بهناز: نازایی زندگیام را تغییر داد / شوهر اولم التماس کرد بمانم، اما شوهر دومم خیلی زود طلاقم داد
حوادث رکنا؛ زنی که سالها آرزوی مادر شدن داشت، میگوید یک سوءظن و تصمیم عجولانه باعث شد از همسر و دخترخواندهاش جدا شود. او حالا پس از گذشت سالها، از پشیمانی و حسرتی میگوید که به باور خودش، بزرگترین اشتباه زندگیاش بوده است.
عکس ساخته هوش مصنوعی است
به گزارش رکنا؛ بهناز زن نازایی که زندگی اش را باخته است با مراجعه به مشاوره پلیس گفت :دختر 15 ساله بودم که هر جا بچههای کوچولو را میدیدم سر بهسرشان میگذاشتم لپهایشان را گاز میگرفتم و برای بچهها میمردم، بعضی وقتها به اندازهای این بچه ها را به خودم فشار میدادم که گریههایشان در میآمد.
هر وقت خانهمان میهمانی میآمد که بچه کوچولو داشتند زمان رفتن یا مادرشان اخمو بود یا پدرشان، حق داشتند یک جای سالم روی بدن بچه هایشان نمیماند از روی دوست داشتن آنان را گاز میگرفتم و هلاک آنان بودم.
تنها دلیلی که باعث شد در 20 سالگی ازدواج کنم داشتن بچه بود آرزو داشتم دور و برم شلوغ پلوغ شود و بچهها از سر و کولم بالا بروند، دوست داشتم دو پسر و دو دختر داشته باشم همه آنها قیافههای متفاوت داشته باشند حتی از بچه سیاه هم خوشم میآمد خیلی نمکی بودند.
صادق مدیر عامل یک شرکت رایانهای بود، از من 8 سال بزرگتر بود اما فرهنگمان با هم مطابقت داشت هر دو میدانستیم چه میخواهیم و دنبال چه هستیم، میخواستیم خوشبخت باشیم و بچههای خوبی را تربیت کنیم.
وقتی سرسفره عقد نشستیم احساس میکردم بچهای در آغوشم فشردهام.
چه آرزوهایی داشتم بله گفتم و شدم عروس یک خانواده خوب، پدر ومادر شوهرم خیلی مهربان بودند، خواهرشوهرانم مثل پروانه دورم میچرخیدند و برادرشوهرانم عین برادر مهربانی میکردند.
از اینکه در چنین خانوادهای پاگذاشته ام خیلی خوشحال بودم، صادق به هر ساز من گوش میداد و به جان و دل میخرید، من شده بودم حکمفرمای خانهام و این مقداری از نگرانیهایم را کم کرده بود.
روزها و ماههای اول از اینکه به صادق بگویم دوست دارم مادر شوم خجالت میکشیدم اما دیگر دلیلی نداشت وقتی به او درخواستم را گفتم. برق چشمانش را احساس کردم انگار او نیز دنبال بهانهای بود تا همین درخواست را داشته باشد.
هر دو خوشحال و خندان نزد مشاوره رفتیم تا از همان نخست علمی کار کنیم، هر توصیه شده بود به جان خریدیم و پذیرفتیم، سه ماهی گذشت اما هیچ خبری نشد، من حتی اگر کمی سرما میخوردم و سردرد داشتم آزمایش میدادیم اما از بچه خبری نبود.
خیلی نگران بودم مادرانمان دلداریمان میدادند و حرفهایی قدیمی میزدند که با هیچ علم پیشرفتهای سازگار نبود، هرجا رفتیم موفق نشدیم علت بچهدار نشدن را بدانیم من که در حسرت مادر شدن بودم نتوانستم خودم را کنترل کنم و در حالی که رفتارهایم عوض شده بود با تندخویی شوهرم را بازخواست کردم و او را مقصر دانستم.
همین برخوردم بلای جانم شد، هر دو نزد دکتر متخصص رفتیم و روزی که دکتر اعلام کرد ایراد از من است آسمان بر سرم خراب شد، باور کنید حاضر بودم تا آخر عمر بدون بچه بمانم اما این حرف را نشنوم.
صادق خیلی منطقی برخوردکرد او مهربانانه من را دلداری داد و با گفتن اینکه هیچ ایرادی ندارد با وضعیت مالی خوبی که داریم بچهای را به سرپرستی میگیریم من را قانع کرد که هم مادر شوم و هم ثواب کنم.
خیلی سریع پذیرفتم، کلی دوندگی کردیم که دختربچه نوزادی را از اداره بهزیستی به ما تحویل دادند وقتی او را به خانه بردم و در اتاق کودک گذاشتم انگار همه دنیا را به من داده بودند، اسمش را هدیه گذاشتم و او شد تاج سرم، نمیدانید راه رفتنش و مامان گفتنش برای من زیباترین لحظات زندگیام بود.
هدیه رفته رفته بزرگتر شد و من لحظه به لحظه زندگیم را با او شریک میدانستم و جدایی از هدیه، را مرگ میدانستم.
یک روز وقتی نزد پزشک معالج رفته بودم تا طبق هر ماه آزمایشات لازم را بدهم از منشی او شنیدم که اکثراً مردان هستند که ایراد دارند و خانم دکتر برای اینکه زندگی زوجهای جوان بههم نخورد و چون تحمل مردان زیاد است و غرورشان شکننده، زنان را مقصر میدانند.
نمیدانید انگار با پتک به سرم کوبیدند، باز به خیالبافیهای دوران قبل از عقد برگشتم، آن روز در خانه هیچ اعتنایی به گریههای هدیه نداشتم انگار او دیگر نبود، احساس می کردم فقط بایستی بچه خودم باشد که در آغوشم جا بگیرد و هدیه را از خود میراندم.
رفته رفته اخلاقم غیرقابل تحمل شد. صادق که خوشحال بود با هدیه کنار آمدهام و این دختربچه را خیلی دوست داشت. نمی دانست چرا اینگونه شده ام من تصمیم خودم را گرفته بودم پایم را در یک کفش کردم به همه چیز پشت پا زدم و خواستم طلاقم دهد.
صادق خیلی اصرار کرد حتی به گریه افتاد دلیلش را پرسید، هدیه را بهانه کرد و خواست با استفاده از عاطفهام من را به زندگی برگرداند اما من بازنگشتم تا اینکه دادگاه حکم طلاقم را صادر کرد.
دلیلی که ارایه داده بودم محکمه پسند بود خودم را نازا معرفی کردم و گفتم نمیخواهم زندگی کسی به هم بریزد و صادق از روی دلسوزی با من زندگی کند.
وقتی طلاق گرفتم نقشههای خوبی برای زندگیم چیدم، سعی داشتم در نزد فامیل و دوستان و همسایگان طوری برخورد کنم که خواستگاری پیدا شود البته شخصیت خواستگار نیز برای من مهم بود زیاد طول نکشید و یک مردی که همسرش از او طلاق گرفته بود و به خارج رفته بود از طریق برادر یکی از دوستانم پیشنهاد ازدواج داد.
احمد پولدار بود اما شخصیت صادق را نداشت پذیرفتم و همسر او شدم هنوز چند روزی نگذشته بود که بدون رودربایستی به او گفتم میخواهم بچهدار شوم و جالب اینکه احمد خیلی موافق بود.
باز ماهها گذشت و دریغ از نشانه های بارداری خیلی احساس خطر کردم اگر اشتباه کرده بودم یعنی مرگ و یعنی هیچ.
نزد چند دکتر متخصص رفتم حتی با آنها چانه زدم همگی اعتقاد داشتند که من نه تنها مشکل نازایی دارم بلکه از نظر روانی نیز به هم ریختهام.
به یاد هدیه و صادق افتادم دورا دور شنیده بودم که شوهر اولم زن گرفته است و هدیه نزد آنان زندگی می کند، اصلاً راهی برای برگشت نبود، احمد خیلی راحت من را کنار گذاشت و برخلاف صادق که خیلی به من دلداری داده بود رک و پوستکنده گفت نمیتواند تا آخر عمر پدر نشود.
شدهام پیرخانه پدرم، دلم شکسته است انگار همه دنیا را در برابر چشمانم سیاه کردهاند وقتی شنیدم که صادق پدر شده است و همسرش دختری به دنیا آورده است به شرکتش رفتم، او من را با مهربانی پذیرفت انگار میدانست برای چه به سراغش رفتهام، وقتی خواستهام را گفتم آهسته گفت:«هدیه دختر عزیر من است و تو مادرش بودی، میدانم دوستش داری، این دختر امانت نزد تو باشد و تو برای او مادری کن.»
-
محسن رضایی: اگر آمریکا در روزهای آینده جنگ را ادامه دهد وارد فاز تهاجمی خواهیم شد