زن 35ساله که با قلبی شکسته و روح و روانی آزرده وارد کلانتری شده بود، با بیان این که همه آرزوهای زیبایم به خاکستر یأس تبدیل شده و اکنون برای آینده فرزند دو ساله ام نگرانم، در تشریح ماجرای زندگی اش برای مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد، افزود: مقطع دبیرستان را که به پایان رساندم، دیگر ادامه تحصیل ندادم تا این که چند سال بعد «بهنام» به خواستگاری ام آمد. این خواستگاری طبق آداب و رسوم و با نظر بزرگ تر ها به صورت سنتی انجام شد. اگرچه من تا آن زمان بهنام را ندیده بودم اما بعد از برگزاری مراسم عقدکنان عاشقش شدم به طوری که برای دیدارش لحظه شماری می کردم.

خلاصه دو سال بعد زندگی مشترکمان شروع شد اما تنها چیزی که اندکی مرا آزار می داد، نداشتن فرزند بود چراکه چند سال از ازدواجمان می گذشت و من باردار نشده بودم. آرام آرام حرف و حدیث های اقوام و آشنایان شروع شد و هرکس نظری می داد اما من و بهنام آن قدر یکدیگر را دوست داشتیم که اجازه نمی دادیم کسی در زندگی مان دخالت کند. با وجود این از درمان و مراجعه به مراکز تخصصی ناباروری هم غافل نشدیم. از سوی دیگر هم مدام نذر می کردم که اگر خداوند فرزندی به ما عطا کند مدتی را به کودکان معلول خدمت کنم. البته گاهی ناشکری می کردم و به خداوند خرده می گرفتم که چرا مرا عذاب می دهد ولی غافل از این بودم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست و باید برای آن چه می بخشد یا می گیرد همواره شکرگزار بود.

بالاخره بعد از گذشت 10سال خداوند پسر زیبایی به ما عطا کرد. روز تولد فرزندم، زمانی که برای اولین بار او را در آغوش کشیدم گویی همه دنیا را به من داده بودند. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم و سجده شکر به جا می آوردم. با گذشت یک سال از تولد فرزندمان تصمیم گرفتیم نذرمان را ادا کنیم، به همین منظور به همراه بهنام به یکی از مراکز خیریه نگهداری معلولان رفتیم و با تهیه لوازمی تلاش کردیم مدتی را در خدمت آن ها باشیم. اما هنوز بیشتر از یک ماه از این ماجرا نگذشته بود که روزی احساس کردم همسرم در بیرون از منزل با دختر نوجوان معلولی آشنا شده و توجه ویژه ای به او دارد.

ابتدا متعجب شدم و افکار زشتی را در ذهنم مرور کردم اما خیلی زود به خودم نهیب زدم که این زندگی عاشقانه را تخریب نکن، او دختری قابل ترحم است، به همین دلیل از خودم خجالت کشیدم اما با گذشت مدتی از این موضوع رفتارهای مشکوک همسرم بیشتر شد تا جایی که گویی با کسی ارتباط تلفنی پنهانی داشت. با وجود این سعی می کردم این افکار را از خودم دور کنم اما روزی تصاویر نامناسبی از آن دختر و همسرم را در گوشی تلفن بهنام دیدم، به طوری که گویی این بار دنیا بر سرم ویران شد. باور نمی کردم اما موضوع حقیقت داشت. وقتی به آرامی ماجرای آن تصاویر را با بهنام در میان گذاشتم، او خیلی راحت گفت با آن دختر معلول ارتباط دارد و حتی به خواستگاری اش نیز رفته اما پدر دختر شرط این ازدواج را طلاق من قرار داده است!

انگار خواب می دیدم، کاخ آرزوهایم به ویرانه ای تبدیل شده بود. تلاش کردم با تهدید یا التماس به آن دختر، زندگی ام را نجات بدهم اما آن دختر مقابلم ایستاد و گفت به دلیل علاقه ای که به بهنام دارد حاضر نیست پایش را از زندگی ما بیرون بکشد و حالا من مانده ام با آینده تاریک پسر دو ساله ام ...

شایان ذکر است، پرونده این زوج جوان به دستور سروان ولیان (رئیس کلانتری پنجتن) در دایره مددکاری کلانتری مورد بررسی و رسیدگی قرار گرفت.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟