فیلم / زیباترین غزل مولانا با شعرخوانی کم نظیر  امیرحسین ماحوزی  / عاشقی بر من پریشانت کنم، کم عمارت کن که ویرانت کنم
تبلیغات

شاهکاری از مولانا که دل ها را به لرزه می اندازد

مولانا جلال الدین محمد بلخی، شاعر بزرگ و جاودانه تاریخ ادبیات، در سال 604 هجری قمری در شهر بلخ به دنیا آمد. او فرزند «بهاءالدین ولد» ملقب به سلطان العلما بود؛ مردی که خود از شخصیت های برجسته عرفان و تصوف زمانه اش به شمار می رفت. اما آنچه مولانا را به قلب تاریخ شعر و ادب نشاند، اشعار شورانگیز و ماندگار اوست. شعرهایی که مرزهای کشور را درنوردید و امروز به زبان های مختلف ترجمه شده اند و گاهی حتی در کلاس های درس دانشگاه های جهان تدریس می شوند.

اشعار مولانا؛ حال و هوای تمام جهانیان

مولانا که در غرب با نام «رومی» شناخته می شود، در جهان شعر به یکی از محبوب ترین چهره های ادبی تبدیل شده است. ترجمه آثار او در بسیاری از کشورها به عنوان کتاب های پرفروش شناخته شده و این شاعر را به معتبرترین شاعر غیربومی آمریکا بدل کرده است. بخش عمده آثار مولانا به زبان فارسی نوشته شده اند، اما او در سرودن شعر از دیگر زبان های چون عربی، ترکی و یونانی نیز بهره جسته است.

دیوان کبیر؛ مناظرات عاشقانه روح

مولانا غزلیات خود را با نام «دیوان شمس تبریزی» منتشر کرد و این نام گذاری بی دلیل نبود. شمس، خورشید درخشان زندگی مولوی بود که دوستداران او گاه نسبت به نقش شمس در زندگی مولانا دیدگاهی متفاوت دارند. همین امر سبب شد تا عده ای نام دیوان را به «دیوان کبیر» تغییر دهند و از تأثیر شمس فاصله بگیرند.

مثنوی معنوی؛ کتابی که جهان را متحول کرد

از دیگر آثار مشهور مولانا، «مثنوی معنوی» است که نه تنها در میان ایرانیان بلکه در محافل ادبی جهان نیز آوازه ای بی نظیر دارد. این کتاب عظیم شامل حدود 26٬000 بیت و 6 دفتر است که به طور کامل توسط نیکلسون تصحیح و آماده چاپ شده. مثنوی را برخی به عنوان ترکیبی از اندیشه های فرهنگی و دینی ایرانی می شناسند. نشریه گاردین این شاهکار ادبی را یکی از 100 کتاب برتر تاریخ بشریت معرفی کرده است، افتخاری که کم تر نصیب آثار ادبی جهان می شود.

گر یقین دارم که بر من عاشقی

از جمال خویش حیرانت کنم

عاشقی بر من پریشانت کنم
کم عمارت کن که ویرانت کنم

گر دو صد خانه کنی زنبوروار
چون مگس بی خان و بی مانت کنم

تو بر آنک خلق را حیران کنی
من بر آنک مست و حیرانت کنم

گر کُهِ قافی تو را چون آسیا
آرم اندر چرخ و گردانت کنم

ور تو افلاطون و لقمانی به علم
من به یک دیدار نادانت کنم

تو به دست من چو مرغی مرده ای
من صیادم دام مرغانت کنم

بر سر گنجی چو ماری خفته ای
من چو مار خسته پیچانت کنم

خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
در دلالت عین برهانت کنم

خواه گو لاحول خواهی خود مگو
چون شهت لاحول شیطانت کنم
 

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات