گریه‌های پیشگوی خواهر و ناخن‌های خونی مادر؛ دو فریاد ناتمام در دلِ آوار میناب / گفتگو بازهرا منزه، مادر شهید دانش‌آموز «سهیل چملی‌ پور»

گریه‌ های بی‌ قرار شب قبل؛ نغمه‌ ای برای وداع شاید هیچ چیز برای یک مادر دردناک‌ تر از این نباشد که بداند غریزه مادری‌ اش روزی حقیقت می‌شود. خواهر سهیل، «مانیان»، شبی که آخرین شبِ زندگی برادرش بود، آرام نگرفت. مدام گریه کرد و بی‌تاب شد؛ گویی می‌خواست جلوی رفتن او را بگیرد. اما صبح شد و سهیل، همان کودکی که آرزویش برای آینده تا ابد محقق نشد، ساعت ۵ صبح بیدار شد تا مشق‌ هایش را بنویسد. مادرش می‌گوید: «هر روز خودم لباسش را تنش می‌کردم، اما آن روز چون فوتبال داشت، زود لباس پوشید و کفش‌ هایش را کرد و رفت. او را بوسیدم و به کلاس بردمش...»

زهرا منزه، مادر شهید دانش‌آموز «سهیل چِمِلی‌پور»

ساعت ۱۱:۱۶؛ لحظه‌ ای که زمین لرزید زهرا منزه، کارشناس مامایی، مشغول ویزیت مادران باردار بود که صدای انفجار، سکوت درمانگاه را شکست. اول فکر کردند تریلی است، اما دودِ غلیظی که از سمت مدرسه به آسمان می‌پیچید، واقعیتِ ترسناک را فریاد زد.

او می‌ گوید: «در طول مسیر ترافیک سنگینی بود... زنی را دیدم که گریه می‌کرد و می‌ گفت دارند دست و پای بچه‌ ها را از آوار مدرسه بیرون می‌آورند. من دیوانه شدم و ماشین را وسط خیابان گذاشتم و دویدم.»

زهرا منزه، مادر شهید دانش‌آموز «سهیل چِمِلی‌پور»

جستجوی دیوانه‌ وار در میان آوار تصویری که مادر از مدرسه می‌ بیند، فراتر از تحمل است: «کلاس سهیل را که نگاه می‌ کردم فقط آوار می‌ دیدم؛ کلاسی وجود نداشت.» او درمانده و مستاصل میان خاک و خون می‌ چرخید و ناله می‌کرد: «سهیل کجایی؟» مادری که تنها یک آرزو داشت: «می‌ خواستم با دست‌ هایم و حتی با ناخن‌ هایم خاک‌ ها را کنار بزنم و ردی از بچه‌ ام پیدا کنم.»

تکه‌ های تن قربانیان و سکوت سردخانه امید و ناامیدی در دل هم می‌ جنگیدند. شایعه می‌ شد شاید کسی بچه را برده، شاید زنده است. اما واقعیت در سردخانه منتظرشان بود. یک هفته پس از فاجعه، آزمایش دی‌ ان‌ ای و تماس تلفنی معلم ورزش، پرده از راز برداشت. مادر با صدایی که هنوز می‌ لرزد، آخرین دیدار را روایت می‌کند: «اولین پیکر مطهری که دیدم، پیکر پسر کوچولوی من سهیل بود. ضربه به سرش خورده و جمجمه‌ اش باز شده بود.»

زهرا منزه، مادر شهید دانش‌آموز «سهیل چِمِلی‌پور»

آرزوی نابود شده و دعای مادر سهیل را به خانه بردند، غسل دادند و کفن کردند. آخرین سفر این پسرِ ۸ ساله به سمت بهشت زهرا بود. مادر داغدار، در پایان این روایتِ جانسوز، نه گله‌ ای دارد نه ناله‌ ای جز یک آرزو: «آرزوی سهیل نابودی اسرائیل بود و من می‌ خواهم آرزوی فرزندم برآورده شود. دلم می‌خواهد خودم هرچه زودتر به فرزندم برسم.»

اخبار تاپ حوادث