داستان شب/ خرگوشی که خوابش نمی برد/ قصه درمانی
رکنا: همه جنگل آماده خواب بود، جز پونک؛ خرگوش کوچولویی که خیال می کرد خوابش جایی گم شده است. یک گفت و گوی آرام با دوستان شب، او را به سفری می برد که دورترین مقصدش همان بالش نرم خودش است.
زیر ریشه های یک درخت بید، خانه کوچکی بود با دری گرد، پنجره ای گرد و تختی که پتوی هویجی داشت. در آن خانه، پونک با مادرش زندگی می کرد.
آن شب، پونک دندان هایش را مسواک زده بود، لباس خواب آبی اش را پوشیده بود و حتی به عروسک خرگوشش شب به خیر گفته بود. اما چشم هایش هنوز باز بود؛ باز باز، مثل دو پنجره که یادشان رفته باشد پرده هایشان را بکشند.
پونک به پهلوی راست چرخید. بعد به پهلوی چپ. سپس بالش را برگرداند تا روی خنکش زیر گونه اش باشد.
به گوش های عروسکش نگاه کرد و آهسته پرسید:
«تو خوابیدی؟»
عروسک جوابی نداد.
پونک گفت:
«خوش به حالت.»
کمی بعد مادرش را صدا زد:
«مامان، فکر کنم خوابم گم شده. امروز توی باغ بازی می کردم. شاید کنار بوته هویج جا گذاشته باشمش.»
مادر کنار تخت نشست و گوش نرم پونک را نوازش کرد.
«خواب گاهی دیر می رسد. تا وقتی بیاید، می توانیم راحت باشیم.»
پونک پرسید:
«می شود پیدایش کنیم؟»
مادر به پنجره اشاره کرد.
«از همین جا به صدای شب گوش می دهیم. شاید دوستانمان چیزی درباره اش بدانند.»
پنجره کمی باز بود. هوای خنک، بوی خاک آب خورده و برگ بید را به اتاق می آورد. بیرون، جنگل دیگر شبیه ظهر نبود. همه چیز آهسته تر شده بود.
روی شاخه روبه روی پنجره، جغد پیر نشسته بود.
پونک آرام صدایش کرد:
«آقای جغد، خواب من را ندیده ای؟ کوچک است و احتمالا خیلی نرم.»
جغد سرش را کج کرد.
«نه، ندیده ام. ولی وقتی می خواهم استراحت کنم، دیگر با چشم هایم دنبال همه چیز نمی گردم. می گذارم جنگل کمی از خودش مراقبت کند.»
پونک به درخت ها نگاه کرد. آیا لازم بود تمام برگ ها را ببیند؟ تمام شاخه ها را بشمارد؟ مراقب باشد هیچ ستاره ای از آسمان کم نشود؟
جغد پرهایش را مرتب کرد و گفت:
«امشب من بیدارم. تو لازم نیست به صدای هر برگ سرک بکشی.»
پونک سرش را روی بالش گذاشت. مادر کنارش بود و در خانه هم بسته بود.
اما هنوز یک فکر در سرش جست و خیز می کرد.
فردا می خواست یک برج چوبی بلند بسازد. اگر یادش می رفت؟ اگر چوب صاف و بلندش را پیدا نمی کرد؟ اگر برجش دوباره کج می شد؟
پونک نشست و گفت:
«فکر فردا هم خوابم را قلقلک می دهد.»
مادر یک کاغذ کوچک آورد.
«می خواهی نقشه برجت را بکشیم؟»
پونک روی کاغذ، سه چوب و یک برج کج کشید. بالای برج هم پرچمی گذاشت که از خود برج بزرگ تر بود.
مادر کاغذ را کنار جعبه بازی گذاشت.
«این نقاشی برای فردا نگهش می دارد.»
پونک یک بار نقاشی را نگاه کرد. حالا برجش جایی بیرون از سرش بود. انگار یکی از خرگوش های کوچکی که در فکرش بالا و پایین می پرید، آرام نشسته بود.
درخت بید با باد تکان خورد. شاخه اش کمی به پنجره نزدیک شد؛ فقط به اندازه یک سلام.
پونک پرسید:
«درخت بید، تو چطور استراحت می کنی؟»
بید گفت:
«روزها برگ هایم با باد بازی می کنند. شب ها هم گاهی تکان می خورند، اما لازم نیست هر تکانی یک بازی بزرگ بشود. گوش کن.»
برگ ها گفتند:
«خش... خش... خش...»
صدایشان مثل ورق خوردن یک کتاب قدیمی بود.

پونک گوش داد. اول می خواست بفهمد کدام برگ صدا می دهد. بعد دید پیدا کردنش سخت است. پس فقط گوش داد.
خش... خش...
یک مکث...
و دوباره خش...
مادر پتو را تا روی شکمش کشید. پاهای پونک زیر پتو گرم شدند. انگشت هایش دیگر دنبال لبه بالش نمی گشتند.
یکی از گوش هایش آرام افتاد، اما گوش دیگر هنوز بالا بود؛ انگار می خواست آخرین خبر شب را بشنود.
ماه از پشت ابر نازکی بیرون آمد. تکه ای از نورش روی کف اتاق افتاد.
پونک گفت:
«ماه جان، شاید خوابم پیش تو آمده باشد؟»
ماه لبخند زد.
«من هر شب خانه های زیادی را می بینم. بعضی بچه ها زود خوابشان می برد و بعضی دیرتر. هیچ کدام لازم نیست دنبال خواب بدوند.»
پونک پرسید:
«پس اگر الان خوابم نبرد، باز هم می توانم دراز بکشم؟»
مادر گفت:
«بله، عزیزم. می توانی فقط استراحت کنی.»
پونک مدتی فکر کرد. بعد تصمیم گرفت دیگر خواب را دنبال نکند.
از جغد خداحافظی کرد. برای بید دست تکان داد و به ماه گفت:
«اگر خوابم را دیدی، بگو من توی تختم هستم.»
سپس گونه اش را روی بالش گذاشت.
مادر آهسته پشتش را نوازش کرد. پونک نفسش را آرام بیرون داد؛ درست مثل وقتی که روی سوپ گرم فوت می کرد، فقط این بار سوپی در کار نبود.
از گوشه اتاق، صدای کوچکی آمد.
پونک چشم باز کرد:
«این چه بود؟»
مادر نگاه کرد.
«مدادت از روی کاغذ غلتید.»
پونک گفت:
«پس مدادم هم می خواهد دراز بکشد.»
مادر خندید و مداد را در جعبه گذاشت.
پونک دوباره سرش را روی بالش گذاشت.
«مامان، فردا برج می سازیم؟»
«اگر دلت خواست.»
«با چوب بلندم؟»
«با چوب بلندت.»
«جغد هم می آید؟»
«شاید از روی شاخه نگاه کند.»
پونک لبخند زد.
حرف هایش حالا کوتاه تر شده بودند. فاصله میانشان بلندتر شده بود.
مادر عروسک را کنار دستش گذاشت. پونک گوش نرم عروسک را گرفت و دیگر چیزی نپرسید.
بیرون، جغد بال هایش را بی صدا باز کرد. بید آرام تکان خورد. ماه همان تکه کوچک نور را روی زمین نگه داشت.
پونک یک بار چشم هایش را نیمه باز کرد و زمزمه کرد:
«فکر کنم خوابم آدرس را بلد بوده.»
مادر جوابش را خیلی آهسته گفت؛ آن قدر آهسته که با خش خش برگ ها قاطی شد.
خواب آمده بود.
بی عجله.
بی صدا.
و درست کنار همان بالش نرم.
پایان
-
فیلم / ربودن دختر 12 ساله ایرانی در مسیر مدرسه و قاچاق به افغانستان / عشق خیابانی زهرا سراب بود
ارسال نظر