فیلم گفتگو با مادر فاطمه سلطانی قبل از جلسه دادگاه متهم به قتل / جزییات قتل دختر 17 ساله اش  در اسلامشهر + عکس ها
تبلیغات

به گزارش اختصاصی رکنا، ماجرا به اواخر فروردین‌ماه سال 1404 بازمی‌گردد، زمانی که خبر قتل یک دختر 17 ساله به نام فاطمه سلطانی در اسلامشهر منتشر شد ، هنوز دقایقی از انتشار خبر نگذشته بود که فیلمی از لحظات وقوع این جنایت در فضای مجازی دست به دست شد، فیلمی که ابعاد تلخ این حادثه را بیش از پیش نشان میداد.

شوک اصلی اما زمانی بود که هویت قاتل مشخص شد!

قاتل پدرش بود!

او با وارد کردن ضربات چاقو، جان فرزندش را گرفته و سپس پیکر نیمه‌جان او را در جوی آب رها و خود را به پلیس معرفی کرد.

تصاویر منتشرشده از صحنه حادثه، واکنش‌های زیادی را به همراه داشت. در این فیلم، برخی از شهروندان با بهت و ناباوری و برخی دیگر در حالی که از شدت ترس و شوک قادر به واکنش مؤثر نبودند، شاهد حمله مرد خشمگین به دختر نوجوان بودند. در نهایت با حضور نیروهای اورژانس، فاطمه به مرکز درمانی منتقل شد، اما شدت جراحات به حدی بود که او در مسیر بیمارستان و در آغوش برادرش جان باخت.

متهم در نخستین اظهارات خود، انگیزه قتل را اختلافات خانوادگی با همسرش عنوان کرد، اما در ادامه روند تحقیقات بارها اظهاراتش را تغییر داد. او در مقطعی مدعی شد که دخترش با فردی در ارتباط بوده و به همین دلیل دست به قتل زده است،ادعایی که از همان ابتدا با اظهارات خانواده مقتول و نتایج تحقیقات همخوانی نداشت.

بررسی‌های انجام‌شده نشان داد فاطمه به همراه مادر و برادرش حدود یک هفته پیش از حادثه، به دلیل رفتارهای پدر خانواده و نگرانی از شرایط موجود، خانه را ترک کرده و به منزل دایی خود پناه برده بودند. همچنین نتایج بررسی‌های تخصصی و گزارش‌های رسمی، ادعای مطرح‌شده از سوی متهم درباره ارتباط دختر نوجوان با فردی دیگر را رد کرد و مشخص شد این ادعا صحت نداشته است.

اکنون پس از گذشت حدود یک سال و دو ماه از این جنایت تکان‌دهنده، پرونده برای رسیدگی نهایی به شعبه 13 دادگاه کیفری یک استان تهران ارجاع شده و قرار است جلسه محاکمه متهم صبح روز شنبه 20 تیرماه ساعت 10:00 برگزار شود.

در همین راستا، خبرنگار رکنا در گفت‌وگویی مفصل با مادر فاطمه، به بررسی جزئیات این پرونده، روند رسیدگی قضایی و درخواست خانواده مقتول از دستگاه قضایی برای برخورد قاطع با عامل این جنایت پرداخته است که در ادامه می‌خوانید.

گفت‌وگوی اختصاصی رکنا با مادر فاطمه سلطانی

خانم بوستانی، اگر موافق باشید از ابتدا برایمان بگویید؟
من مادر فاطمه سلطانی، حسنی بوستانی هستم. 27 سال با همسرم زندگی کردم؛ ۲۷ سالی که اگر امروز به عقب برگردم، بیشترش با ترس، اضطراب و تحمل گذشت. من به خاطر بچه‌ها ماندم. خیلی‌ها امروز می‌پرسند چرا زودتر جدا نشدی؟ اما کسی نمی‌داند من در این سال‌ها چه کشیدم.

از همان دوران نامزدی متوجه شدم اخلاق‌های خاصی دارد. خیلی شکاک، بدبین و بددل بود. بدون دلیل به همه چیز شک می‌کرد. همان موقع هم رفتارهایش آزاردهنده بود اما خانواده‌ها می‌گفتند بعد از ازدواج درست می‌شود، زندگی که شروع شود آرام می‌شود. من هم با همین امید ادامه دادم اما متأسفانه هر سال وضعیت بدتر از قبل شد.

منظورتان از بدتر شدن شرایط چیست؟

خشونت همیشگی.

بارها من را کتک زد. دندانم را شکست. دماغم را شکست. آن‌قدر ضربه به سر و صورتم زده بود که دیگر واقعاً توان نداشتم.

چند مرتبه از او شکایت کردم. یک بار پرونده‌ام در دادگاه گلستان بود. رفتم پیش قاضی و همه چیز را توضیح دادم. وقتی همسرم وارد دادگاه شد، شروع کرد به گریه کردن، التماس کردن و گفت: «غلط کردم، دیگر تکرار نمی‌شود.»

قاضی هم به من گفت: «دخترم، بچه داری. یک فرصت دیگر به او بده. شاید زندگی‌تان درست شود.»

من هم فقط به خاطر فاطمه و برادرش برگشتم؛ نه به خاطر خودم. فکر کردم شاید واقعاً تغییر کند، اما نه تنها تغییر نکرد، بلکه رفتارهایش شدیدتر هم شد.

چند بار چاقو را زیر گلوی من گذاشت و تهدیدم کرد. واقعاً احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است جانم را بگیرد.

همیشه با ترس زندگی می‌کردم. هیچ آرامشی در خانه نداشتیم. هر روز باید منتظر یک دعوا، یک درگیری یا یک بهانه جدید می‌بودیم.

این رفتارها را فرزندانتان هم می‌دیدند؟

بله

وقتی فاطمه کوچک بود، خیلی چیزها را نمی‌فهمید اما هرچه بزرگ‌تر شد، همه اتفاقات را با چشم خودش دید.

وقتی فاطمه وارد نوجوانی شد، پدرش همان رفتارهایی که با من داشت، کم‌کم با او هم شروع کرد

به او هم شک می‌کرد، کنترلش می‌کرد

پسرتان هم شرایط مشابهی داشت؟

صددرصد.پسرم تا ۲۵ سالگی از دست پدرش کتک خورد.

باور کنید هیچ‌وقت بچه‌ها کنار پدرشان احساس امنیت نکردند.

اگر کمی دیر به خانه می‌آمدند، اگر تلفنشان دیر جواب داده می‌شد یا حتی اگر موضوع کوچکی پیش می‌آمد، دعوا و کتک شروع می‌شد.

چه زمانی تصمیم گرفتید دیگر این زندگی را ادامه ندهید؟
دیگر واقعاً تحملمان تمام شده بود.

هم من خسته شده بودم، هم بچه‌ها.آن‌قدر من را زده بود که مدتی چشم‌هایم درست نمی‌دید. دیگر نه از نظر جسمی توان داشتم و نه از نظر روحی.آخرین بار تصمیم گرفتیم از خانه بیرون برویم.من، فاطمه و پسرم خانه را ترک کردیم و به خانه برادرم رفتیم.

چرا همان زمان برای طلاق اقدام نکردید؟

اقدام کرده بودم اما شرایط خیلی سخت بود.از طرفی دائم تهدیدمان می‌کرد.فقط من نبودم؛ حتی برادر بزرگم را هم تهدید کرده بود.

واقعاً از او می‌ترسیدیم.وقتی یک نفر بارها خشونت نشان داده و سابقه تهدید دارد، آدم هر لحظه نگران است که نکند این بار تهدیدش را عملی کند.

در صحبت‌هایتان به خیانت هم اشاره کردید. این موضوع را چگونه متوجه شدید؟

اولین کسی که متوجه شد، خود فاطمه بود.یک روز که من داخل آشپزخانه بودم، فاطمه دیده بود پدرش داخل اتاق با خانمی در حال چت کردن است.بعد خودش پیام‌ها را دیده بود.حتی از آن پیام‌ها پرینت گرفت و به من نشان داد.

فاطمه خیلی ناراحت بود. می‌گفت: «مامان، بابا داره به تو خیانت می‌کنه.»

بعد از ترک خانه، همسرتان از محل اقامت شما خبر داشت؟

نه... ما سعی کرده بودیم کسی متوجه نشود.حدود یک هفته بود که در خانه برادرم زندگی می‌کردیم.

از روز حادثه برایمان تعریف کنید. آن روز دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟

شب قبل از این جنایت، من و فاطمه با هم صحبت می‌کردیم. وسط حرف‌هایش ناگهان گفت: «مامان، خانم فلانی را می‌شناسی؟ از من وقت آرایشگاه گرفته.» من گفتم: «نه، نمی‌شناسم.»

چند لحظه بعد خودش گفت: «فکر کنم شناختمش.» و قرار شد فردا صبح ساعت 9 به او نوبت بدهد.

صبح روز حادثه، فاطمه به همراه دایی‌اش به آرایشگاه رفت، اما هنوز چند دقیقه‌ای از حضورشان نگذشته بود که با من تماس گرفت. صدایش کاملاً مضطرب بود و گفت: «مامان، بابا آدرسم را پیدا کرده، جلوی آرایشگاه آمده و دارد در را می‌شکند.»

من با نگرانی فریاد زدم: «فاطمه، پایین نرو... باهاش حرف نزن...» اما او اصرار داشت که برود و با پدرش صحبت کند. می‌گفت می‌خواهد ببیند او چه می‌خواهد و شاید بتواند آرامش کند.

از آن لحظه به بعد، هرچه با تلفن همراهش تماس گرفتم، پاسخی نداد. حدود نیم ساعت بعد، دوباره زنگ زدم اما این بار دوست فاطمه گوشی را برداشت. هنوز صدایش در گوشم مانده است؛ با اضطراب گفت: «خودت را برسان... بابای فاطمه، فاطمه را کشت و فرار کرد.»

با شنیدن این جمله، دنیا روی سرم خراب شد. باورم نمی‌شد دخترم را که فقط چند دقیقه قبل صدایش را شنیده بودم، دیگر هرگز نبینم.

بعدها از طریق پزشکی قانونی و مدارک پرونده متوجه شدیم که حدود ۱۴ تا ۱۵ ضربه چاقو به بدن دخترم وارد شده است. بیشتر زخم‌های دست‌هایش نشان می‌داد تا آخرین لحظه برای نجات جانش مقاومت کرده و دست‌هایش را سپر بدنش کرده بود، اما ضربه‌ها آن‌قدر شدید بود که دیگر فرصتی برای زنده ماندن نداشت.

شاهدان هم برایمان تعریف کردند که بعد از حمله، او را داخل جوی آب انداخته بود. مردم با اورژانس تماس گرفتند و فاطمه را به آمبولانس رساندند، اما دخترم در مسیر بیمارستان و در آغوش برادرش جانش را از دست داد.

دردناک‌تر از همه این بود که بعد از قتل، همسرم در همان محل ادعا کرده بود که دخترش را به دلیل ارتباط با یک پسر کشته است؛ ادعایی که از همان ابتدا واقعیت نداشت. ما یک هفته قبل از حادثه از ترس رفتارهای او خانه را ترک کرده و به منزل برادرم پناه برده بودیم و فاطمه هیچ ارتباطی با کسی نداشت. بعد از بررسی‌های پزشکی قانونی و تحقیقات پرونده هم مشخص شد این ادعا صحت نداشته و رد شد. با این حال، او در طول بازجویی‌ها چندین بار اظهاراتش را تغییر داد و هر بار روایت متفاوتی از انگیزه قتل مطرح کرد.

ما هم با فاطمه مردیم؛ فقط عدالت را می‌خواهیم

بعد از گذشت بیش از یک سال از این حادثه، حالا که قرار است دادگاه برگزار شود، چه احساسی دارید؟

راستش از روزی که فاطمه را از دست دادم، دیگر زندگی برای ما مثل قبل نشده است. 

الان بعد از یک سال و دو ماه، قرار است ساعت 10:00 صبح روز شنبه دادگاه برگزار شود. تمام امید من بعد از خدا به دستگاه قضایی و قاضی پرونده است. امیدوارم همه مدارک، شواهد و حرف‌هایی که در این مدت گفته شده، با دقت بررسی شود و حکمی صادر شود که حق دخترم ضایع نشود.

در این مدت شرایط زندگی شما و پسرتان چطور بوده است؟

واقعاً سخت گذشته است. پسرم بعد از این اتفاق دیگر آن آدم سابق نیست. از نظر روحی کاملاً به هم ریخته است. موهایش در این مدت ریخته، شب‌ها بی‌تابی می‌کند و هنوز با نبود خواهرش کنار نیامده است. ما هر 2 با خاطرات فاطمه زندگی می‌کنیم و هر گوشه خانه برایمان یادآور اوست.

از نظر مالی هم روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتیم. برای اینکه بتوانیم مراسم دخترم را برگزار کنیم، مجبور شدم وسایل خانه را بفروشم. حتی وسایل شخصی فاطمه را فروختم تا بتوانم هزینه خرید سنگ قبرش را تهیه کنم. برگزاری مراسم چهلمش هم با همان پول انجام شد. 

مهم‌ترین خواسته شما از دستگاه قضایی چیست؟

من از همان روز اول هم گفته‌ام و امروز هم همان حرف را می‌زنم؛ تنها خواسته‌ام اجرای عدالت است. من اشد مجازات را برای کسی می‌خواهم که دختر 17 ساله‌ام را با آن وضعیت از من گرفت. کسی که با یک یا دو ضربه مرتکب قتل نشد؛ با ده‌ها ضربه چاقو جان دخترم را گرفت و هیچ رحمی نکرد.

وقتی گزارش پزشکی قانونی را دیدم و فهمیدم دست‌های فاطمه پر از آثار دفاع از خودش بوده، قلبم شکست. دخترم تا آخرین لحظه برای زنده ماندن جنگیده بود

من فقط به خاطر فاطمه این خواسته را مطرح نمی‌کنم. واقعاً از آینده هم می‌ترسم.

از چه چیزی نگران هستید؟

بزرگ‌ترین ترسم این است که روزی آزاد شود. من سال‌ها با این آدم زندگی کرده‌ام و اخلاقش را بهتر از هر کسی می‌شناسم. اگر روزی آزاد شود، امنیت من و پسرم از بین می‌رود. هنوز هم احساس می‌کنم اگر فرصتی پیدا کند، ممکن است به سراغ ما بیاید.

من این ترس را از روی حدس و گمان نمی‌گویم؛ سال‌ها با تهدید، خشونت و ترس زندگی کرده‌ام. بارها من و خانواده‌ام را تهدید کرده بود و همین باعث شد قبل از قتل، خانه را ترک کنیم. برای همین امروز هم نگران امنیت خودم و پسرم هستم.

اگر امروز بخواهید فقط یک جمله به قاضی پرونده بگویید، چه می‌گویید؟

فقط می‌گویم با همه مدارک و شواهدی که در پرونده وجود دارد، عدالت را درباره دخترم اجرا کنید. من انتقام نمی‌خواهم؛ حق دخترم را می‌خواهم. نمی‌خواهم خانواده دیگری داغی را تحمل کند که ما تحمل کردیم.

فاطمه دیگر برنمی‌گردد؛ این را می‌دانم. اما امیدوارم حکمی صادر شود که هیچ پدر یا مادری دوباره چنین داغی را تجربه نکند.

ما بعد از رفتن فاطمه دیگر زندگی نکردیم... حقیقت این است که ما هم با فاطمه مردیم!

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1230073

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات