پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت نهم: مردی که در اسکله منتظر بود

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، رها نمی خواست دوباره همان دختر بیست و دو ساله ای باشد که روی اسکله ایستاده و هر صدای قدمی را نشانه آمدن سامان می داند. پیش از خروج از مهمانخانه، نامه او را در کیف گذاشت، اما گوشی قدیمی را به مامور پرونده سپرد. اگر کسی به تلفن نیاز داشت، باید می دانست پلیس آن را دارد.

مامور از او خواست هیچ وسیله ای را در اسکله تحویل ندهد و اگر کسی خواست همراهش برود، قبول نکند. دو نفر در نزدیکی محل می ماندند. رها پرسید آیا حضورشان از دور پیدا است. مامور گفت لباس عادی می پوشند و فاصله را حفظ می کنند.

امیر در سالن منتظر بود. وقتی دید رها آماده شده، گفت:

ـ تا ورودی اسکله همراهت می آیم.

رها می خواست بگوید بهتر است در مهمانخانه بماند. سپس به یاد حرفی افتاد که صبح در ایوان به او زده بود: هرچه پیدا می کنی، با من هم در میان بگذار. کیفش را برداشت و گفت:

ـ تا ورودی.

نوید قرار شد با پروانه در پاسگاه بماند. او از صبح چند بار گفته بود اگر سامان را دیدند، رها باید پیش از هر چیز از او درباره آن شب بپرسد. رها جواب داده بود سؤال هایش را خودش می داند. با این حال، هنگام خروج دید نوید بی صدا به او نگاه می کند. در چشم های او امید و ترس با هم بود.

خیابان های منتهی به بندر شلوغ بودند. مردم از کنار مغازه ها می گذشتند، ماهیگیرها جعبه های خالی را روی وانت می گذاشتند و کودکی با بادکنکی زرد پشت مادرش می دوید. زندگی عادی شهر برای رها عجیب شده بود. او می دانست در هر یک از این هفت سال، همین رفت و آمد ادامه داشته، در حالی که خودش آن شب بارانی را مدام در ذهن تکرار می کرده است.

امیر ماشین را نزدیک دیوار بندر نگه داشت. از آنجا باید پیاده می رفتند. اسکله قدیمی دیگر محل پهلو گرفتن قایق ها نبود. تخته هایش را چند بار تعمیر کرده بودند، اما نرده سمت راست همچنان همان رنگ آبی پوسته شده را داشت.

رها کنار ورودی ایستاد. امیر گفت:

ـ اگر کسی آمد و خواستی تنها حرف بزنی، عقب می روم. فقط جایی می مانم که ببینمت.

ـ ممنون.

او دست رها را گرفت و یک بار فشرد. بعد کنار دیوار ایستاد. رها روی اسکله رفت.

خورشید به لبه آب نزدیک می شد. چند مرغ دریایی روی تیرک های دور نشسته بودند. انتهای اسکله مردی با کاپشن تیره ایستاده بود. پشتش به رها بود و سرش را پایین گرفته بود.

قلب رها تند زد. چند قدم جلو رفت. مرد برگشت. کامران مهران بود. رها او را از عکس روزنامه شناخته بود. از آن تصویر پیرتر به نظر می رسید، با صورتی لاغر و موهایی سفید. عصا در دست داشت و وقتی به سوی رها آمد، پای چپش را کمی روی زمین می کشید.

ـ انتظار شخص دیگری را داشتی. گفت.

رها ایستاد.

ـ پیام را شما فرستادید؟

ـ من خواستم بیایی. پیام را شخص دیگری ضبط کرده.

ـ سامان کجاست؟

کامران به اطراف نگاه کرد. امیر را کنار دیوار دید، اما درباره اش چیزی نپرسید.

ـ اول باید بفهمم دفتر را به چه کسی داده ای.

ـ به پلیس.

صورت کامران جمع شد.

ـ آن ها سال ها پیش هم فرصت داشتند کاری کنند.

ـ این دلیل نمی شود دفتر را به شما بدهم.

ـ درست می گویی.

پاسخش رها را غافلگیر کرد. کامران عصا را به نرده تکیه داد و از جیبش پاکتی پلاستیکی بیرون آورد. داخل آن عکس زنی جوان بود که کنار مردی با لباس کار بندر ایستاده بود.

ـ این دختر من، آوا است. هفت سال پیش گم شد.

رها عکس را گرفت. آوا لبخند کوچکی داشت. مرد کنار او را نمی شناخت.

ـ چه ربطی به سامان دارد؟

ـ آوا برای اداره بندر کار می کرد. همان گزارش هایی را پیدا کرد که پروانه راد بعدا درباره شان سؤال کرد. روزی که سامان ناپدید شد، آوا هم از خانه بیرون رفت و برنگشت.

رها عکس را پس داد.

ـ چرا در پرونده ها اسمی از او نبود؟

ـ پرونده اش جدا ثبت شد. هیچ کس قبول نکرد این دو ناپدید شدن به هم مربوطند.

کامران از دریا چشم گرفت و به رها نگاه کرد.

ـ من روز تصادف پدرت آنجا بودم. می خواستم کمکش کنم. کامیون پیش از رسیدن من رفته بود. سامان هم با پدرش کمی بعد رسید. پدرت هنوز زنده بود. چیزهایی گفت که آن زمان معنایش را نفهمیدم.

ـ چه چیزهایی؟

ـ گفت کلید دوم نباید دست آن ها بیفتد. گفت به یونس بگوید سراغ جایی برود که نخستین بار رها را برده بود.

رها اخم کرد. پدرش در کودکی او را جاهای زیادی برده بود. کامران ادامه داد:

ـ من این جمله را به یونس گفتم. چند روز بعد، او آمد و گفت چیزی پیدا نکرده. دیگر هم سراغ من نیامد.

ـ پس ماهور چرا به شما مشکوک بود؟

ـ چون پیش از تصادف با پدرت بحث کرده بودم. او فکر می کرد من برای گرفتن دفتر تهدیدش کرده ام.

ـ درباره چه بحث کردید؟

ـ من رئیس ثبت بار بودم. گزارش های او نشان می داد چند ثبت با امضای من انجام شده. امضا جعلی بود. اما او حرفم را باور نمی کرد. شب قبل از تصادف به دفترش رفتم تا نمونه امضای اصلی ام را نشانش بدهم. یونس ما را دید.

رها نمی توانست تنها بر اساس حرف کامران به او اعتماد کند. دفتر پدرش در دست پلیس بود و امضاها می توانست بررسی شود. به انتهای اسکله نگاه کرد. سامان آنجا نبود.

ـ چرا مرا به اینجا کشاندید؟

کامران عکس دخترش را دوباره در جیب گذاشت.

ـ چون سامان گفت اگر تو بیایی، او هم می آید.

ـ پس با او در تماس هستید.

ـ چند روز پیش، بعد از سال ها، برایم پیغام گذاشت. گفت آوا را پیدا کرده و می خواهد حقیقت را بگوید. از من خواست تو را به اینجا بیاورم.

رها یک قدم به او نزدیک شد.

ـ چه کسی سنگ را به پنجره خانه انداخت؟

ـ من. باید مطمئن می شدم دفتر را پیدا کرده ای.

ـ می توانستید با من حرف بزنید.

ـ می ترسیدم اگر نامم را بشنوی، فرار کنی.

رها به نوشته تهدیدآمیز فکر کرد.

ـ شما گفتید آنچه از سامان مانده از دست می رود. با این جمله می خواستید مرا بترسانید.

کامران چشم هایش را پایین انداخت.

ـ بله. اشتباه کردم.

رها آماده نبود عذرخواهی او را بپذیرد. برگشت تا به امیر اشاره کند. همان لحظه صدای مردی از پشت سر کامران آمد:

ـ دفتر را پیدا کرد؟

رها برگشت.

مرد از راه باریک کنار انبار ماهیگیری وارد اسکله شده بود. بارانی خاکستری پوشیده و موهایش را کوتاه کرده بود. چند ثانیه طول کشید تا رها چهره اش را زیر نور غروب بشناسد. بعد همه صداهای اطراف دور شدند.

-سامان.

صورتش لاغرتر بود. خطی باریک کنار ابرویش دیده می شد که رها به یاد نداشت. اما چشم هایش همان چشم ها بود. او نیز رها را دید و قدمش کند شد. هیچکدام جلو نرفتند.

سامان نخست گفت:

ـ سلام، رها.

سلامی که هفت سال دیر رسیده بود. رها در تمام این سال ها جواب های زیادی در ذهن ساخته بود؛ فریاد، گریه، آغوش، حتی سیلی. هیچکدام از او سر نزد. فقط پرسید:

ـ سه روز پیش می دانستی من برمی گردم؟

ـ می دانستم خانه را برای فروش گذاشته اند. فکر کردم شاید بیایی.

ـ و اگر نمی آمدم؟

سامان به کامران نگاه کرد.

 ـ راه دیگری پیدا می کردم.

امیر از کنار دیوار جلو آمد، اما همان فاصله ای را که قول داده بود حفظ کرد. دو مامور نیز در مسیر ورودی پیدا شدند. سامان آنها را دید و از حرکت ایستاد.

ـ پلیس اینجاست.

ـ بله. رها گفت.

ـ هفت سال پیش نبود.

سامان نگاهش را به او برگرداند. در چشم هایش چیزی شبیه درد گذشت. رها نمی خواست به آن توجه کند. پیش از هر احساس دیگری، جواب لازم داشت.

ـ چرا برگشتی مهمانخانه و بعد ناپدید شدی؟

سامان گفت آن شب پس از رساندن پروانه به خانه خیابان فانوس، به مهمانخانه برگشته تا دفتر پدر رها را از ماهور بگیرد. در راه، آوا با او تماس گرفته بود. گفته بود از انبار شمالی مدارکی برداشته و کسی تعقیبش می کند. سامان به جای رفتن به مهمانخانه، به انبار رفته بود.

کامران پرسید:

ـ آوا را آنجا پیدا کردی؟ 

سامان سر تکان داد.

ـ او زنده بود. مدارک را داشت. اما مردی هم آنجا بود.

رها پرسید:

ـ چه کسی؟ 

سامان به او نگاه کرد.

ـ کسی که او را می شناسی.

رها منتظر ماند. صدای موج زیر تخته های اسکله می پیچید.

ـ منصور.

رها ابتدا فکر کرد درست نشنیده است. منصور شب قبل روی مبل مهمانخانه خوابیده، صبح با او به انبار آمده و در پیدا کردن دفتر کمک کرده بود. سامان ادامه داد:

ـ آن موقع برای شرکت حمل و نقل پدرت کار می کرد. وقتی ماهور فهمید اسناد پدرت گم شده، او را برای پیدا کردنشان به مهمانخانه راه داد. هیچ وقت به کسی شک نکرد.

ـ منصور سال ها کنار مادربزرگم زندگی کرد.

ـ می دانم.

ـ چرا ماهور به من چیزی نگفت؟

ـ چون خودش هم تا آخر مطمئن نبود. سامان گفت. ـ من هم مدرکی نداشتم که بتوانم او را به پلیس معرفی کنم.

رها به یاد حرف های نوار افتاد. سامان گفته بود مرد تعقیب کننده پروانه را روز تصادف پدرش دیده است. بعد در نوار، صدا قطع شده بود. آیا ماهور نام منصور را شنیده و آن بخش را پاک کرده بود؟

کامران با عصا یک قدم جلو آمد.

ـ آوا کجاست؟

سامان جواب نداد. نگاهش از روی شانه رها گذشت و روی چیزی پشت سر او ثابت ماند.

رها برگشت. منصور کنار ورودی اسکله ایستاده بود. امیر چند متر با او فاصله داشت و مامورها از دو سو نزدیک می شدند. منصور دست هایش را بالا نبرد. فقط به رها نگاه کرد، انگار از اینکه او حقیقت را اینجا شنیده، دلگیر شده باشد.

ـ کاش پیش از آمدن به او زنگ می زدی. منصور به رها گفت.

مامور خواست نزدیک شود. منصور آرام دست در جیب برد و پاکتی بیرون آورد. آن را روی زمین گذاشت و چند قدم عقب رفت.

ـ نامه ای است که ماهور برایت نوشته. گفت فقط اگر سامان برگشت، به تو بدهم.

رها به پاکت نگاه کرد. خط روی آن، همان خط مرتب نامه اول بود. مامور منصور را از اسکله بیرون برد تا درباره اتهام ها از او سؤال کند. منصور مقاومتی نکرد. سامان به رفتنش نگاه می کرد و رها هنوز نمی دانست کدام بخش حرف او را باور کند.

امیر نزدیک شد.

ـ لازم نیست همین جا نامه را بخوانی.

رها پاکت را برداشت.

ـ تمام این سال ها، هر کس تصمیم گرفته چه زمانی باید چیزی را بدانم.

کاغذ را بیرون آورد. ماهور تنها چند خط نوشته بود.

رها جان، اگر سامان برگشته، از او بپرس آوا چه کسی است. بعد تصمیم بگیر می خواهی بقیه داستان را از زبان چه کسی بشنوی. من دوستت داشتم، اما ترسیدم و اشتباه کردم.

رها نامه را پایین آورد. کامران با اضطراب به او نگاه می کرد. سامان چشم از کاغذ برنمی داشت.

رها پرسید:

ـ آوا چه کسی است؟ 

سامان پس از مکثی طولانی گفت:

ـ همسر من.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم / قسمت هشتم

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253175
  • فیلم / مصاحبه با زن تهرانی که اتو زد و ماشین را دزدید