من الان 9 ماه است که مادر عزیزم را از دست داده ام ولی هنوز نمی توانم باور کنم . دچار افسردگی شدم حوصله صحبت کردن با هیچکس را ندارم همیشه به یاد او هستم و گریه می کنم از دنیا بیزار شدم فقط منتظر این هستم که خودم هم بمیرم...
من و همسرم 20 ساله با هم ازدواج کردیم و دو فرزند داریم تا به حال همسرم هر موقع مشکلی بینمون پیش میاد همیشه من را مسبب مشکلات می داند با این که شاغل هستم ودر مخارج منزل همیشه کمکش می کنم و در واقع اکثر خرج منزل به عهده من است این را وظیفه من می داند.
من شوهرم خیلی از هر لحاظ اذیتم می کند یک مدت زیادی هم خانه پدرم قهر بودم شوهرم خیلی بدبین است و خیلی طرز فکرش فرق می کند الان می گوید باید حتما چادر بپوشم من می توانم از او شکایت کنم چون او به من تعهداتی دارد که دیگر سر بحث های بیخود با من دعوا نکند.
شوهرم خیلی پرخاشگری می کند چگونه با او برخورد کنم.
شوهرم آدم شکاک و بهانه گیری است و مسایل نامربوط را به هم ربط می دهد و نتیجه گیری می کند و حکم صادر می کند و هر توضیحی بدهی برایش قابل قبول نیست و می گوید داستان نساز و من را زن خیلی بدی می داند...