پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت یازدهم: آنچه رها فراموش کرده بود
رکنا: در قسمت های قبل خواندید که رها در اسکله با سامان روبه رو شد و فهمید او پنج سال پیش با آوا، دختر کامران مهران، ازدواج کرده است. سامان گفت در شب ناپدید شدنش آوا را از انبار شمالی بیرون برده و منصور را آنجا دیده بود. پس از بازگشت به مهمان خانه، رها عکسی از شب قرار اسکله پشت آینه اتاق هفت پیدا کرد. در عکس، منصور چند متر پشت سر او ایستاده بود. لیلا گفت رها صبح روز بعد می خواست منصور را به پلیس معرفی کند، اما او چیزی به رها نشان داد و پس از آن رها دیگر درباره اسکله حرف نزد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، رها عکس را روی میز گذاشت.
ـ چه چیزی نشانم داد؟
لیلا داخل اتاق آمد و در را پشت سرش بست. صدای همهمه آرام مهمان های قدیمی انگار هنوز در دیوارهای اتاق مانده بود، اما حالا فقط باد به شیشه می خورد.
ـ من آنجا نبودم. وقتی رسیدم، تو و منصور در سالن حرف می زدید. او چیزی داخل یک پاکت داشت. تا مرا دید، پاکت را برداشت. تو هم گفتی نمی خواهی درباره سامان با پلیس حرف بزنی.
ـ از تو نپرسیدم چرا؟
ـ پرسیدم. گفتی اگر چیزی را که دیده ای بگویی، برای ماهور دردسر درست می شود.
رها روی تخت نشست. آن دو روز پس از ناپدید شدن سامان در ذهنش به هم ریخته بودند. چند تصویر را به یاد می آورد: کفش های خیس کنار در، ماهور که برایش چای می ریخت، لیلا که پتو روی شانه اش می انداخت. اما گفت و گویی با منصور به خاطر نداشت.
ـ چرا عکس را پشت آینه گذاشتم؟
ـ گفتی اگر روزی لازم شد، خودت پیدایش می کنی. از من خواستی جایش را به ماهور نگویم.
ـ اما تو بعدها عکس را دیدی.
ـ یک بار، وقتی می خواستم اتاق را تمیز کنم. آینه افتاد و عکس پیدا شد. دوباره گذاشتمش سر جایش.
رها به او نگاه کرد. ـ حتی بعد از این همه سال هم به من نگفتی.
لیلا به آرامی نشست. ـ هر بار می خواستم درباره آن روز حرف بزنم، می گفتی گذشته را رها کنیم. فکر کردم خودت تصمیم گرفته ای آنچه دیدی را کنار بگذاری. حالا می بینم شاید اصلا آن بخش را به یاد نمی آوردی.
رها عکس را دوباره برداشت. تصویر تار بود، اما جای منصور معلوم بود. اگر پشت سرش ایستاده، ممکن بود از او محافظت کرده باشد. همچنین ممکن بود منتظر لحظه ای باشد که کسی سراغ رها بیاید. تنها خود منصور می توانست بگوید.
گوشی رها زنگ خورد. مامور پرونده بود. گفت منصور در پاسگاه درباره ورود به خانه سامان و شکستن پنجره سکوت کرده، اما پذیرفته شب ناپدید شدن سامان به اسکله رفته است. او ادعا کرده ماهور از او خواسته مراقب رها باشد. مامور خواست عکس را برای پرونده بفرستد.
رها عکس را ارسال کرد و پرسید آیا می تواند با منصور حرف بزند. مامور گفت تا وقتی پرسش ها ادامه دارد، ملاقات ممکن نیست. اگر رها جزئیات تازه ای به یاد آورد، باید مستقیم به پاسگاه بیاید.
پس از تماس، لیلا از اتاق بیرون رفت تا برای هر دو چای بیاورد. رها تنها ماند. دفترچه آبی را باز کرد و روی همان صفحه ای که روز بعد از ناپدید شدن سامان نوشته بود، دست کشید. تاریخ و چند جمله روشن بودند. حافظه اش از بین نرفته بود؛ او آن روز چیزهایی نوشته، عکسی را پنهان کرده و شاید بعدتر تصمیم گرفته بود دیگر سراغشان نرود. حالا باید با همان یادداشت ها مسیر فکر خودش را پیدا می کرد.
در صفحه بعد، زیر فهرست خریدهای قدیمی، واژه ای با مداد نوشته شده و پاک شده بود. رها دفترچه را نزدیک پنجره برد. سه حرف از آن باقی مانده بود: آوا.
آیا همان روز نام او را شنیده بود؟ سامان در آن زمان هنوز با آوا ازدواج نکرده بود، اما او را برای فرار از بندر همراهی کرده بود. رها به یاد آورد آن شب روی اسکله، زنی با بارانی روشن از کنار انبارهای دور رد شده بود. چهره اش را ندیده بود. همیشه خیال می کرد مسافری عادی بوده. شاید از همان ابتدا کسی دیگر هم در قرارشان حضور داشته است.
لیلا با سینی برگشت. پیش از آنکه فنجان را به رها بدهد، گفت:
ـ سامان پایین است.
رها انتظار نداشت او به مهمانخانه بیاید. می توانست بخواهد برود، اما می دانست پیش از پایان این روز باید از او سؤال هایی بپرسد. عکس را در دفترچه گذاشت و از پله ها پایین رفت.
سامان کنار میز پذیرش ایستاده بود. این بار لباسش خشک بود و صورتش در نور سالن واضح تر دیده می شد. رها متوجه چند تار موی سفید کنار شقیقه اش شد. از دور روی اسکله، هنوز شبیه همان مرد هفت سال پیش به نظر می رسید. از نزدیک، سال هایی را که کنار هم نبودند می شد در صورتش دید.
رها پرسید:
ـ پلیس اجازه داد بیایی؟
ـ فعلا باید در شهر بمانم. خواستم قبل از اینکه از کس دیگری بشنوی، خودم درباره آوا توضیح بدهم.
ـ شنیدم. همسرت است.
سامان نگاهش را پایین انداخت.
ـ پنج سال پیش ازدواج کردیم. این را پنهان کردم چون ترسیدم پیش از اینکه همه ماجرا را بگویم، دیگر نخواهی به حرفم گوش بدهی.
ـ باز هم به جای من تصمیم گرفتی.
ـ می دانم.
رها کنار میز ایستاد. ـ شب قرار، آوا را دوست داشتی؟
سامان سر بلند کرد. پرسش او را غافلگیر کرده بود.
ـ نه. تازه چند روز بود می شناختمش. او مدرکی داشت که می توانست نام من را از پرونده جعلی قایق ها پاک کند. وقتی در انبار گیر افتاد، برای کمک رفتم.
ـ پس چرا به اسکله نیامدی؟
ـ می دانستم قرار لو رفته. می خواستم تو را از آنجا دور کنم. نامه را صبح به ماهور دادم تا پیش از ساعت پنج به تو برساند. بعد آوا تماس گرفت و گفت کسی دنبال اوست. فکر کردم نامه به دستت می رسد.
ـ نرسید.
ـ می دانم. ماهور بعدا گفت از ترس اینکه تو برای پیدا کردنم به انبار بروی، نامه را نگه داشت. تصمیم اشتباهی بود.
رها به صورت او نگاه کرد. از صدای ضبط شده تا حضور واقعی اش، پیوسته منتظر بود چیزی در دلش به جای قدیم برگردد. حالا بیشتر احساس می کرد با مردی روبه رو است که روزی عمیقا دوستش داشته و هنوز لازم است حقیقت را از او بشنود.
ـ می خواهم بدانی چرا برنگشتم. سامان گفت. ـ ماه های اول از کسی که آوا را تعقیب می کرد می ترسیدیم. بعد از مدتی راه امنی برای تماس پیدا کردم، اما تو از بندر رفته بودی. به ماهور گفتم می خواهم برایت نامه بنویسم. او گفت اگر هنوز دوستت داشته باشی، با نامه ای که معلوم نیست چه زمانی به دستش می رسد، دوباره زندگی اش را معلق می کنی. گفت باید خودم برگردم و روبرویت بایستم.
ـ و برنگشتی.
ـ نه.
سامان برای نخستین بار بدون توضیح دیگری سکوت کرد. رها فهمید هیچ حادثه یا تهدیدی قرار نیست همه آن سال ها را توجیه کند. بخشی از غیبت او انتخاب خودش بوده است.
ـ چطور با آوا ازدواج کردی؟
ـ در آن سال ها تنها کسی بود که از اول ماجرا کنارم بود. من هم کنارش بودم. رابطه مان آهسته عوض شد. وقتی ازدواج کردیم، تصور نمی کردم روزی بتوانم به این شهر برگردم.
رها به دست او نگاه کرد. حلقه ساده ای در انگشتش بود. صبح روی اسکله متوجه آن نشده بود.
ـ حالا چرا برگشتی؟
ـ آوا گفت دیگر نمی تواند با ترس زندگی کند. تصمیم گرفت مدارکش را تحویل بدهد و با پدرش حرف بزند. همان وقت فهمیدیم ماهور بیمار است. با او تماس گرفتم. خواست به بندر بیایم و در برابر تو حقیقت را بگویم.
ـ اما نیامدی.
ـ آوا در بیمارستان بستری شد. کنارش ماندم. وقتی ماهور فوت کرد، فهمیدم باز دیر کرده ام.
رها حرفی نزد. سامان نیز چیزی بیشتر نگفت. چند لحظه کنار هم ایستادند، با فاصله ای که هیچ یک نمی خواست با یک حرکت ساده پرش کند.
سرانجام رها عکس اسکله را بیرون آورد.
ـ صبح بعد از ناپدید شدنت این عکس را داشتم. منصور را پشت سرم دیده بودم. لیلا می گوید او چیزی نشانم داد و من تصمیم گرفتم با پلیس حرف نزنم.
سامان عکس را گرفت. ـ من این عکس را ندیده ام.
ـ فکر می کنی چه چیزی در پاکت داشت؟
سامان با دقت نگاه کرد. ـ شاید تصویری از تو در اسکله. منصور می خواست بدانی تمام مدت زیر نظر بوده ای.
ـ من همین را می دانستم. برای ساکت شدنم کافی نبود.
سامان عکس را به او برگرداند. ـ شاید درباره ماهور بود.
رها از او خواست هرچه می داند بگوید. سامان توضیح داد ماهور در روزهای نخست پس از ناپدید شدن او، از منصور کمک گرفته بود تا نشانی اش را پیدا کند. اگر منصور مدرکی داشت که نشان می داد ماهور جای سامان را می داند و از رها پنهان می کند، ممکن بود رها از ترس گرفتار شدن مادربزرگش سکوت کرده باشد.
لیلا که نزدیک در آشپزخانه ایستاده بود، گفت:
ـ ماهور آن روزها خودش هم نمی دانست سامان کجاست. من کنارش بودم. هر شب منتظر تماس بود.
سامان گفت:
ـ من هم چند هفته بعد با او ارتباط گرفتم.
رها به دفترچه نگاه کرد. روز بعد از ناپدید شدن، هنوز هیچ تماسی برقرار نشده بود. فرض سامان نمی توانست درست باشد.
گوشی اش لرزید. امیر پیام داده بود که نزدیک مهمانخانه است و اگر لازم باشد می آید. رها نوشت چند دقیقه دیگر پایین می رود. نمی خواست گفت و گویش با سامان را طولانی تر کند.
ـ یک سؤال دیگر. آن شب که مرا از اسکله دور نکردی، چه کسی از دور عکسم را گرفت؟
سامان گفت:
ـ نمی دانم.
رها عکس را برگرداند. پشتش با خط خودش نوشته بود منصور تمام مدت آنجا بوده. اما شاید جمله دیگری هم زیر لایه کاغذ پنهان بود. گوشه پشت عکس ضخیم تر به نظر می رسید. با ناخن آن را بلند کرد. دو عکس نازک را به هم چسبانده بودند.
عکس دوم را جدا کرد. در آن، منصور کنار در مهمانخانه ایستاده بود و پاکتی را به زنی می داد. زن نیم رخ بود، اما لیلا او را شناخت.
ـ مادر توست. آهسته گفت.
رها به عکس خیره ماند. مادرش سال ها پیش از مرگ پدر از خانواده جدا شده و از بندر رفته بود. رها او را گهگاه می دید، اما پس از تصادف پدر رابطه شان کمتر شده بود. در تمام این سال ها کسی نگفته بود مادرش روز ناپدید شدن سامان به مهمانخانه آمده است.
ـ چرا اینجا بود؟
لیلا گفت:
ـ نمی دانستم آمده.
زیر عکس دوم تاریخ همان روز نوشته شده بود. پشت آن، جمله کوتاهی با خط رها دیده می شد: پاکت را از مادر بگیر، نه از منصور.
در همان لحظه، در مهمانخانه باز شد. امیر وارد شد، اما با دیدن سامان ایستاد. رها عکس را در دست داشت. به هیچ کدام نگاه نکرد. شماره مادرش را از گوشی پیدا کرد؛ شماره ای که سال ها فقط برای تبریک های کوتاه و تماس های مناسبتی استفاده کرده بود.
تماس پس از چهار بوق وصل شد.
ـ مامان، هفت سال پیش، روزی که سامان ناپدید شد، تو به مهمانخانه آمدی؟
مادرش چند ثانیه سکوت کرد. سپس گفت:
ـ بالاخره عکس را پیدا کردی.
رها چشم هایش را بست.
ـ در پاکت چه بود؟
ـ چیزی که منصور می خواست به جای نامه سامان به دستت برسد. من نگذاشتم.
ـ پس چرا چیزی به من نگفتی؟
مادر آه کشید.
ـ گفتم. همان شب برایت تعریف کردم. تو حرفم را باور نکردی، چون فکر می کردی من می خواهم بین تو و سامان جدایی بیندازم.
رها به راه پله نگاه کرد. شاید آن گفت و گو را به خاطر نمی آورد، یا شاید سال ها آن را کنار زده بود.
مادرش ادامه داد:
ـ پاکت هنوز پیش من است. فردا صبح می رسم بندر. اما اگر منصور آزاد شد، تا آن وقت منتظر نمان. برو سراغ پرونده تصادف پدرت. نامه داخل پاکت را کسی با نام او نوشته بود.
تماس قطع شد. رها هنوز گوشی را کنار گوش نگه داشته بود. سامان پرسید چه گفته، اما پیش از پاسخ، پیام مامور پرونده روی صفحه ظاهر شد.
منصور اعتراف کرده پاکت را نوشته است. می گوید آن روز می خواسته رها را از مهمانخانه دور کند تا پیش از او به مدارک پدرش برسد. او نام کسی را داده که دستور این کار را صادر کرده. لازم است همین حالا به پاسگاه بیایید.
رها گوشی را به امیر نشان داد. زیر پیام، نام دیگری آمده بود؛ نام کسی که از آغاز در این خانه حضور داشت و رها تا آن لحظه حتی یک بار به او شک نکرده بود.
لیلا.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم / قسمت هشتم / #قسمت نهم / #قسمت دهم
-
طرز تهیه صبحانه خوشمزه برای صبح جمعه
ارسال نظر