پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت دهم: هفت سال زندگی دیگر
رکنا: در قسمت های قبل خواندید که رها با اطلاع پلیس به اسکله قدیمی رفت. کامران مهران آنجا منتظر بود و گفت دخترش آوا نیز در شب ناپدید شدن سامان گم شده است. سامان پس از هفت سال به اسکله آمد و رها او را دید. او ادعا کرد آن شب برای کمک به آوا به انبار شمالی رفته و منصور را آنجا دیده است. پلیس منصور را برای پرسش برد. او نامه ای از ماهور به رها داد که در آن نوشته بود از سامان بپرسد آوا چه کسی است. سامان در پاسخ گفت آوا همسر اوست.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، کامران نخستین کسی بود که حرکت کرد. عصایش روی تخته های اسکله لغزید و نزدیک بود بیفتد. سامان جلو رفت تا بازویش را بگیرد، اما کامران دست او را پس زد.
ـ آوا زنده است؟
سامان به رها نگاه می کرد. پرسش کامران را شنید، اما انگار نمی دانست جواب کدام یک را باید زودتر بدهد.
ـ زنده است. گفت. ـ چند روز پیش با او حرف زدم.
کامران دستش را روی نرده گذاشت. برای لحظه ای پیرتر از چند دقیقه پیش به نظر رسید.
رها نامه ماهور را تا کرد و در کیفش گذاشت. نمی خواست جلوی سامان گریه کند. از میان تمام جواب هایی که برای غیبت او تصور کرده بود، هیچ کدام شبیه این نبود. هفت سال او را در دریا، در بیمارستان های دور یا زیر خاک جست و جو کرده بود. سامان در همان سال ها ازدواج کرده بود.
رها پرسید:
ـ کی؟
سامان فهمید منظورش چیست.
ـ پنج سال پیش.
رها سر تکان داد. دو سال پس از آن شب. زمانی که او هنوز به شماره خاموش سامان پیام می فرستاد و روز تولدش را تنها در آپارتمان کوچکش می گذراند. سامان یک بار دستش را به سوی او آورد، اما رها عقب رفت.
ـ می خواهم بدانم چرا کسی خبر نداشت زنده ای. بعد هم دیگر چیزی از تو نمی خواهم.
یکی از مامورها نزدیک شد و از سامان خواست برای ثبت گفته هایش به پاسگاه بیاید. سامان موافقت کرد. رها گفت او هم می آید، ولی امیر از او خواست چند دقیقه کنار ساحل نفس بکشد. رها به کامران نگاه کرد که هنوز همان جا ایستاده بود و از سامان درباره دخترش سؤال می کرد. سپس همراه امیر از اسکله خارج شد.
کنار دیوار بندر، باد سردتر بود. امیر آب معدنی کوچکی از ماشین آورد. رها درش را باز کرد، اما نتوانست چیزی بنوشد.
ـ لازم نیست امروز همه جواب ها را بگیری. امیر گفت.
ـ اگر امروز نپرسم، دوباره کسی تصمیم می گیرد وقتش نشده.
امیر کنار او ایستاد. دستی بر شانه اش نگذاشت و از سامان بد نگفت. رها از این سکوت سپاسگزار بود. اگر کسی می خواست او را آرام کند، احتمال داشت همان جا از هم بپاشد.
چند دقیقه بعد همه به پاسگاه رفتند. سامان در اتاق جداگانه ای نشست و برای مامور توضیح داد چرا هفت سال پنهان شده است. رها و امیر اجازه یافتند بخش هایی از گفته هایش را بشنوند. کامران نیز برای گرفتن نشانی آوا اصرار می کرد.
سامان گفت وقتی به انبار شمالی رسید، آوا پشت قفسه ها پنهان شده بود. نسخه هایی از مدارک ثبت بار همراه داشت. منصور و مرد دیگری در انبار بودند. سامان توانسته بود آوا را از در بارگیری بیرون ببرد، اما هنگام فرار سرش به لبه فلزی قایق خورده بود. آن دو با قایق سامان از ساحل دور شده و چند ساعت بعد در خلیج کوچکی پیاده شده بودند. قایق در آب رها شده بود تا تعقیب کنندگان به دنبال آن بروند.
مامور پرسید:
ـ چرا به پلیس خبر ندادید؟
سامان گفت آوا باور داشت چند نفر در اداره بندر و شرکت حمل و نقل با هم کار می کنند. نام یکی از آنها را به پلیس محلی گفته بود و همان شب مردی سراغش آمده بود. سامان نمی دانست خبر چگونه منتقل شده، اما ترسیده بود اگر با نام واقعی شان جایی ثبت شوند، پیدایشان کنند.
ـ می توانستید از شهر دیگری شکایت کنید. مامور گفت.
ـ بعد از مدتی همین کار را کردیم. سامان پاسخ داد.
ـ مدارک کافی نبود. آوا هم حاضر نبود محل زندگی مان را فاش کند.
ـ و شما هفت سال هیچ راهی برای خبر دادن به خانواده تان پیدا نکردید؟
سامان به رها نگاه نکرد.
ـ راه بود. من انتخاب نکردم.
این پاسخ دست کم صادقانه بود. رها احساس کرد زخمی که از صبح زیر امید پنهان شده بود، حالا آشکار شده است.
سامان ادامه داد ابتدا خیال می کرده فقط چند هفته پنهان می مانند. ماهور از طریق واسطه ای فهمیده بود زنده است. سامان از او خواسته بود به رها چیزی نگوید تا وقتی بتواند برگردد و همه چیز را توضیح دهد. چند ماه گذشت. بعد خبر رسید رها شهر را ترک کرده است. سامان نامه ای نوشت، اما نفرستاد. هرچه زمان بیشتر گذشت، گفتن حقیقت سخت تر شد.
مامور پرسید:
ـ چه کسی واسطه بود؟
ـ منصور.
رها سر بلند کرد. سامان توضیح داد ماهور تا مدت ها نمی دانست منصور در انبار حضور داشته است. او پیام های سامان را می رساند و وانمود می کرد کمک می کند مدارک پدر رها محفوظ بمانند. وقتی سامان به او شک کرد، ارتباطش را قطع کرد. ماهور نیز سال ها بعد از طریق نوارها و دفتر یادداشتش به همان شک رسید، اما مدرکی علیه او نداشت.
رها به یاد اتاق مرتب خودش و شاخه یاس تازه افتاد. منصور از آمدنش خبر داشته، در مهمانخانه رفت و آمد می کرده و به نامه ها دسترسی داشته است. شاید او پاکت اول را گذاشته بود. شاید اتاق را گشته بود. مامور همین سؤال ها را از سامان پرسید. او گفت از نامه هایی که پس از بازگشت رها پیدا شده اند، چیزی نمی داند.
هنگام استراحت کوتاه بازجویی، کامران خواست با سامان حرف بزند. مامور اجازه داد در حضور خودش گفت و گو کنند. رها نیز ماند.
کامران پرسید:
ـ آوا کجاست؟
سامان نشانی شهری در شمال را روی کاغذ نوشت، اما آن را به مامور داد.
ـ او چند هفته است در مرکز درمانی بستری است. اگر می خواهید ببینیدش، بهتر است اول پزشکش در جریان باشد.
کامران به صندلی تکیه داد.
ـ مریض است؟
ـ مدت ها با اضطراب شدید زندگی کرده. چند ماه اخیر حالش بدتر شده است.
ـ چرا به من خبر نداد؟
سامان به سختی گفت:
ـ من از طرف او نمی توانم جواب بدهم.
کامران چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ تو گفتی همسرش هستی.
ـ هستم. اما این تصمیم او بود که با خانواده اش تماس نگیرد.
رها از اتاق بیرون رفت. شنیدن گفت و گوی پدری که دخترش را پیدا کرده بود، بیش از توانش بود. در راهرو، نوید منتظر بود. او تازه از پروانه شنیده بود سامان پیدا شده و مستقیم به پاسگاه آمده بود.
وقتی رها را دید، پرسید:
ـ خودش است؟
رها سر تکان داد.
نوید از کنار او گذشت، اما رها صدایش زد.
ـ یک چیز را بدانی. پنج سال پیش با آوا ازدواج کرده.
نوید ایستاد. این خبر را نمی دانست. به در اتاق نگاه کرد و آرام گفت:
ـ فکر می کردم اگر پیدایش کنم، از او می پرسم چرا مرا تنها گذاشت. حالا نمی دانم از کجا شروع کنم.
رها گفت:
ـ از همان سؤال.
نوید به سوی اتاق رفت. رها روی نیمکت راهرو نشست. امیر کمی بعد کنارش آمد و برایش چای آورد. رها لیوان را در دست گرفت، اما گرمایش را حس نمی کرد.
ـ می خواهم به مهمانخانه برگردم.
ـ می رسانمت.
ـ بعدش هم باید تنها باشم.
امیر مکث کرد.
ـ باشه. من نزدیک می مانم. هر وقت خواستی تماس بگیر.
رها برای اولین بار از زمان آمدن او، دستش را گرفت.
ـ از اینکه آمدی خوشحالم.
امیر لبخند کوتاهی زد.
ـ همین برای امروز کافی است.
در مهمانخانه، لیلا پشت میز پذیرش منتظر بود. خبر بازگشت سامان را از نوید شنیده بود و می خواست چیزی بپرسد، اما با دیدن صورت رها ساکت ماند. فقط اتاقش را نشان داد و گفت برایش غذا نگه داشته است.
رها بالا رفت. روی تخت نشست و نامه سامان را از کیف بیرون آورد؛ همان نامه هفت سال پیش. آخرش نوشته بود دوستش دارد. آن جمله در زمان خودش واقعی بوده باشد یا نه، دیگر نمی توانست چیزی را در امروز تغییر دهد. رها کاغذ را تا کرد و کنار عکس گذاشت.
روی میز، گوشی خودش پیام تازه ای نشان می داد. شماره ناشناس بود.
سامان هرچه گفت، همه حقیقت نیست. از او بپرس چرا ماهور سه روز پیش از مرگش خواست به بندر برگردد و او قبول نکرد.
رها پیام را به پلیس فرستاد. سپس به لیلا زنگ زد و پرسید ماهور در روزهای آخر با سامان تماس داشته یا نه. لیلا گفت خبر ندارد، اما یادش هست ماهور یک شب پس از تماس تلفنی، تا صبح در سالن نشسته بود. صبح به لیلا گفته بود شاید بالاخره باید به رها همه چیز را بگوید.
ـ چه تاریخی بود؟
ـ حدود سه روز پیش از اینکه حالش بد شود.
رها تماس را قطع کرد. اگر سامان چند هفته پیش می دانست ماهور می خواهد حقیقت را بگوید، دیگر نمی توانست سکوتش را فقط با ترس هفت سال پیش توضیح دهد.
در کشوی میز، دفترچه آبی خودش را پیدا کرد. صفحه های نخست پر از نشانی و فهرست کارهای پس از رفتن از بندر بود. چند صفحه جلوتر، در میان نوشته های قدیمی، جمله ای دیده می شد که قبلا توجهش را جلب نکرده بود. با خط خودش نوشته بود: اگر سامان برنگشت، از او متنفر نشو. اول بفهم چه کسی جای او تصمیم گرفت.
رها تاریخ بالای صفحه را خواند. یک روز پس از ناپدید شدن سامان.
او هیچ خاطره ای از نوشتن این جمله نداشت. همان روزها تقریبا خواب و خوراک نداشت و ساعت های زیادی را در بندر می گشت. اما چرا نوشته بود چه کسی جای او تصمیم گرفت؟ آیا کسی چیزی به او گفته بود که بعدها فراموش کرده باشد؟
دفترچه را نزدیک چراغ برد. زیر جمله، فشار قلمی از صفحه بعد مانده بود. صفحه بعد را جدا کرده بودند. رها با مداد نرم روی کاغذ سفید سایه زد تا رد نوشته پیدا شود. چند واژه آهسته آشکار شدند:
-اتاق هفت. عکس پشت آینه. به ماهور نگو.
رها از جا بلند شد. اتاق هفت روبه روی راهرو بود و کلیدش نزد نوید. اما در اتاق قفل نبود. داخل، چراغ خاموش بود. رها آن را روشن کرد و به آینه قدی کنار کمد نگاه کرد. آینه به دیوار پیچ شده بود. با دست تکانش داد. یکی از پیچ ها شل بود.
پشت قاب، عکس کوچکی چسبانده بودند. رها آن را بیرون کشید.
در عکس، خودش روی اسکله قدیمی ایستاده بود؛ همان شب بارانی، با چمدان کوچک در دست. تصویر از فاصله دور گرفته شده بود. چند متر پشت سر او، کنار دیوار بندر، مردی زیر چتر ایستاده بود.
رها صورت مرد را به سختی می دید، اما پالتو و حالت ایستادنش آشنا بود. عکس را با گوشی بزرگ کرد. مرد منصور بود. پشت عکس، با خط خودش نوشته بود: او تمام مدت آنجا بود.
رها به یاد جمله آخر نوار افتاد. سامان گفته بود کسی در اسکله مراقب او بوده است. او آن مرد را دیده، حتی عکسش را پیدا کرده و یادداشتی نوشته بود. پس چرا تمام این سال ها گمان می کرد در اسکله تنها بوده است؟
در راهرو صدای قدم آمد. رها عکس را در مشت گرفت. در اتاق هفت آرام باز شد و لیلا در آستانه ایستاد. با دیدن عکس، دستش را به چارچوب گرفت.
ـ یادم رفته بود آن را کجا گذاشته ای.
رها پرسید:
ـ تو می دانستی من منصور را آن شب دیده ام؟
لیلا آهسته گفت:
ـ بله. چون صبح روز بعد، خودت گفتی می خواهی او را به پلیس معرفی کنی.
ـ پس چرا این کار را نکردم؟
لیلا به عکس نگاه کرد.
ـ چون همان صبح، منصور چیزی به تو نشان داد. بعد از آن، دیگر نخواستی درباره اسکله حرف بزنی.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم / قسمت هشتم / #قسمت نهم
-
فیلم / نفوذ جمزباندی کارآگاه گروسی به خاک افغانستان برای نجات زهرا 12 ساله
ارسال نظر