انتظار بی پایان کارگران روزمزد سالخورده زیر آفتاب خرم آباد / پشت آمارهای بیکاری و تورم، زندگی واقعی کارگران است
تبلیغات

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، هنوز راننده شیشه خودرو را کامل پایین نکشیده که چند نفر از گوشه میدان به سمتش حرکت می‌کنند.

«کارت چینه برار؟»

یکی دستش را روی در خودرو می‌گذارد. چند نفر دیگر از آن سوی میدان می‌دوند. در کمتر از چند ثانیه حلقه‌ای از مردان دور خودرو شکل می‌گیرد؛ مردانی که بعضی از آن‌ها از سپیده صبح چشم به خیابان دوخته‌اند. راننده چیزی می‌گوید که در همهمه شنیده نمی‌شود. جمعیت فشرده‌تر می‌شود. یکی خودش را جلو می‌اندازد، دیگری اعتراض می‌کند. ناگهان راننده گاز می‌دهد و خودرو از میدان دور می‌شود.

این صحنه برای بسیاری از کارگران میدان آزادی خرم‌آباد تکراری است؛ میدانی که برای رهگذران فقط یکی از نقاط پرتردد شهر به حساب می‌آید؛ اما برای ده‌ها مرد، هر روز به بازاری تبدیل می‌شود که در آن نیروی کار به انتظار خریدار می‌ایستد.

اینجا خبری از آگهی‌های استخدام و قراردادهای رسمی نیست. معامله بر سر چند ساعت کار است؛ اسباب‌کشی، تخلیه بار، جابه‌جایی مصالح ساختمانی یا هر کاری که بتواند خرج همان روز را تامین کند.

در نقاط دیگری از شهر نیز کارگران برای یافتن کار تجمع می‌کنند؛ اما میدان آزادی تفاوتی مهم دارد. بیشتر مردانی که اینجا می‌آیند، سن‌وسال بالاتری دارند. بسیاری از آنها دیگر توان کارهای سنگین و مداوم ساختمانی را ندارند و چشم‌انتظار کارهای کوتاه‌مدت و چندساعته‌اند.

کنار جدول میدان، مردی نشسته که دیگران او را «سید» صدا می‌زنند. صورتش آفتاب‌سوخته است و هنگام صحبت کردن بیشتر از آنکه به من نگاه کند، حواسش به خیابان است؛ انگار هر لحظه ممکن است فرصت کاری از راه برسد.

می‌گوید: «اونایی که روزمزدن صبح خیلی زود میان. ما بیشتر واسه کارای دو سه ساعته میایم. بدنم آسیب دیده و دیگه توان کار مداوم ندارم.»

برای او بیکاری یک مفهوم اقتصادی یا آماری نیست. بیکاری را با ساعت‌های انتظار می‌شناسد؛ ساعت‌هایی که زیر آفتاب یا سرما می‌گذرند و گاهی آخر روز به هیچ درآمدی ختم نمی‌شوند.

با این حال، نگاهش خالی از امید نیست. «پخش رزق و روزی دست خداست. هر کی دلش صاف باشه بی‌نصیب نمی‌مونه. آدم باید نظرش به خدا باشه، نه به ثروت.»

میدان آزادی فقط محل پیدا کردن کار نیست. بعضی روزها خودروهایی که وارد میدان می‌شوند، برای استخدام کارگر نمی‌آیند؛ برای کمک می‌آیند. شهروندانی که غذای نذری، لباس یا بسته‌های معیشتی میان کارگران توزیع می‌کنند.

در میان مردانی که منتظر کار ایستاده‌اند، چهره‌هایی دیده می‌شود که فقر در زندگی‌شان آشکارتر از دیگران است.

سید می‌گوید مشکلات اقتصادی فقط دامن کارگران را نگرفته است. «همه به هم وصلیم. وقتی ما بیکار باشیم یعنی اوضاع برای بقیه هم خوب پیش نمی‌ره. این مشکل فقط مال ما نیست.»

آنچه در میدان آزادی دیده می‌شود، بازتاب بخشی از واقعیت بازار کار لرستان است. هرچند مسئولان از کاهش نرخ بیکاری استان در سال‌های اخیر سخن گفته‌اند؛ اما لرستان همچنان در میان استان‌هایی قرار دارد که نرخ بیکاری آن بالاتر از میانگین کشور گزارش می‌شود. پشت این آمارها، زندگی مردانی قرار دارد که هر روز برای یافتن چند ساعت کار به میدان می‌آیند. اینجا اما کسی با عدد و درصد زندگی نمی‌کند. هر عدد یک چهره دارد. هر درصد، مردی است که ساعت‌ها چشم به خودروهای عبوری دوخته است.

وقتی از سید درباره هجوم کارگران به سمت خودروها می‌پرسم، لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد می‌گوید: «اونایی که هجوم میارن دو دسته‌ان؛ بعضیا زیر فشار مالی‌ان و بعضیا هم سبک کارشون اینه؛ البته تعدادشون زیاد نیست. اما تهش همه‌اش برمی‌گرده به فقر.»

بعد به خیابان اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «کار کم شده و کارگر زیاد. واسه همینه که هجوم میارن. یه زمانی این کارگر بود که کار رو انتخاب می‌کرد.»

شاید همین جمله، خلاصه وضعیت میدان آزادی باشد؛ عرضه فراوان نیروی کار و فرصت‌های محدود اشتغال.

رقابتی که گاهی به درگیری هم می‌رسد. کارگران از مشاجره‌ها و زد و خوردهایی می‌گویند که بر سر سوار شدن به یک خودرو یا گرفتن یک کار چندساعته رخ داده است. بعضی از زخمی شدن همکارانشان حرف می‌زنند و بعضی دیگر از کارفرمایانی که به دلیل ازدحام و تنش، از استخدام کارگر منصرف شده‌اند.

اما تلخ‌ترین بخش گفت‌وگو زمانی است که سید از گذشته حرف می‌زند.

«اگه فکر الانمو داشتم، از جوونی یه کار فنی یاد می‌گرفتم؛ تعمیر ماشین، تعمیر موبایل یا یه کارواش راه می‌انداختم.»

کمی مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «دیگه از من گذشته. تا بخوام یاد بگیرم چند سال طول می‌کشه و من به بازار کارش نمی‌رسم.»

در صدایش حسرت هست؛ اما شکست نه. شاید نوعی واقع‌بینی حاصل سال‌ها کار و انتظار. او هنوز هر روز به میدان می‌آید. هنوز منتظر کار می‌ماند و هنوز روزهای آینده را با امید حساب می‌کند.

حتی وقتی صحبت از پیشنهاد کار در برخی کشت‌های غیرقانونی با دستمزدهای بالا می‌شود، پاسخ کوتاهی دارد: «با بقیه کاری ندارم؛ اما اون پول برای زندگی من شگون نداره.»

خورشید حالا به میانه آسمان رسیده است. چند نفر کار پیدا کرده‌اند و رفته‌اند. چند نفر دیگر در سایه‌ای پناه گرفته‌اند. نگاه‌ها همچنان به خیابان است.

ناگهان خودروی دیگری سرعتش را کم می‌کند. چند مرد از جا بلند می‌شوند و انتظار، بار دیگر آغاز می‌شود.

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات