رمان صندلی شماره ۱۴ / شبی که سحر فراموش کرده بود / قسمت ششم پاورقی روان شناسی
رکنا: آنچه گذشت- سحر به خانه مهین خانم می رود و می فهمد در پاییز ۱۳۶۹، پس از آمدن یونس و بالا گرفتن یک درگیری، همراه مادرش به خانه باغی پناه برده است. مهین بخشی از آن روز را به یاد دارد و علی تأیید می کند که سحر ده ساله را از پنجره اتاق به حیاط آورده است. حالا سحر با کلیدی که سال ها پیش از مادر گرفته، راهی خانه باغ می شود؛ جایی که به گفته رضا، هنوز وسایلی از کودکی او باقی مانده است.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، تاکسی از خیابان اصلی پیچید. ساختمان ها کم کم کوتاه تر شدند و فاصله میان خانه ها بیشتر شد. سحر نشانی را روی گوشی باز نگه داشته بود. هر چند دقیقه به مسیر نگاه می کرد و بعد چشمش به کلیدی می افتاد که در دست داشت.
راننده پرسید:
- اولین باره می رید اونجا؟
سحر چند لحظه فکر کرد.
- یادم نمیاد قبلا رفته باشم.
مرد چیزی نگفت. صدای رادیو را پایین آورد و به رانندگی ادامه داد.
نزدیک نیم ساعت بعد، ماشین جلوی دیواری بلند ایستاد. پشت دیوار، شاخه های درخت ها دیده می شد. دو سرو کنار در آهنی بودند و چراغ کوچکی بالای ورودی، با وجود روشنایی روز، روشن مانده بود.
کامران کنار در ایستاده بود. مرد دیگری هم همراهش بود؛ موهای جوگندمی، عینک باریک و پیراهنی روشن زیر کت سرمه ای. وقتی سحر پیاده شد، چند قدم جلو آمد، اما فاصله اش را حفظ کرد.
- رضا هستم. تلفنی حرف زدیم.
سحر سر تکان داد.
- سلام.
کامران پرسید:
- راه رو راحت پیدا کردی؟
- بله.
سحر نشانی رسیدن را برای دخترش فرستاد و گوشی را داخل کیف گذاشت. بعد رو به رضا گفت:
- قبل از اینکه بریم داخل، می خوام بدونم این خونه چه نسبتی با شما داره.
- مال پدرمون بود. بعد به من و کامران رسید. من بیشتر به کارهاش می رسم.
- اون سال هم اینجا بودید؟
- بله. بیست و شش سالم بود. رفت و آمد داشتم و گاهی چند شب می موندم.
- مادرم چرا اینجا اومد؟
رضا به کامران نگاه کرد.
- کامران گفت جایی لازم دارن که چند روز آرام باشه. اتاق انتهای راهرو رو براشون آماده کردیم.
سحر پرسید:
- شما از اختلافش با یونس خبر داشتید؟
- به اندازه ای که خودش و کامران گفته بودن. همه جزئیات رو نمی دونستم.
سحر سر تکان داد.
- می خوام امروز هر چیزی رو که خودتون دیدید، از چیزهایی که بعدا شنیدید جدا کنید.
رضا گفت:
- باشه. اگر دقیق یادم نباشه، می گم.
کلید بزرگی از جیبش بیرون آورد و در حیاط را باز کرد.
حیاط بیشتر شبیه باغی بود که مدتی کسی فرصت رسیدگی درست به آن نداشته است. بعضی درخت ها خشک شده بودند. علف از لای سنگفرش بیرون آمده بود و حوض وسط حیاط خالی بود. کنار دیوار، تابی فلزی با دو زنجیر زنگ زده قرار داشت.
سحر چند قدم جلو رفت. باد، نشیمن تاب را کمی تکان داد. صدای زنجیر در سکوت پیچید.
ایستاد.
رضا هم ایستاد، اما چیزی نپرسید.
سحر به تاب نگاه کرد. احساسی آشنا داشت؛ نه آن قدر روشن که بتواند بگوید روی آن نشسته است. فقط دلش خواست دستش را به زنجیر بگیرد.
جلو رفت و زنجیر را لمس کرد. فلز زیر انگشتش زبر بود.
کامران آرام پرسید:
- چیزی یادت اومد؟
سحر سرش را تکان داد.
- مطمئن نیستم. لطفا فعلا چیزی درباره اش نگید.
کامران عقب ایستاد.
سحر چند لحظه دیگر به تاب نگاه کرد و بعد دستش را رها کرد.
- بریم داخل.
رضا در ساختمان را باز کرد. بوی رطوبت و چوب کهنه بیرون آمد. راهرو باریک بود. کف آن موزاییک های روشن و تیره داشت و در انتهایش پنجره ای رو به باغ باز می شد.
سحر در آستانه ماند. نگاهش روی موزاییک ها حرکت کرد.
- این کف رو عوض نکردید؟
رضا گفت:
- نه. فقط چند تکه شکسته رو تعمیر کردیم.
سحر نفس عمیقی کشید. چیزی شبیه آشنایی در راهرو بود، اما نمی خواست از آن بیشتر از چیزی که هست نتیجه بگیرد.
- اتاق کجاست؟
رضا به انتهای راهرو اشاره کرد.
- اون در سفید.
دو اتاق اول خالی بودند. چند صندلی روی هم چیده شده بود و پارچه ای روی یک میز بزرگ افتاده بود. جلوی در سفید، رضا ایستاد.
- این اتاق بعد از رفتن شما مدتی برای مهمان استفاده می شد. بعد وسایل قدیمی رو گذاشتیم همین جا. چند ساله کسی توش نمی مونه.
سحر به او نگاه کرد.
- پس همه چیز دقیقا مثل اون موقع نیست.
- نه. بعضی وسایل جابه جا شده. ولی تخت و کمد از همون سال هاست.
سحر کلید باریک را بیرون آورد. داخل قفل گذاشت و آرام چرخاند. در ابتدا حرکت نکرد. کمی آن را عقب کشید و دوباره امتحان کرد. این بار قفل باز شد.
چند ثانیه به کلید نگاه کرد.
مادرش آن را بیست و سه سال پیش، بعد از ازدواج، به دستش داده بود. حالا بالاخره می دانست به کدام در می خورد.
در را باز کرد.
اتاق کوچک بود. تختی فلزی کنار دیوار قرار داشت. روی تشک، پارچه سفیدی کشیده بودند. یک کمد چوبی، میز کوتاه و چند جعبه هم در اتاق بود. گوشه دیوار، زیر پنجره، خط های رنگی کم رنگی دیده می شد.
سحر نزدیک رفت.
نقاشی بود. یک زن، یک دختر کوچک، یک مرد و پسری بلندتر از دختر. کنارشان چیزی شبیه درخت کشیده شده بود. پایین نقاشی، با خطی نامرتب نوشته بود: سحر.
سحر انگشتش را نزدیک اسم برد، اما دیوار را لمس نکرد.
- فکر می کنم اینو من کشیدم.
رضا گفت:
- من هم یادمه اینجا نقاشی می کشیدی. ولی درباره این یکی مطمئن نیستم.
سحر از نقاشی عکس گرفت.
روی میز، جعبه مقوایی کوچکی بود. روی آن با خط مادر نوشته شده بود:
- دفتر و نقاشی های سحر.
سحر در جعبه را برداشت. چند برگه نقاشی، مداد کوتاه شده، پاک کن خشک و دفترچه ای باریک داخل آن بود.
دفتر را بیرون آورد.
با دفترچه ای که از تهران آورده بود فرق داشت. جلدش ساده و گوشه هایش خم شده بود. صفحه اول خالی بود. بالای صفحه دوم تاریخ نوشته شده بود: ۱۳ مهر ۱۳۶۹.
یک روز بعد از تاریخ دفتر قبلی.
پایین صفحه، با خط کودکانه آمده بود:
- اینجا باغ داره. مامان گفت چند روز می مونیم.
سحر نشست.
صفحه بعد را باز کرد.
- دلم برای وسایلم تنگ شده.
بعد:
- علی امروز نون آورد.
سحر سرش را بلند کرد.
- علی اینجا هم می اومد؟
کامران گفت:
- یکی دو بار با من اومد. درباره دفعات دیگه نمی دونم.
سحر دوباره خواند.
- ازش پرسیدم کی می ریم خونه. گفت نمی دونه.
چند صفحه جلوتر نوشته بود:
- وقتی مامان گریه می کنه، نمی دونم چی کار کنم.
سحر مکث کرد. دستش روی صفحه ماند.
هیچ راز بزرگی در آن جمله نبود. فقط کودکی بود که کنار گریه مادرش نمی دانست چه باید بکند.
زیر آن، با مدادی کم رنگ تر نوشته بود:
- امروز گفتم می خوام بابا رو ببینم. مامان ناراحت شد.
سحر نفسش را آهسته بیرون داد.
صفحه بعد:
- بعدا گفت از من ناراحت نیست.
چند لحظه به همان جمله نگاه کرد. از میان همه چیزهایی که در این چند روز شنیده بود، این یکی برایش غیرمنتظره بود. مادر همیشه ساکت نمانده بود. گاهی تلاش کرده بود توضیح بدهد، حتی اگر توضیحش کافی نبوده است.
رضا پرسید:
- می خوای چند دقیقه تنها باشی؟
سحر سر تکان داد.
- بله. ولی نزدیک باشید.
- توی حیاطیم.
کامران و رضا بیرون رفتند. در اتاق باز ماند.
سحر دفتر را روی میز گذاشت و کنار تخت نشست. پارچه را کمی کنار زد. گوشه تشک فرورفته بود. دستش را روی لبه تخت کشید.
خاطره کوتاهی به ذهنش آمد: خودش کنار دیوار نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و صدای کسی از راهرو می آمد.
اما صورت آدم ها روشن نبود.
چشم هایش را بست. تصویر بیشتر نشد. به جای فشار آوردن، چشم باز کرد و به اتاق نگاه کرد. پنجره باز بود. از حیاط صدای حرف زدن کامران و رضا می آمد.
زیر لب گفت:
- الان اینجام.
لیوان آبی را که رضا روی میز گذاشته بود برداشت و نوشید.
بعد کاغذی از دفتر خودش بیرون آورد. نوشت:
- با دیدن تخت، یاد نشستن کنار دیوار افتادم. نمی دانم مربوط به همین اتاق است یا نه.
قلم را گذاشت.
این بار نمی خواست چیزی را که مطمئن نبود، فقط برای کامل شدن داستان به گذشته اش اضافه کند.
دفتر کودکانه را دوباره برداشت. چند صفحه آخر فقط نقاشی بود. یک خانه با در بزرگ. یک تاب. دو نفر کنار درخت.
میان برگه ها، یادداشتی با خط مادر پیدا کرد.
- مهین جان، اگر دفترهای سحر جا ماند، نگهشان دار. بعدا می آیم می برم.
یادداشت تاریخ نداشت.
سحر به وسایل داخل جعبه نگاه کرد. مادر نیامده بود همه چیز را ببرد. یا آمده و اینها را نبرده بود. هنوز نمی دانست چرا.
وقتی به حیاط برگشت، رضا و کامران کنار حوض ایستاده بودند.
سحر گفت:
- می خوام بدونم بعد از اومدن به اینجا چه شد.
رضا صندلی ای جلو کشید.
- چیزی که من یادمه اینه که نزدیک غروب رسیدید. مادرت خسته بود. تو هم حرف زیادی نمی زدی. این اتاق رو آماده کردیم و براتون غذا آوردیم.
- چند روز موندیم؟
- حدود یک هفته. برای تاریخ دقیق باید دفتر پدرم رو ببینم. خرج های خانه رو می نوشت. شاید نشانی از اون روزها توش باشه.
- بعد کجا رفتیم؟
کامران جواب داد:
- من شما رو به خانه یکی از بستگان مینا بردم. بعد از اون رفت و آمدم کمتر شد.
سحر رو به او کرد.
- شما چه نقشی توی زندگی مادرم داشتید؟
کامران نگاهش را به حوض انداخت.
- دوستش داشتم. می خواستم کمکش کنم.
- مثل فرهاد؟
مرد لبخند کوتاهی زد که زود محو شد.
- نمی دونم فرهاد چطور دوستش داشت. من فقط از خودم می تونم بگم.
- مادرم چی می خواست؟
- آن روزها بیشتر از هر چیز، جایی می خواست که احساس کنه مجبور نیست مدام مراقب در باشه.
سحر مدتی سکوت کرد.
- یونس اینجا هم اومد؟
رضا گفت:
- در مدتی که شما اینجا بودید، من ندیدمش.
کامران هم سر تکان داد.
- من هم ندیدم.
- پس چرا هنوز ازش می ترسیدید؟
رضا جواب داد:
- چون نمی دونستیم نشانی رو پیدا می کنه یا نه. اما اینکه می ترسیدیم، به این معنی نیست که حتما آمده.
سحر این جمله را نوشت.
بعد به کامران نگاه کرد.
- درباره اون آزمایشی که دست علی بوده، چیزی می دونید؟
- خود برگه رو ندیدم.
- مادرم با شما درباره اش حرف زده بود؟
کامران کمی فکر کرد.
- سال ها بعد، گفت یونس با یک برگه می خواد ثابت کنه حق داره درباره تو تصمیم بگیره. من وارد جزئیات نشدم.
- چه سالی؟
- نزدیک ازدواجت بود. برای ماهش مطمئن نیستم.
سحر قلم را متوقف کرد. این بخش با گفته علی جور بود، اما هنوز چیزی درباره اعتبار آزمایش روشن نمی کرد.
رضا گفت:
- یک نامه هم هست که باید بهت بدم.
سحر سر بلند کرد.
- از مادرم؟
- بله. وقتی فهمیدم میای، از بین کاغذهای خانه پیداش کردم.
- چرا تا حالا نداده بودید؟
رضا کمی مکث کرد.
- نامه توی پوشه وسایل مادرت بود. من سال ها سراغش نرفته بودم. وقتی دیدمش، باید پیگیری می کردم. نکردم.
سحر خسته گفت:
- می خوام بدونم چیز دیگه ای هم هست یا نه.
- هر چیزی که پیدا کردم، توی همون پوشه است. همه اش رو میارم.
رضا داخل ساختمان رفت و با پوشه ای برگشت. آن را روی میز گذاشت. چند رسید، یک یادداشت مربوط به خانه و پاکتی بسته داخل آن بود.
سحر همه را نگاه کرد و پاکت را برداشت.
روی آن فقط اسمش نوشته شده بود.
سحر به اتاق برگشت. رضا و کامران در حیاط ماندند. پاکت را باز کرد.
نامه دو صفحه بود.
- سحر جان، اگر این نوشته را در خانه باغ می خوانی، شاید بعضی چیزها برایت آشنا باشد. شاید هم نباشد. من نمی دانم از روزهایی که اینجا بودیم چه چیزی در خاطرت مانده است.
- بعد از دعوای خانه مهین، خیال می کردم کافی است چند روز از آنجا دور شویم. تو اما شب ها می پرسیدی در قفل است یا نه. گاهی می خواستی چراغ روشن بماند. من خسته بودم و بعضی وقت ها به جای جواب دادن، می گفتم بخواب، چیزی نیست.
سحر به تخت نگاه کرد.
- یک شب گفتی اگر من دختر خوبی باشم، دیگر دعوا نمی کنید؟ من همان وقت گفتم دعوا تقصیر تو نیست. اما حالا که فکر می کنم، نمی دانم چند بار دیگر لازم بود همین را بگویم و نگفتم.
اشک در چشم های سحر جمع شد. آن سؤال را به یاد نمی آورد، اما غریبه هم نبود. شبیه سؤال هایی بود که بعدها شکلشان عوض شده بود: اگر کمتر اعتراض کنم؟ اگر بیشتر توضیح بدهم؟ اگر زودتر بفهمم طرف مقابل چه می خواهد؟
دوباره خواند.
- ترس من واقعی بود، اما تصمیم هایم همیشه درست نبود. من برای آرام کردن خودم، از تو می خواستم حرف نزنی. وقتی سؤال نمی پرسیدی، خیال می کردم حالت بهتر شده. شاید فقط فهمیده بودی بعضی سؤال ها مرا به هم می ریزد.
- اگر روزی خواستی بدانی یونس چه کسی بود و چرا از او فاصله گرفتم، حق داری دنبال پاسخ بروی. من نمی توانم از تو بخواهم فقط روایت مرا باور کنی. اما امیدوارم هیچ برگه و هیچ نسبت خانوادگی، باعث نشود فکر کنی اختیار زندگی ات دست کسی غیر از خودت است.
سحر صفحه را برگرداند.
- درباره مدارک قدیمی، دکتر نادری می تواند کمکت کند. او آن زمان در بیمارستان کار می کرد و بعد از آن روز هم تو را دید. نشانی محل کارش را پشت این نامه نوشته ام. نمی دانم وقتی نامه را می خوانی هنوز همان جا باشد یا نه.
- او را هم از سؤال کردن معاف نکن.
پایین صفحه امضای مادر بود و تاریخ: زمستان ۱۳۸۳.
سحر حساب کرد. یک سال از ازدواجش گذشته بود. مادر هنوز دو سال دیگر زنده مانده بود.
نامه را روی پاهایش گذاشت.
نوشتن این حرف ها برای مادر ممکن شده بود، اما گفتنشان نه. سحر نمی دانست با این فاصله چه کند؛ فاصله میان زنی که در نامه حق سؤال کردن به او می داد و زنی که در زندگی، جواب ها را عقب انداخته بود.
پشت نامه، نام دکتر و نشانی بیمارستان نوشته شده بود.
سحر از آن عکس گرفت.
هوا رو به تاریکی می رفت. سحر وسایلی را که می خواست ببرد جدا کرد: دفتر، چند نقاشی و نامه. از رضا اجازه گرفت جعبه را هم بردارد.
رضا گفت:
- لازم نیست اجازه بگیری. وسایل خودته.
سحر جعبه را بغل کرد.
- برای من مهمه بدونم چی مال منه و چی نیست.
مرد سر تکان داد.
- حق داری.
گوشی سحر زنگ خورد. علی بود.
- رسیدم شیراز. هنوز خانه باغی؟
- آره.
- اگر بخوای می تونم بیام دنبالت.
سحر به در سفید اتاق نگاه کرد.
- بیا. نشانی رو می فرستم.
- باشه.
سحر اضافه کرد:
- برگه ها همراهته؟
- بله.
بعد از تماس، به کامران و رضا گفت علی در راه است. رضا چراغ حیاط را روشن کرد و کامران برای چای آب گذاشت.
این بار، انتظار کشیدن شبیه شب های قبل نبود. سحر می دانست چه کسی می آید و قرار است درباره چه چیزی حرف بزنند.
حدود چهل دقیقه بعد، صدای ماشین از پشت در آمد. رضا در را باز کرد. علی وارد شد؛ کیف کوچکی روی شانه و پوشه ای در دست.
با دیدن سحر ایستاد.
- سلام.
- سلام.
نگاهش به جعبه افتاد.
- وسایلت رو پیدا کردی؟
- بعضی هاش رو.
علی چیزی نگفت. سحر به میز داخل ایوان اشاره کرد.
- برگه ها رو اونجا ببینیم.
علی پوشه را باز کرد. همان کپی هایی بود که عکسشان را فرستاده بود. این بار سحر می توانست کاغذها را نزدیک تر ببیند. لبه یکی از صفحه ها بریده شده و مهر پایین صفحه در کپی پخش شده بود.
سحر پرسید:
- یونس اینها رو شب قبل عروسی بهت داد؟
- بله.
- قبلش دیده بودیش؟
- از دور، در کودکی تو. ولی با هم حرف نزده بودیم.
- از کجا پیدات کرد؟
- گفت از یکی از آشناها فهمیده مراسم کجاست. بیرون سالن که برای هماهنگی رفته بودم، جلوم رو گرفت.
سحر سر تکان داد و اولین صفحه را زیر نور گذاشت.
تاریخ نمونه گیری خوانده می شد: مهر ۱۳۶۹.
نام یونس واضح بود. کنار مشخصات کودک، نام سحر دیده می شد، اما بخشی از اطلاعات بریده شده بود. در قسمت نتیجه، چند کلمه کامل نبودند. از آنچه باقی مانده بود، نمی شد نتیجه قطعی گرفت.
- چرا اصلش رو نگرفتی؟
علی گفت:
- گفتم این کپی روشن نیست. گفت اصلش پیش خودش نیست.
- ازش پرسیدی پیش کیه؟
- گفت مینا می دونه.
سحر صفحه را پایین آورد.
- و مادرم چی گفت؟
- گفت از روی این برگه نمی شه چیزی فهمید. گفت پرونده کامل تری هست و خودش پیگیری می کنه.
- تو پیگیری نکردی؟
علی نگاهش را پایین انداخت.
- نه. اون قدر که باید، نکردم.
سحر نامه مادر را از جعبه بیرون آورد.
- اینجا اسم یک پزشک هست. دکتر نادری. مادرم نوشته او بعد از اون روز منو دیده.
علی نام را خواند.
- این اسم رو شنیده بودم.
- از مادرم؟
- بله. ولی خودم ندیدمش.
سحر نامه و کپی ها را کنار هم گذاشت. برای اولین بار، راه بعدی فقط به خاطره و گفته یک آشنا وابسته نبود. نامی داشت، نشانی ای داشت و برگه هایی که می شد درباره اصالت و کامل بودنشان سؤال کرد.
رضا که کمی دورتر ایستاده بود، گفت:
- بیمارستان هنوز هست. درباره دکتر خبر ندارم. فردا می تونیم از دفترش بپرسیم.
سحر گفت:
- خودم تماس می گیرم. اگر مدرکی لازم باشه، می پرسم چطور باید درخواستش کنم.
بعد دوباره به برگه ها نگاه کرد.
در پایین یکی از صفحه ها، جمله کوتاهی با خودکار نوشته شده بود. در عکس گوشی آن را ندیده بود، اما روی کاغذ قابل خواندن بود:
- این پاسخ بدون گزارش تکمیلی تفسیر نشود.
سحر انگشتش را کنار جمله گذاشت.
- گزارش تکمیلی کجاست؟
علی به نوشته نگاه کرد.
- همراه اینها نبود.
- یونس درباره اش چیزی گفت؟
- نه.
سحر مدتی به صفحه خیره ماند.
سال ها آدم های مختلف درباره همین برگه حرف زده بودند؛ بعضی با اطمینان، بعضی با ترس. اما آنچه روی میز بود، خودش اعلام می کرد کامل نیست.
کاغذ را داخل پوشه گذاشت.
- پس از اینجا شروع می کنیم. از چیزی که کم بوده.
علی سر تکان داد.
سحر جعبه کودکی اش را برداشت و به سمت در رفت. پیش از بیرون آمدن، یک بار دیگر به پنجره اتاق نگاه کرد. هنوز همه چیز را به یاد نداشت. شاید هیچ وقت هم به یاد نمی آورد.
اما برای پیدا کردن پاسخ، دیگر لازم نبود منتظر بماند تا گذشته ناگهان در ذهنش کامل شود.
باید پرونده کامل را پیدا می کرد.
فردا شب 22:15 ادامه را بخوانید...
# قسمت اول
# قسمت دوم
# قسمت سوم
# قسمت چهارم
# قسمت پنجم
-
رادان: بیرانوند سرباز است و باید بین ملوان و فجر سپاسی یکی را انتخاب کند
ارسال نظر