با پلیس وارد خانه شدم، زنم با مرد غریبه کنار هم بودند
تبلیغات

به گزارش رکنا، مهسا با چهره ای آرام و معصومانه اما غمگین و همسرش با چهره ای خشمگین و شوکه شده وارد اتاق مشاوره شدند و به آرامی سلام کردند و بر روی صندلی نشستند، بعد از مکثی کوتاه همسر مهسا شروع به تعریف کردن موضوع کرد، او صحبت هایش را اینطور شروع کرد: من مدتی به درخواست همسرم به قصد ترک کردن مواد در کمپ اعتیاد شهرستانمان بودم. همسرم گاهی اوقات برای دیدن و ملاقاتم به کمپ می آمد، چون محیط کمپ سالم و مناسب نیست به همسرم گفتم دیگر به کمپ نیاد و تلفنی از احوال هم باخبر بشیم، او هم قبول کرد،بعد از چند روز برادرم با من تماس گرفت و گفت  از کمپ بیا بیرون برو به دنبال زنت ،من از همه جا بی خبر شوکه شدم گفتم مگر مهسا کجا رفته، من به مهسا گفته بودم برود پیش مادرم بماند، با مادرم که تماس گرفتم متوجه شدم که خانوادم عکس هایی را از او و یک پسر غریبه در اینستاگرام دیدند که استوری شده بود.

شوکه شده بودم باورم نمی شد به سختی اجازه گرفتم و از کمپ درآمدم. برادرم آدرس پسری را که مهسا به همراه دوستش به آنجا رفته بود را پیدا کرده بود و برای پیدا کردن مهسا با من همراه شد، طی پرس و جو گشتیم و آدرس رو پیدا کردیم و برادرم با پلیس تماس گرفت تا ماموران بیایید.

ماموران رسیدند و با آنها وارد خانه شدیم، دیدم همسرم و دوستش که خانم جوانی هست به همراه دو پسر غریبه هستند  با دیدن چنین صحنه های و تصورات پی در پی ،انگار دنیا را بر سرم خراب کرده بودند، من هنوز هم در حالت شوک هستم باورم نمیشود انگار همه ماجرا یک کابوس وحشتناک برای من هست. باورم نمیشود که مهسا با من و خودش چنین کاری کرده است. چرا و به چه دلیل؟!"

بعد از اینکه صحبت های همسر مهسا  را شنیدم از همسرش خواستم که از اتاق بیرون برود تا صحبت های مهسا راهم بشنوم، او بیرون رفت.

مهسا با حالت بغض نگاهش خیره به زمین بود به آرامی سرش را بالا آورد و سلام کرد. از او خواستم صحبت کند،مهساصحبت خود را با گریه اینگونه شروع کرد:

من از زندگی با همسرم خسته شده بودم همسرم معتاد به هروئین است همسرم هیچ توجهی به من ندارد و اصلا من رو نمیدید فقط موادش رو می دید، هر بار خواستم باهاش صحبت کنم یا خمار بود یا نشه درآمدش هم از راه فروش مواد هست من رو هم اجبار میکرد در بسته بندی و فروختن مواد کمکش کنم من از این مرد هیچ محبت و توجهی ندیدم.

همیشه احساس تنهایی کردم بچه که بودم پدرو مادرم هم معتاد به هروئین وتریاک و شیره بودند، به خاطر اعتیاد هر شب باهم دعوا و بحث داشتند و به این دلیل هم وقتی من هفت سالم بود از هم جدا شدند و طلاق گرفتند و من رو سپردند به مادر بزرگم. من از بچگی آسیب دیدم کسی نبود بهم محبت کنه پدرو مادری ندیدم که دست نوازش به سرم بکشن تنها بودم و افسرده با هیچکس حرف نمی زدم. من 9 ساله که شدم خواستم خودم رو بکشم با صد تا قرص خوردم و خودکشی کردم اما متاسفانه مرا  بردن بیمارستان زنده موندم ای کاش می مردم. از بچگی از وقتی که یادم میاد همش می گفتم ترک کنید هم به پدرم میگفتم هم به مادرم .17ساام که شد به ناچار بدون هیچ علاقه ای ازدواج کردم با مردی که هم معتاد بود هم فروشنده مواد و هم 15سال از من بزرگتر است. با ازدواجم از یک زندگی بد ،افتادم تو یک زندگی خیلی بدتر و افتضاح تر بعد از ازدواج هم دائم به همسرم می گفتم ترک کن ترک کن اما فایده ای نداشت چون دوبار ترک کرد دوباره چند ماه بعدش رفت سمت مواد... کل زندگیش و علاقش مواد شده بود  من همش تنها بودم دچار افسردگی شده بودم میرفت نصفه شب میومد خونه. هیچ اهمیتی به من نمیداد دیگه خسته شده بودم و راهی نداشتم می خواستم فقط از این زندگی لجنزار فرار کنم...

نظر کارشناسی

 معصومه قربانی کارشناسی ارشدروانشناسی

مهسا در دوران کودکی شاهد اعتیاد پدرو مادر و طلاق وآنها بوده ،و همان زمان  دچار پی تی اس دی شده اما به دلیل ناآگاهی و شرایط نا مناسب درمان نشده است. از طرفی به علت مشکلات دوران کودکی ،طرحواره رهاشدگی ،شکل گیری دلبستگی ناایمن و محرومیت عاطفی و افسردگی در نه سالگی با خوردن حدودا100قرص دست به خودکشی زده است.و لذا کیس مورد نظر بعد از ازدواج هم با فردی که دچار اعتیاد به هروئین است و اختلاف سنی بالایی دارد آسیب دیده است ،به علت خلاء عاطفی و عدم دریافت محبت از جانب همسر، احساس تنهایی و عدم صمیمیت با همسر و روابط سرد و خشک ، تنش وتعارض های مزمن در اثر اعتیاد همسر، عدم رابطه جنسی و زناشویی رضایت بخش ، عدم دسترسی به همسر و دیر به منزل آمدن های وی، عدم توجه به نیاز ها و خواسته ها از سوی  همسر، عدم اعتماد به نفس و مهرطلبی  و ارضای نیاز عاطفی و نداشتن مهارت های ارتباطی و حل مسئله مرتکب بی وفایی به همسر شده است. 

معصومه مرادپور

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات