگام بیرون آوردن نان از تنور، ماجرای خنده داری می گفت؛ اما حالا ساکت شده بود.

آوا و سام صبح زود به نانوایی رفتند. آقای رستگار نان ها را در سبد می گذاشت و با نگرانی به تنور نگاه می کرد.

آوا گفت:

سلام آقای رستگار. حالتان خوب است؟

نانوا لبخند کوتاهی زد.

خوبم، ممنون.

سام به سبد نان نگاه کرد.

چرا دیگر قصه های خنده دار تعریف نمی کنید؟

آقای رستگار به آن ها نگاه کرد.

از کجا می دانید قبلا قصه تعریف می کردم؟

آوا گفت:

آقای خندان از کارخانه گفت.

نانوا دست هایش را با پیش بند پاک کرد و آه کشید.

مدتی است ذهنم شلوغ است. پسرم برای کار به شهر دیگری رفته. دلم می خواهد زودتر برگردد و خانه دوباره مثل قبل شلوغ شود. تا وقتی فکرش پیش اوست، قصه ای به یادم نمی آید.

سام گفت:

شاید اگر برایش نامه بنویسید، کمی دلتان آرام شود.

آقای رستگار گفت:

هر شب تلفنی حرف می زنیم. اما راست می گویید، مدتی است برایش چیزی ننوشته ام.

آوا یک تکه کاغذ و مداد از کیفش بیرون آورد. نانوا کنار میز نشست و شروع به نوشتن کرد. چند دقیقه بعد، پسرش را به نانوایی دعوت کرد تا وقتی برگشت، با هم نان های شکل دار درست کنند.

وقتی نامه تمام شد، آقای رستگار لبخند زد. بعد گفت:

یادم آمد یک قصه کوتاه برای شما دارم. یک روز مردی آمد نانوایی و گفت نانی می خواهد که اصلا پوسته نداشته باشد. من گفتم نان که پوسته نداشته باشد، دیگر نان نیست! گفت اشکالی ندارد، من فقط می خواهم وسطش را بخورم.

سام خندید و آوا هم خندید. خنده ای کوچک، اما واقعی، در نانوایی پیچید. آقای خندان که پشت پنجره ایستاده بود، شیشه ای کوچک بیرون آورد. خنده از هوا وارد شیشه شد و دور خودش چرخید.

آقای رستگار گفت:

این کار را کردید؟

آقای خندان وارد شد و گفت:

نه، خنده خودش آمده بود. من فقط کمک کردم گم نشود.

نشانی دوم مربوط به کتابخانه شهر بود. کتابدار، خانم مهران، همیشه برای بچه ها نمایش عروسکی اجرا می کرد، اما مدتی بود دیگر هیچ نمایشی نداشت. او می گفت وقت نمی کند. آوا و سام بعد از مدرسه به کتابخانه رفتند. خانم مهران پشت میز نشسته بود و کتاب ها را مرتب می کرد.

سام پرسید:

نمایش عروسکی چرا تعطیل شده؟

خانم مهران گفت:

عروسک ها را باید تعمیر کنم و کتاب های تازه هم باید بچینم. کارها زیاد شده اند.

آوا گفت:

ما می توانیم کمک کنیم. شما عروسک ها را تعمیر کنید، ما کتاب ها را مرتب می کنیم.

خانم مهران اول قبول نکرد، اما وقتی دید هر دو با دقت کار می کنند، چند عروسک را آورد. یکی از عروسک ها گوش نداشت، یکی دکمه چشمش افتاده بود و یکی هم دهانش کج شده بود.

سام عروسک دهان کج را برداشت و گفت:

این عروسک وقتی حرف می زند انگار آدامس دارد.

آوا خندید. خانم مهران هم خندید و گفت:

شاید این عروسک نقش پادشاهی را بازی کند که همیشه دهانش پر از شیرینی است.

آن ها همان جا نمایش کوتاهی ساختند. عروسک پادشاه، شیرینی اش را گم می کرد و از وزیرش می پرسید:

آیا کسی شیرینی مرا دیده؟

وزیر جواب می داد:

نه، ولی روی سبیل خودتان یک تکه خامه هست.

خانم مهران از خنده اشک گوشه چشمش جمع شد. آقای خندان شیشه اش را باز کرد و خنده دیگری را درونش گرفت. بعد پیشنهاد کرد نمایش را برای بچه های کتابخانه اجرا کنند. خانم مهران گفت:

مدت ها بود این قدر راحت نخندیده بودم.

سومین نشانی، خانه ای در کوچه بنفشه بود. آنجا پسری به نام بردیا زندگی می کرد که پس از افتادن دندان جلویش، دیگر در مدرسه نمی خندید. او فکر می کرد لبخندش زشت شده و بچه ها به او می خندند.

آوا و سام او را در حیاط دیدند. بردیا توپش را تنهایی به دیوار می زد و می گرفت.

سام گفت:

دوست داری با ما بازی کنی؟

بردیا شانه بالا انداخت.

نمی خواهم. مسخره ام می کنند.

آوا پرسید:

چه کسی مسخره ات کرده؟

بردیا جواب داد:

هنوز کسی چیزی نگفته. اما ممکن است بگویند.

سام گفت:

من وقتی کوچک بودم، دندانم افتاد و تا مدتی فکر می کردم اگر بخندم، همه دندان خالی ام را می بینند. بعد فهمیدم شاید بقیه حتی متوجه نشوند.

بردیا گفت:

تو واقعا این طور فکر می کردی؟

سام دهانش را باز کرد و جای خالی دندان قدیمی اش را نشان داد.

بله. بعد مادرم گفت دندان جدید به زودی می روید. من هم تصمیم گرفتم تا آن موقع، به جای پنهان کردنش، اسمش را بگذارم پنجره کوچک لبخند.

بردیا کمی خندید، اما زود لبخندش را پنهان کرد.

آوا گفت:

لازم نیست به زور بخندی. اگر ناراحتی، می توانی درباره اش حرف بزنی. ما فقط می خواستیم بدانی که تنها نیستی.

بردیا مدتی سکوت کرد. بعد گفت:

راستش خودم هم دلم برای خندیدن تنگ شده.

سام توپ را به طرفش انداخت.

پس فقط یک بار امتحان کن. اگر دوست نداشتی، بازی را عوض می کنیم.

آن ها بازی توپ بی صدا را شروع کردند. هرکس توپ را می گرفت باید ادای یک حیوان را در می آورد، اما بدون آنکه صدایی از دهانش بیرون بیاید. سام ادای اردکی را درآورد که می خواست بخوابد. آوا ادای زرافه ای را درآورد که گردنش به شاخه گیر کرده بود. بردیا تلاش کرد ادای خرس خواب آلود را دربیاورد، اما خودش نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.

خنده اش اول کوتاه بود و بعد بلندتر شد. او دستش را جلوی دهانش نگرفت. آقای خندان شیشه دیگری برداشت و گفت:

این یکی را نمی توانم در شیشه بگذارم.

آوا پرسید:

چرا؟

چون این خنده هنوز به کسی تعلق دارد. بهتر است پیش خودش بماند.

بردیا خندید و گفت:

موافقم. می خواهم همین جا نگهش دارم.

چند هفته گذشت. آوا و سام هر روز به یکی از نشانی های دفتر می رفتند. در تعمیرگاه، مکانیکی که نگران خراب شدن ماشینش بود، وقتی فهمید همسایه اش برای تعمیر دستگاهش کمک می کند، آرام گرفت و خندید. در مدرسه، دانش آموزی که از اشتباه جواب دادن خجالت می کشید، وقتی معلم گفت خودش هم روزی در امتحان اسم ماه را اشتباه نوشته، لبخند زد. در ایستگاه اتوبوس، پیرزنی که کیف خریدش پاره شده بود، با کمک چند نفر خریدهایش را جمع کرد و خنده کوچکی کرد.

آقای خندان به آن ها یاد داد که همه این خنده ها را نباید در کارخانه نگه داشت. بعضی خنده ها را باید در همان جایی که به وجود آمده اند، باقی گذاشت. اما خنده هایی هم بودند که مثل جرقه ای کوچک از لحظه ای شاد به جا می ماندند و می شد آن ها را جمع کرد تا روزی به کسی دیگر کمک کنند.

یک روز صبح، آوا و سام با دیدن در بزرگ کارخانه متوجه شدند بسته است. نه زنگوله صدا می کرد، نه از داخل دستگاه ها صدایی می آمد. روی در، کاغذی چسبانده شده بود:

کارخانه امروز به خنده تازه نیاز دارد.

سام گفت:

یعنی چه؟ ما که خنده جمع کرده ایم.

آوا گفت:

شاید کارخانه می خواهد خودش را امتحان کند.

آن دو وارد شدند. آقای خندان کنار دستگاه بزرگ ایستاده بود. چرخ دستگاه تکان نمی خورد و لوله هایش ساکت بودند.

آقای خندان گفت:

چند وقت است خنده های بازیافتی را تمیز کرده ایم، اما دستگاه بدون خنده تازه کار نمی کند. خنده تازه باید از کاری بیاید که آدم ها با هم انجام می دهند؛ کاری که برایشان معنی داشته باشد.

سام پرسید:

یعنی باید همه را اینجا بیاوریم؟

لازم نیست همه را بیاورید. فقط باید کاری کنیم که آدم ها یک دلیل واقعی برای خوشحال شدن پیدا کنند. خنده را نمی شود سفارش داد.

آوا به یاد بردیا افتاد، به نانوایی، کتابخانه و همه کسانی که کمک کرده بودند. او پیشنهاد کرد در میدان شهر یک روز بازی برگزار کنند. نه مسابقه ای که فقط یک نفر برنده شود، بلکه بازی هایی که همه بتوانند در آن شرکت کنند.

سام گفت:

می توانیم بازی هایی بسازیم که لازم نباشد آدم ها در آن بهترین باشند. فقط با هم بازی کنند.

آن ها از خانم مهران خواستند عروسک ها را بیاورد. آقای رستگار چند نان کوچک پخت. بردیا توپ های نرمش را آورد. آقای خندان هم چند شیشه خالی و برچسب های رنگی آماده کرد.

در میدان شهر، میزها و صندلی ها را چیدند. روی یکی از میزها، بازی نقاشی با چشم بسته بود. روی میز دیگر، قصه ای که هر نفر یک جمله به آن اضافه می کند. کنار فواره هم چند توپ نرم گذاشته بودند تا بچه ها بازی کنند.

اولش مردم با احتیاط نزدیک شدند. بعضی ها می گفتند وقت ندارند. بعضی ها فکر می کردند بازی فقط برای بچه هاست. اما وقتی خانم مهران نمایش عروسکی را شروع کرد، چند نفر ایستادند. وقتی آقای رستگار نان های خنده دار را پخش کرد، خانواده ها دور میز جمع شدند. نان یکی شبیه ماه بود، یکی شبیه ماهی و یکی آن قدر کج درآمده بود که همه فکر می کردند می خواهد فرار کند.

بردیا هم وسط میدان ایستاد و گفت:

این بازی را من شروع می کنم. هر کس توپ را می گیرد باید خنده دارترین راهی را که می تواند توپ را پس بدهد، نشان بدهد.

او توپ را با زانو بلند کرد و توپ به جای رفتن سمت آوا، آرام به سمت پای خودش برگشت. خودش خندید. آوا هم خندید. بعد یک دختر کوچک توپ را مثل لاک پشت روی زمین هل داد و پسری توپ را با آرنج گرفت. کم کم جمعیت بیشتر شد.

پیرمردی که اول فقط از کنار میدان رد می شد، برای دیدن نمایش عروسکی ایستاد. وقتی عروسک پادشاه دوباره شیرینی اش را گم کرد، او هم خندید. آقای رستگار با دیدن خنده مردم، یک قصه تازه تعریف کرد. خانم مهران از بچه ها خواست هر کدام یک جمله به قصه اضافه کنند. قصه درباره اژدهایی شد که از آتش کشیدن خسته شده بود و فقط می خواست سوپ گرم درست کند.

آوا و سام نگاه کردند و دیدند خنده های زیادی در میدان پخش شده است؛ خنده های بلند، خنده های آرام، خنده های یواشکی و خنده هایی که از خوشحالی با هم بودن می آمدند.

از دور، صدایی از کارخانه شنیده شد. چرخ بزرگش شروع به چرخیدن کرده بود. لوله ها روشن شدند و شیشه های رنگی روی قفسه ها برق زدند. اما آقای خندان شیشه خالی برداشت و گفت:

امروز چیز زیادی برای جمع کردن ندارم.

سام پرسید:

چرا؟ همه خندیدند.

آقای خندان گفت:

چون بیشتر این خنده ها نباید از میدان بیرون بروند. باید همین جا بمانند؛ پیش آدم هایی که با هم ساختندشان.

آوا لبخند زد.

پس کارخانه خالی نمانده. خنده ها را به شهر برگردانده.

آقای خندان گفت:

درست است. کارخانه خنده های بازیافتی برای همین ساخته شده. خنده های فراموش شده را پیدا می کند، اما بهترین خنده ها همان هایی هستند که مردم دوباره خودشان می سازند.

از آن روز به بعد، مردم شهر گاهی به کارخانه می آمدند تا شیشه های خالی ببینند، به دستگاه ها گوش بدهند و درباره خنده هایی که پیدا کرده بودند حرف بزنند. اما کم کم فهمیدند که برای خندیدن همیشه لازم نیست منتظر بمانند کسی چیزی خنده دار بگوید. گاهی کافی است به یکدیگر کمک کنند، کنار هم بازی کنند یا درباره چیزی که ناراحتشان کرده حرف بزنند.

روی سردر کارخانه، تابلوی قدیمی هنوز آویزان بود. باد آن را کمی تکان می داد و زنگوله کنار در صدای نازکی می کرد.

هر وقت کسی از کنار ساختمان رد می شد، صدایی از داخل می شنید:

هِه… هِه…

بعد صدای دیگری می آمد:

خِخ… خِخ…

و اگر خوب گوش می کرد، می فهمید که آن صداها از دستگاه ها نیستند.

آن ها خنده های مردم شهر بودند که راهشان را دوباره پیدا کرده بودند.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258782
  • وایرال شدن فیلم جهاز برون مفصل مریم مومن به سبک عروس آذری ها / ببینید