معلم دانش آموزان میناب: بچه ها فریاد می زدند مامان کمکمون کن + صوت
تبلیغات

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، همه چیز تا حوالی ساعت یازده و نیم صبح، عادی پیش می‌رفت؛ مثل هر روزی که با صدای خنده بچه‌ها آغاز می‌شود و با هیاهوی زنگ تفریح جان می‌گیرد. تا پیش از آن لحظه‌ای که ناگهان، صدایی تیز در سر گلنوش پیچید و گوش هایش سوت کشید؛ صدایی که نه شبیه هیچ‌چیز بود و نه قابل فهم و بعد، بوی دود و باروت، بویی که نفس را می‌برد و جهان را تیره می‌کرد.

زمین، ناگهان زیر پایش خالی شد. حس کرد دیگر وجود ندارد؛ حس کرد در همان لحظه، تمام شده است. انگار جسمش جا مانده بود و روحش در میان آن گرد و غبار سرگردان شده بود. تا اینکه صدایی، از میان همان جهنم، او را برگرداند؛ «مامان کمکم کن...»

و همین چند کلمه، کافی بود تا دوباره به خودش برگردد. «مامان کمکم کن»؛ و این می‌شود همان لحظه‌ای که باید بایستی، حتی اگر تمام وجودت از درد و ترس و انتظارِ کمک، فرو ریخته باشد.

از آن روز، زندگی در مدرسه میناب به دو بخش تقسیم شد؛ قبل از آن صداهای مهیب و بعد از آن بوی باروت و خون.

خانم معلم کلاس سوم، میان آن دود غلیظ و وحشت‌زده، ایستاد. نه فقط به‌عنوان یک معلم، بلکه به‌عنوان مادری که بچه‌ها صدایش می‌کردند «مامان». گلنوش، با تمام جوانی‌اش، با تمام نزیسته‌هایش، مادر شد؛ مادرِ ۲۴ کودکِ وحشت‌زده‌ای که چشم‌هایشان دنبال پناه می‌گشت.

«مامان، ما نمی‌دانستیم موشک چیست...» کودکی که هنوز مرگ را نمی‌شناخت، مرگ را زندگی کرد.

«مامان، فکر می‌کردیم نفس نکشیدن مثل بازی است... مثل همان وقتی که نفس‌مان را نگه می‌داریم و بعد می‌خندیم...» اما این بار، خنده‌ای در کار نبود.

«کاش به ما می‌گفتی مردن چه شکلی است... کاش می‌دانستم این تصویرها، آخرین چیزهایی است که می‌بینم...»

۹ اسفند، روزی بود که ۱۵۶ زندگی، ناتمام ماند. آرزوهایی که هنوز فرصت جوانه زدن نداشتند؛ رویاهایی که قرار بود دنیا را زیباتر کنند.

گلنوش ناصری، معلم پایه سوم، از روزی می‌گوید که با یک خبر آغاز شد و با فاجعه‌ای غیرقابل تصور پایان گرفت. حوالی ساعت ۱۰ صبح، خبر حمله به تهران را شنیدند؛ خبری که هنوز شکل نگرفته بود، هنوز واقعی نشده بود. کلاس‌ها ادامه پیدا کرد؛ بچه‌ها هنوز در دنیای کودکانه‌شان بودند.

چند دقیقه مانده به ساعت ۱۱، جلسه‌ای فوری. تصمیمی ساده، با نیتی آرام‌کننده؛ تماس با والدین، بدون ایجاد نگرانی. جمله‌ها حساب‌شده بودند؛ «بیایید بچه‌ها را ببرید؛ نگران نباشید...»

اما فقط حدود ۲۰ دقیقه بعد، جهان فرو ریخت.

اولین انفجار؛ صدایی که زمان را متوقف کرد. بچه‌ها خشکشان زد. هیچ‌کس نمی‌دانست چه شده. فقط صدا بود و لرزش و ترس. گلنوش تنها کاری که توانست انجام دهد، این بود که بچه‌ها را به گوشه دیوار بکشاند؛ میزها را سپر کند؛ با دست‌هایش، جهانی را نگه دارد که در حال فروپاشی بود.

در کلاس ناگهان باز شد. یکی از والدین، با صورتی غرق در خون و خاک، وارد شد. گلنوش از همان گوشه، تصویر یک ماشین له‌شده را دید؛ واقعیتی که دیگر قابل انکار نبود و بعد، انفجارهای بعدی؛ فقط ۳۰ ثانیه فاصله. آسمان پر شد از دود. هوا سنگین شد. نفس‌ها کوتاه شد. جیغ بچه‌ها، فضا را شکافت.

در میان آن همه وحشت، لحظه‌ای بود که خودش را از دست داد؛ حس کرد دیگر نیست. تا همان صدا دوباره آمد؛ «مامان کمکم کن...» و او برگشت. بچه‌ها را در آغوش گرفت. ایستاد.

کلاس در طبقه اول بود؛ شاید همین، کمی از شدت فاجعه کم کرد. سقف ترک برداشت، شیشه‌ها شکست؛ اما هنوز نفس‌هایی باقی مانده بود که باید حفظ می‌شد. وقتی صداها فروکش کرد، بچه‌ها را بیرون برد. یکی از آنها خواهرش را می‌خواست. گلنوش قول داد برگردد؛ اما بیرون، دیگر چیزی شبیه مدرسه نبود.

خون، فریاد، صورت‌هایی که دیگر شناخته نمی‌شدند. والدینی که بر سر و صورت خود می‌زدند. جهانی که در چند دقیقه، از هم پاشیده بود.

گلنوش فقط یک هدف داشت؛ نجات دادن دانش آموزانش. تماس‌ها را ادامه داد. یکی‌یکی، بچه‌ها را به آغوش خانواده‌هایشان رساند. کارش حوالی دو بعدازظهر تمام شد؛ اما آن روز وحشتناک، هیچ وقت برایش تمام نشد.

گلنوش می گوید که همه چیز آنقدر سریع رخ داد که حتی فرصت فرار هم نبود؛ فقط می‌شد همان‌جا که هستی، بمانی و امیدوار باشی زنده بمانی.

اما میان تمام این روایت، یک نام بیشتر از همه در دلش مانده؛ ماکان نصیری.

«ماکان را خیلی دوست داشتم...» صدایش می‌لرزد؛ نه از ترس، از دلتنگی. «پیکرش هیچ‌وقت پیدا نشد...» و این، زخمی است که بسته نمی‌شود.

از آرزوهای کودکانه‌اش می‌گوید؛ از پسربچه‌ای که می‌خواست به کلاس او برسد، فقط چون با بچه‌ها بازی می‌کرد. از دوستی کوتاهی که حالا به خاطره‌ای بی‌پایان تبدیل شده.

«از امام رضا فقط یک چیز خواستم؛ اینکه ماکان پیدا شود...» اما هنوز، هیچ نشانی نیست.

و با این حال، او ادامه می‌دهد. هنوز درس می‌دهد. هنوز با بچه‌ها تماس می‌گیرد. هنوز نقش همان «مامان» را دارد؛ برای کودکانی که از دل آن روز عبور کرده‌اند، اما هنوز در آن گیر کرده‌اند.

او فقط معلم نیست؛ حافظِ تکه‌هایی از زندگی است که نباید فراموش شوند. خانم معلم؛ روزت مبارک.

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات