داستان شب/ روباهی که روزش خوب نگذشته بود/ قصه درمانی

رکنا: فندق با کفش های گلی و دلی گرفته به خانه مادربزرگ می رسد. روزش آن طور که می خواسته پیش نرفته است، اما شاید برای پایان دادن به یک روز سخت، لازم نباشد همه چیز همان شب درست شود.

فندق آن روز با خوشحالی از خانه بیرون رفته بود.

قرار بود با دوستانش کنار درخت بلوط بازی کند، یک بادبادک بسازد و برای مادربزرگ چند توت ببرد.

صبح که بند کفش هایش را می بست، فکر کرده بود:

«امروز حتما روز خیلی خوبی می شود.»

اما اولین بند کفش گره خورد.

فندق آن را کشید، گره سفت تر شد. مادر کمکش کرد بازش کند، ولی وقتی به درخت بلوط رسید، دوستانش بازی را شروع کرده بودند.

فندق پرسید:

«من هم می توانم بیایم؟»

دوستش گفت:

«بله، این دور که تمام شد.»

انتظار خیلی طولانی نبود، اما برای فندق طولانی به نظر می رسید. روی کنده ای نشست و با نوک کفشش خاک را خط انداخت.

بعد نوبت بادبادک شد.

فندق دو چوب باریک را به هم بست و کاغذ نارنجی را رویشان گذاشت. دم بادبادک را هم با سه تکه پارچه درست کرد.

اما وقتی خواست آن را بلند کند، نخ دور شاخه ای پیچید.

بادبادک کشیده شد و گوشه کاغذش پاره شد.

یکی از دوستانش گفت:

«می توانیم بچسبانیمش.»

فندق سرش را تکان داد، ولی دلش دیگر مثل صبح سبک نبود.

هنگام چیدن توت ها، پایش در گودال کم عمقی رفت. آب گل آلود روی کفش هایش پاشید و چند توت از ظرف افتاد.

فندق به ظرف نگاه کرد.

به کفش هایش نگاه کرد.

بعد زیر لب گفت:

«امروز هیچ چیز درست پیش نمی رود.»

عصر، با همان کفش ها به خانه مادربزرگ رسید.

مادربزرگ روی ایوان نشسته بود و پارچه کوچکی را تا می کرد.

با دیدن فندق لبخند زد.

«سلام، عزیزم.»

فندق جواب کوتاهی داد و ظرف توت را روی پله گذاشت.

مادربزرگ به صورتش نگاه کرد.

«انگار روزت سنگین بوده.»

فندق گفت:

«روز بدی بود.»

مادربزرگ از جا بلند نشد که فوری همه چیز را درست کند. فقط کمی کنار رفت و روی نیمکت جا باز کرد.

پرسید:

«می خواهی کنارم بنشینی یا اول کفش هایت را عوض کنیم؟»

فندق گفت:

«اول کنار تو.»

مادربزرگ نشستنش را تماشا کرد. دم پشمالوی فندق روی زمین افتاده بود و گوش هایش کمی پایین بودند.

مدتی هیچ کدام حرف نزدند.

از باغ بوی خاک و نعناع می آمد. پروانه کوچکی دور چراغ ایوان می چرخید. در خانه، کتری آرام صدا می کرد.

بعد فندق گفت:

«صبح بند کفشم گره خورد.»

مادربزرگ گفت:

«آهان.»

«وقتی رسیدم، بازی شروع شده بود.»

«دلت می خواست از اول با آن ها باشی.»

فندق سر تکان داد.

«بعد بادبادکم پاره شد.»

مادربزرگ به پنجه هایش نگاه کرد.

«برای ساختنش زحمت کشیده بودی.»

فندق این بار محکم تر سر تکان داد.

حرف هایش یکی یکی بیرون می آمدند؛ مثل سنگ های کوچکی که از جیب خالی شوند.

از گودال گفت.

از توت های افتاده گفت.

از اینکه وقتی دوستانش خندیده بودند، خیال کرده بود به کفش های گلی او می خندند.

مادربزرگ پرسید:

«به خودت گفتند می خندند؟»

فندق گفت:

«نه. شاید درباره چیز دیگری حرف می زدند. ولی من همان وقت ناراحت شدم.»

مادربزرگ گفت:

«می فهمم. وقتی چند چیز پشت سر هم سخت می شود، یک خنده هم ممکن است به دل آدم بد بنشیند.»

فندق با انگشتش گوشه لباسش را پیچاند.

پرسید:

«باید الان خوشحال بشوم؟»

مادربزرگ آرام گفت:

«لازم نیست عجله کنی.»

فندق به او نزدیک تر شد.

96af6978-fb5b-4e09-96cb-006d01b15870

«می شود بغلم کنی؟»

مادربزرگ دست هایش را باز کرد.

فندق خودش را در آغوش او جا داد. بوی لباس مادربزرگ شبیه صابون و آفتاب بود. سرش را روی شانه او گذاشت.

هیچ کس نگفت:

«این که چیزی نبود.»

هیچ کس از او نخواست زود لبخند بزند.

کمی بعد، فندق گفت:

«حالا کفش هایم اذیتم می کنند.»

مادربزرگ یک جفت دمپایی آورد. فندق کفش هایش را درآورد و کنار در گذاشت.

مادربزرگ گفت:

«گل هایشان که خشک شود، راحت تر تمیزشان می کنیم.»

بعد ظرف توت را برداشت.

«این ها را با هم می شوییم؟»

فندق از روی نیمکت بلند شد.

آن ها توت ها را در آب ریختند. چند برگ کوچک روی آب آمد. فندق برگ ها را برداشت و کنار گذاشت.

وقتی کار تمام شد، مادربزرگ توت ها را در دو کاسه کوچک تقسیم کرد.

فندق گفت:

«کم شده اند.»

مادربزرگ گفت:

«برای دو کاسه کوچک کافی اند.»

دوباره روی ایوان نشستند.

فندق یکی از توت ها را خورد. شیرین بود. نه آن قدر شیرین که همه ناراحتی اش را پاک کند، اما به اندازه خودش شیرین بود.

مادربزرگ پرسید:

«دوست داری برای بادبادکت فکری کنیم یا بگذاریم برای فردا؟»

فندق کمی فکر کرد.

«فردا.»

«پس فردا.»

«می شود یک گوشه کاغذ تازه رویش بچسبانیم؟»

«می شود امتحان کنیم.»

فندق کاسه را روی میز گذاشت. پاهایش دیگر خیس نبودند. حرف های نگفته هم کمتر شده بودند.

پروانه کنار چراغ نشسته بود.

فندق گفت:

«هنوز هم از امروز خوشم نمی آید.»

مادربزرگ گفت:

«می توانی از امروز خوشت نیاید و امشب استراحت کنی.»

روباه کوچولو این جمله را در دلش مزه مزه کرد.

لازم نبود پیش از خواب، روزش را به یک روز عالی تبدیل کند.

لازم نبود بادبادک همان لحظه تعمیر شود.

کفش ها کنار در بودند.

بادبادک برای فردا بود.

مادربزرگ همین جا بود.

وقتی وقت خواب شد، فندق مسواک زد و روی تخت کوچک اتاق مهمان دراز کشید.

مادربزرگ پتوی نرم را رویش انداخت.

فندق پرسید:

«فردا حتما خوب می شود؟»

مادربزرگ گفت:

«نمی دانم همه چیز چطور پیش می رود. اما اگر چیزی سخت شد، می توانیم درباره اش حرف بزنیم.»

فندق دست او را گرفت.

«مثل امشب؟»

«مثل امشب.»

چشم های فندق آرام بسته شدند.

روز سخت هنوز بخشی از روز او بود، اما دیگر همه اتاق را پر نکرده بود.

کنارش بالش بود.

بالای سرش نور کم چراغ.

و نزدیکش کسی که گوش می داد.

بیرون، کفش های گلی آرام خشک می شدند.

تعمیر بادبادک می توانست تا صبح صبر کند.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256880
  • فیلم / خلاقیت خنده‌دار چوپان برای رقابت با هادی چوپان سوژه شد؛ هنر نزد ایرانیان است و بس!