پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش /  قسمت دوازدهم: آخرین نامه

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، رها چند ثانیه به نام لیلا روی صفحه گوشی نگاه کرد. بعد سر بلند کرد. لیلا کنار در آشپزخانه ایستاده بود. نگاهش از صورت رها به گوشی رفت و انگار پیش از شنیدن سؤال، پاسخ را می دانست.

ـ منصور اسم مرا گفته. لیلا گفت.

امیر نزدیک رها آمد. سامان از کنار میز پذیرش تکان نخورد. هیچ کس نمی دانست لیلا با شنیدن این خبر چه خواهد کرد.

ـ درست گفته؟ رها پرسید.

لیلا به جای پاسخ، روی صندلی نشست. دست هایش را روی زانو گذاشت و گفت:

ـ بگذار اول چیزی را که خودش گفته بشنوم.

رها پیام مامور را برایش خواند. لیلا با شنیدن نام خودش چشم هایش را بست.

ـ به او گفتم تو را از مهمانخانه دور کند. این بخش درست است. اما آن موقع نمی دانستم نامه جعلی نوشته.

ـ چرا می خواستی من بروم؟

ـ چون آن روز ماهور قرار بود مدارک پدرت را به من نشان بدهد. منصور اصرار داشت تو نباید داخل خانه باشی.

رها پرسید: ـ و تو قبول کردی؟

ـ گفت اگر کسی دنبالش آمده باشد، بودن تو در خانه خطرناک است. من هم ترسیدم. آن روزها هر خبری را که درباره سامان می شنیدیم، باور می کردیم یا از آن می ترسیدیم.

رها نمی دانست کدام بخش گفته لیلا راست است. به یاد آورد عمه اش در تمام روزهای گذشته همراهش بوده، اما درباره نامه سامان، عکس اسکله و حضور مادرش تنها وقتی حرف زده که رها خودش نشانه ای پیدا کرده است.

ـ باید به پاسگاه بیاییم. امیر گفت.

لیلا بلند شد. ـ می آیم.

سامان خواست همراه شان برود. رها به او گفت بهتر است در مهمانخانه بماند؛ گفت و گوی میان او و لیلا هنوز تمام نشده، اما رها می خواست ادامه اش در حضور مامور باشد. سامان پذیرفت. پیش از خروج، یک قدم به رها نزدیک شد.

ـ هرچه لیلا گفته باشد، تصمیم من برای برنگشتن را عوض نمی کند.

رها سر تکان داد.

ـ می دانم.

در ماشین، لیلا کنار پنجره نشست و به خیابان نگاه کرد. امیر رانندگی می کرد. رها چند بار خواست از عمه اش سؤال کند، اما هر بار به همان جمله برگشت: چرا از اول نگفتی؟ پاسخ را در مهمانخانه شنیده بود و دیگر برایش کافی نبود.

در پاسگاه، مامور پرونده آنها را به اتاق کوچکی برد. گفت منصور پذیرفته نامه ای جعلی آماده کرده بود تا رها تصور کند پدرش پیش از مرگ مدارک مهمی را در خانه دیگری گذاشته است. قصد داشت رها و ماهور را از مهمانخانه بیرون بکشد و جعبه چوبی را پیدا کند. اما مادر رها پاکت را از او گرفته و اجازه نداده نامه به دست رها برسد.

ـ چرا نام لیلا را آورد؟ رها پرسید.

مامور به برگه های مقابلش نگاه کرد.

ـ می گوید لیلا خواست رها آن روز از خانه دور باشد. لیلا، شما این را قبول دارید؟

ـ بله. اما درباره نامه خبر نداشتم. فکر می کردم رها اگر در مهمانخانه بماند، ممکن است کسی که دنبال پروانه راد است سراغش بیاید.

ـ از حضور پروانه خبر داشتید؟

ـ ماهور گفت زنی در خانه پناه گرفته. اسمش را نگفت.

مامور چند سؤال دیگر پرسید. لیلا زمان تماس منصور، ساعت ورود خودش و آنچه ماهور گفته بود را توضیح داد. رها فهمید منصور بخشی از حقیقت را گفته تا اتهام اصلی خود را میان تصمیم های اشتباه دیگران پنهان کند. لیلا نیز حقیقت را دیر گفته بود، اما نشانه ای نبود که از نامه جعلی و جست و جوی مدارک خبر داشته باشد.

مامور گفت گفته های همه افراد را با تماس ها، عکس ها و دفتر پدر رها بررسی می کنند. سپس برگه ای از پرونده بیرون آورد.

ـ از خانه منصور چند پوشه پیدا کردیم. در یکی از آنها نسخه ای از گزارش تصادف پدرتان بود. کنار آن یادداشتی به خط خودش گذاشته که می گوید قرار بوده بسته ای را پیش از خروج پدرتان از شرکت، از ماشینش بردارد.

رها به برگه نگاه کرد.

ـ یعنی تصادف را او ترتیب داده؟

ـ فعلا چنین نتیجه ای نداریم. اما می دانیم منصور آن روز پیش از رسیدن امداد، به محل تصادف رفته بود. خودش هم پذیرفته آنجا بوده است.

ـ بسته را برداشت؟

ـ می گوید وقتی رسید، بسته ای داخل ماشین نبود.

نام مردی دیگر نیز در پوشه آمده بود: راننده کامیونی که سال ها پیش پیدا نشده بود. مامور گفت گروه بررسی در حال پیدا کردن اوست. رها دفتر پدرش را به یاد آورد؛ تاریخ ها، شماره قایق ها و امضاهای جعلی. پدرش احتمالا آن روز مدارکی همراه داشته و کسی برای گرفتنشان دنبالش رفته بود. اما میان این احتمال و دانستن دقیق آنچه در جاده اتفاق افتاده، فاصله زیادی بود.

کامران نیز در پاسگاه بود. او اسناد دوره مدیریتش را آورده بود تا امضاهای واقعی و جعلی مقایسه شوند. وقتی رها از اتاق بیرون آمد، کامران آهسته پرسید آیا خبری از آوا دارد. رها گفت سامان نشانی مرکز درمانی را به مامور داده است. کامران سر تکان داد و برای نخستین بار چیزی درباره خودش نگفت. تنها پرسید آیا آوا می خواهد او را ببیند. رها جواب را نمی دانست.

نزدیک ظهر، مادر رها به بندر رسید. رها او را در سالن پاسگاه دید؛ با چمدانی کوچک و موهایی که بیشتر از آخرین دیدارشان سفید شده بود. سال ها تماس های کوتاه میانشان فاصله را پنهان کرده بود. حالا روبه روی هم ایستادند و نمی دانستند از کجا شروع کنند.

مادر پاکت قدیمی را تحویل مامور داد. داخل آن برگه ای با امضای جعلی پدر رها بود. در نامه نوشته بودند مدارکی در خانه خیابان فانوس پنهان شده و رها باید پیش از ماهور آنها را پیدا کند. در پایان از او خواسته بودند به هیچ کس اعتماد نکند.

رها پرسید:

ـ چرا نامه را نگه داشتی؟ 

ـ می خواستم اگر روزی منصور باز هم سراغت آمد، مدرکی داشته باشم.

ـ همان شب درباره اش به من گفتی؟

ـ بله. اما تو تازه از اسکله برگشته بودی و فقط می خواستی سامان را پیدا کنی. وقتی گفتم منصور نامه ای به نام پدرت نوشته، خیال کردی من می خواهم توجهت را از سامان دور کنم. بعد هم هر بار خواستم دوباره حرف بزنم، تماس را کوتاه کردی.

رها مخالفت نکرد. به خاطر آورد در سال های پس از مرگ پدر، به مادرش به آسانی اعتماد نمی کرد. فاصله میانشان پیش از ناپدید شدن سامان شروع شده بود. حالا نمی شد همه آن را گردن یک شب گذاشت.

رها گفت:

ـ تو هم می توانستی زودتر بیایی. 

مادر نگاهش را پایین انداخت.

ـ می توانستم.

این پاسخ ساده، آغاز گفت و گویی بود که شاید ماه ها طول می کشید. رها فعلا چیز بیشتری نخواست. کنار مادر نشست و برای نخستین بار در سال های اخیر، خودش دست او را گرفت.

عصر، رها به مهمانخانه برگشت. امیر برای آوردن وسایلش به اقامتگاه رفته بود و لیلا در پاسگاه مانده بود تا توضیحاتش را کامل کند. سامان در حیاط، زیر درخت یاس، منتظر بود. این بار رها از دیدنش جا نخورد.

ـ فردا می روم پیش آوا.

سامان گفت:

ـ پدرش هم می خواهد برود، اگر خودش قبول کند.

ـ امیدوارم بتوانند حرف بزنند.

ـ من هم.

چند لحظه هر دو به دریا که از میان ساختمان های کوچه پیدا بود نگاه کردند. سامان گفت می داند توضیحاتش دیر رسیده اند و قرار نیست رها او را ببخشد. رها گفت بخشیدن، اگر روزی اتفاق بیفتد، برای آرامش خودش خواهد بود. هنوز نمی داند چه زمانی می تواند به آن فکر کند.

ـ نامه ات را نگه می دارم. رها گفت. ـ اما می خواهم بدانی زندگی من در این هفت سال متوقف نشده بود، حتی وقتی خودم گاهی این طور فکر می کردم.

سامان سر تکان داد.

ـ خوشحالم که متوقف نشد.

رها می خواست بپرسد آیا جمله دوستت دارم در نامه برای او هم سال ها معنا داشته است. بعد فهمید پاسخ سامان هرچه باشد، تصمیم امروز او را روشن تر نمی کند. آن جمله متعلق به دو نفر در هفت سال پیش بود. هر دو اکنون آدم های دیگری بودند.

سامان از حیاط بیرون رفت. رها تا پیچ کوچه رفتنش را دید و بعد به داخل برگشت.

روی میز پذیرش، دفتر مهمان ها باز بود. آخرین ثبت همان بود: اتاق هفت، یک نفر، مدت اقامت نامعلوم. رها قلم برداشت و نام نوید را در خانه خالی نوشت. این دفتر نیز مثل خیلی چیزهای خانه، با جای خالی رها شده بود.

نوید کمی بعد برای برداشتن وسایلش آمد. از رها پرسید سامان کجاست. گفت رفته و قرار است فردا پیش آوا برود. نوید روی مبل نشست و با لبخندی خسته گفت:

ـ تمام عمر فکر می کردم اگر او را پیدا کنم، همه سؤال هایم تمام می شود. امروز تازه می فهمم باید برادر بودن را از کجا شروع کنیم.

ـ شاید با یک سؤال معمولی.

رها گفت:

ـ مثلا فردا صبح چای می خوری؟

نوید خندید.

ـ سامان همیشه چای را سرد می خورد.

رها هم لبخند زد. سال ها بود شنیدن یک عادت کوچک سامان چنین حسی در او ایجاد نکرده بود؛ نه امید بازگشت، نه درد تیز فقدان. فقط یادآوری انسانی که زندگی اش بیش از آنچه رها می دانست، ادامه داشته است.

آن شب، وقتی امیر برگشت، رها در آشپزخانه دو بشقاب غذا گرم می کرد. امیر کیفش را زمین گذاشت و پرسید حالش چطور است.

ـ خسته ام. اما برای اولین بار می دانم از چه چیزی خسته ام.

امیر کنار میز نشست. رها درباره پاسگاه، مادرش و گفت و گوی آخر با سامان تعریف کرد. این بار چیزی را کنار نگذاشت. امیر گوش داد و وقتی حرفش تمام شد، گفت:

ـ لازم نیست بعد از چنین روزی درباره ما تصمیم بگیری.

رها روبرویش نشست. ـ می دانم. اما یک چیز را می خواهم همین حالا بگویم. وقتی خبر آمدن سامان را شنیدم، تصور کردم باید میان گذشته و زندگی الانم یکی را انتخاب کنم. امروز فهمیدم اول باید آنچه اتفاق افتاده را بفهمم و با تو هم درباره اش راست بگویم.

امیر دستش را روی میز گذاشت. رها دست او را گرفت.

ـ فردا برای بررسی مدارک پدرم می مانم. بعدش می خواهم با هم به خانه برگردیم. درباره بقیه اش هم حرف می زنیم، بدون اینکه وانمود کنم این چند روز ساده بوده.

امیر گفت:

ـ موافقم. 

صبح روز بعد، رها پیش از رفتن به پاسگاه، به اتاق ماهور سر زد. لیلا شب گذشته وسایل روی زمین را جمع کرده بود. ساعت جیبی روی میز نبود؛ برای بررسی به ماموران تحویل داده شده بود. جای خالی اش کنار عینک ماهور دیده می شد.

رها پنجره را باز کرد. هوا آفتابی بود و صدای بازار از دور می آمد. روی میز، پشت قاب عکس قدیمی ماهور و یونس، پاکت کوچکی پیدا کرد که پیش تر ندیده بود. روی آن با خط لرزان ماهور نوشته شده بود: برای رها، وقتی همه نامه ها را خواندی.

داخلش تنها یک صفحه بود.

-رها جان، من با پنهان کردن نامه سامان فکر می کردم از تو مراقبت می کنم. بعد هر روزی که گذشت، گفتن حقیقت سخت تر شد. نمی خواهم از من دفاع کنی. دلم می خواست پیش از رفتنم خودم این را بگویم، اما ترسیدم باز هم دیر شده باشد. اگر هنوز می خواهی این خانه را بفروشی، بفروش. اگر نگهش می داری، برای خودت نگه دار. اینجا نباید جای انتظار کشیدن تو باشد.

رها نامه را تا کرد و کنار پنجره ایستاد. هنوز نمی دانست درباره مهمانخانه چه تصمیمی می گیرد. پرونده پدرش هم با پیدا شدن دفتر پایان نیافته بود. شاید ماه ها طول می کشید تا معلوم شود چه کسی امضاها را جعل کرده و در جاده چه اتفاقی افتاده است. او دیگر نمی خواست برای هر سؤال بی پاسخ، زندگی اش را متوقف کند.

از پایین صدای امیر آمد که می پرسید آماده است یا نه. رها پنجره را بست، نامه ماهور را در کیف گذاشت و از اتاق بیرون رفت. در راهرو، از کنار اتاق هفت گذشت. درش باز بود و نور صبح روی کف چوبی افتاده بود.

این بار نایستاد تا ببیند چه کسی ممکن است آنجا منتظرش باشد.   رها از پله ها پایین رفت. امیر کنار در ایستاده بود و دو چمدان کوچک را آماده کرده بود. یکی مال خودش بود و دیگری مال رها. وقتی او را دید، دست به چمدان ها نزد.

ـ آماده ای؟

رها نامه ماهور را در کیف گذاشت.

ـ برای رفتن، بله. برای فروش مهمانخانه، نه. هنوز نمی دانم می خواهم با آن چه کار کنم.

امیر سر تکان داد.

ـ لازم نیست امروز بدانی.

رها به میز پذیرش نگاه کرد؛ به دفتر مهمان ها که حالا نام نوید در آخرین سطرش نوشته شده بود. از روزی که برگشته بود، هر کس چیزی از او خواسته بود: نامه ای را پیدا کند، به اسکله برود، دفتری را تحویل بدهد، حرفی را باور کند. برای نخستین بار، تصمیمی پیش رویش بود که می توانست در گرفتنش عجله نکند.

گوشی اش زنگ خورد. مامور پرونده بود. گفت مادر رها پاکت جعلی را تحویل داده و بررسی دفتر پدرش آغاز شده است. درباره تصادف هنوز پاسخ قطعی ندارند، اما راننده کامیون را شناسایی کرده اند و قرار است از او پرسش کنند. رها زمان تماس بعدی را یادداشت کرد. پرونده پدرش دیگر فقط خاطره ای مبهم در خانواده نبود؛ مدارک و آدم هایی وجود داشتند که باید درباره آن پاسخ می دادند.

پس از قطع تماس، به امیر گفت:

ـ نمی خواهم برای فهمیدن بقیه حقیقت، دوباره زندگی ام را اینجا نگه دارم. هر وقت خبری شد، برمی گردم.

امیر چمدان خودش را برداشت. رها چمدان دیگر را گرفت. پیش از خروج، پشت سرش را نگاه کرد. در اتاق هفت از پایین دیده نمی شد، اما دیگر لازم نبود بالا برود تا مطمئن شود کسی آنجا منتظرش نیست.

در حیاط، آفتاب روی گل های یاس افتاده بود. رها در را قفل کرد و کلید را در کیفش گذاشت؛ کلیدی که می توانست روزی برای بازگشت از آن استفاده کند، اگر  خودش می خواست.

امیر کنار ماشین منتظر ماند تا رها برسد. رها به سمت او رفت. این بار وقتی دستش را گرفت، نگاهش به جاده پیش رو بود.

پایان

#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم / قسمت هشتم / #قسمت نهم / #قسمت دهم / # قسمت یازدهم

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253178
  • فیلم/ حرف‌های جنجالی شهرام صولتی درباره همسران قبلی‌اش / حرف آخر را من در خانه می‌زنم