پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت هشتم: پیامی از سه روز پیش
رکنا: در قسمت های قبل خواندید که رها همراه امیر، لیلا و منصور به کمد شماره هفده ماهور در انبار بندر رفت. آنجا دفتر پدرش را پیدا کرد؛ دفتری پر از اطلاعات درباره ثبت جعلی مسیر قایق ها. همان زمان بسته ای بی نام به انبار رسید. داخل آن گوشی قدیمی سامان بود و تنها فایل صوتی آن، سه روز پیش ثبت شده بود. رها صدای سامان را شنید که می گفت زنده است و اگر کسی همراه رهاست، فعلا نباید نام او را ببرد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، صدای ضبط شده پایان نیافته بود. رها گوشی را نزدیک گوش گرفت. دیگران در فاصله کمی از او ایستاده بودند و جمله اول را شنیده بودند. پنهان کردن نام سامان پس از آن ممکن نبود.
صدای او از بلندگوی کوچک ادامه داد:
ـ می دانم حق داری از من بپرسی چرا این همه سال برنگشتم. جواب کوتاهی ندارم. اول دفتر را به کسی نسپار. در آخرین صفحه دنبال نامی بگرد که ماهور دورش خط کشیده. آن شخص می داند چه کسی شب تصادف کنار ماشین پدرت بود. اگر خواستی مرا ببینی، تا غروب تنها به اسکله قدیمی بیا.
چند ثانیه صدای نفس کشیدن شنیده شد. بعد سامان آرام تر گفت:
ـ اگر نیامدی، می فهمم.
فایل تمام شد. رها گوشی را پایین آورد. نگهبان انبار در انتهای راهرو ایستاده بود و با کنجکاوی نگاهشان می کرد. امیر در کمد را بست تا دفتر و نوارها از دید او دور بمانند. منصور به ساعت نگاه کرد. هنوز تا غروب چند ساعت مانده بود.
ـ می تواند پیامی قدیمی باشد که تاریخش عوض شده. امیر گفت.
رها به صفحه گوشی نگاه کرد.
ـ صدایش فرق کرده. انگار سال ها گذشته.
ـ می دانم چه شنیدی. فقط می گویم هنوز نمی دانیم چه کسی گوشی را آورده و چه زمانی پیام ضبط شده.
حق با او بود. رها دلش نمی خواست این احتمال را بشنود، اما نمی توانست نادیده اش بگیرد. کسی پیش تر با عکس، نامه و صدا او را به جاهایی کشانده بود که خودش انتخاب نکرده بود.
منصور دفتر را از کمد برداشت و صفحه های آخر را ورق زد. چند برگ پایانی با خط ماهور نوشته شده بود. نام های زیادی در آن دیده می شد: کارکنان بندر، رانندگان باربری و چند صاحب قایق. دور یکی از نام ها خط قرمزی کشیده بودند.
کامران مهران
رها نام را بلند خواند. لیلا به دیوار تکیه داد.
ـ او سال ها رئیس بخش ثبت بار در اداره بندر بود. بعد از تصادف پدرت بازنشسته شد.
منصور گفت:
ـ هنوز در شهر زندگی می کند. خانه اش نزدیک جاده ساحلی است.
امیر صفحه را عکس گرفت.
ـ این باید به پلیس برسد. تهدید امروز هم به همین دفتر مربوط است.
رها گفت:
ـ دفتر را تحویل می دهیم. اما اول از آخرین صفحه نسخه می گیرم.
هیچ کس مخالفت نکرد. نگهبان دستگاه کپی کوچکی در اتاق اداری داشت. امیر از صفحه های مهم عکس گرفت و رها از نوشته ماهور رونوشتی برداشت. کنار نام کامران، ماهور نوشته بود: روز تصادف حاضر بوده. از یونس بپرس چرا او را می شناخت.
رها دوباره خواند. یونس پدربزرگش بود و سال ها پیش مرده بود. یادداشت ماهور احتمالا پیش از مرگ او نوشته شده بود. رها برای لحظه ای احساس کرد هر پاسخی در این ماجرا به کسی می رسد که دیگر نمی تواند حرف بزند.
آنها چمدان و نوارها را نیز از کمد بیرون آوردند. وقتی به حیاط انبار رسیدند، نوید کنار ماشینش منتظر بود. پروانه به پاسگاه رفته و گفته بود رها ممکن است برای تحویل دفتر بیاید. نوید از آنجا تا انبار آمده بود.
رها گوشی سامان را نشانش داد. نوید فایل را شنید و پس از پایان، چند بار پلک زد.
ـ صدای خودش است. گفت.
ـ تو هم می توانی تشخیص بدهی چند وقت پیش ضبط شده؟
ـ نه. اما وقتی می گوید ماهور دیگر نمی تواند جلوی پیدا کردنم را بگیرد، انگار از مرگش خبر دارد.
امیر گفت:
ـ یا کسی این جمله را در این چند روز ضبط کرده.
نوید به او نگاه کرد.
ـ دقیقا.
رها از اینکه برای نخستین بار این دو مرد در چیزی هم نظر بودند، احساس آرامش نکرد. هر دو می خواستند او محتاط باشد. خودش نیز می خواست؛ فقط نمی دانست با قلبی که بعد از شنیدن صدای سامان تند می زد چه کند.
در راه پاسگاه، رها کنار امیر نشست. دفتر را روی زانو داشت. منصور و لیلا با ماشین دیگری دنبالشان می آمدند و نوید قرار بود مستقیم به پاسگاه برود. امیر چند بار خواست حرفی بزند، اما منصرف شد. سرانجام رها سکوت را شکست.
ـ فکر می کنی می روم اسکله؟
ـ نمی دانم. فقط می خواهم قبل از هر تصمیمی بدانیم چه کسی گوشی را رسانده.
ـ تو اگر جای من بودی، می رفتی؟
امیر نگاهش را از خیابان برنداشت. ـ شاید. اما همراه پلیس می رفتم و انتظار نداشتم همان آدمی را ببینم که هفت سال پیش می شناختم.
رها به جمله آخر فکر کرد. خودش نیز دیگر دختر منتظر روی اسکله نبود. اگر سامان زنده بود، هفت سال با تصمیم های خودش زندگی کرده و حتی سه روز پیش می توانسته به او خبر بدهد. پاسخ دادن به اینکه چرا این کار را نکرده، از فهمیدن زنده بودنش سخت تر بود.
در پاسگاه، ماموری که صبح گزارش پنجره شکسته را گرفته بود، آنها را به اتاقی برد. دفتر را تحویل گرفت و برای ثبت صورت جلسه، نام همه افراد را نوشت. رها اصرار کرد پیش از بردن اصل دفتر، تصویر صفحه ها را نزد خود نگه دارد. مامور گفت تصاویر را هم برای بررسی دریافت می کند، اما داشتن نسخه برای رها مانعی ندارد.
بعد گوشی را بررسی کردند. شماره ای در دفترچه تلفن آن نبود. کارت سیم داخلش کار نمی کرد و فایل صوتی روی حافظه دستگاه ذخیره شده بود. مامور گفت زمان ثبت فایل می تواند درست باشد، اما تا بررسی فنی نمی شود به آن تکیه کرد. درباره بسته نیز نگهبان انبار فقط مردی با کلاه تیره دیده بود که آن را تحویل نداده، جلوی در گذاشته و رفته بود.
رها پیام قرار اسکله را توضیح داد. مامور از او خواست تنها به آنجا نرود. گفت می توانند نزدیک محل حضور داشته باشند، اما اگر شخصی برای دیدن او بیاید، بهتر است از برنامه پلیس خبر نداشته باشد. رها موافقت کرد. قرار شد یکی از مامورها پیش از غروب با او تماس بگیرد.
وقتی از پاسگاه بیرون آمدند، آسمان از صبح روشن تر بود. امیر پیشنهاد کرد چیزی بخورند. رها تازه فهمید از شب قبل غذای درست و حسابی نخورده است. در کافه کوچکی نزدیک میدان نشستند. نوید نیز با فاصله کمی روی صندلی روبه رو قرار گرفت.
امیر با نوید درباره سال های غیبت سامان سؤال کرد. نوید گفت پس از پیدا شدن قایق، ماه ها دنبالش گشته؛ از ماهیگیرها، تعمیرکارها و کسانی که آن شب در بندر بودند پرسیده، اما هیچ نشانی نیافته است.
امیر پرسید:
ـ چرا فکر می کردی پروانه راد زنده است و سامان نه؟
ـ چون خودم پروانه را از بندر بردم. آخرین بار که سامان را دیدم، گفت تا صبح خودش را به ما می رساند. نیامد. بعد قایقش را پیدا کردند.
ـ و هیچوقت فکر نکردی ممکن است خودش قایق را رها کرده باشد؟
نوید دستش را دور فنجان چای گرفت.
ـ فکر کردم. اما نمی دانستم برای چه باید از من هم پنهان شود.
رها به یاد پیام افتاد: ماهور دیگر نمی تواند جلوی پیدا کردنم را بگیرد. اگر سامان واقعا زنده بود، ممکن بود ماهور در تمام این سال ها جای او را بداند. این فکر از صبح در ذهنش بود و هنوز نمی توانست آن را با زنی که دوستش داشت کنار هم بگذارد.
گوشی رها زنگ خورد. لیلا بود. او و منصور به مهمان خانه برگشته بودند تا چمدان نوارها را جایی امن بگذارند. لیلا می گفت در یکی از نوارها، روی برچسب، نام کامران مهران نوشته شده است.
ـ پخشش کردی؟
ـ نه. خواستم اول به تو بگویم. تاریخش یک ماه بعد از تصادف پدرت است.
رها از جا بلند شد.
ـ دارم می آیم.
نوید گفت می تواند آنها را برساند. امیر هزینه میز را پرداخت و هر سه به مهمان خانه برگشتند. لیلا در اتاق پذیرش منتظر بود. منصور دستگاه پخش قدیمی را از انبار بیرون آورده بود. نوار درون قاب پلاستیکی کدر قرار داشت و روی برچسبش نوشته شده بود: کامران، آبان.
رها دکمه پخش را زد. صدای ماهور شنیده شد که می گفت ضبط را روشن کرده تا چیزی را فراموش نکند. بعد صدای مردی آمد؛ صدایی آرام و رسمی.
ـ من برای تسلیت آمده ام. دلیلی ندارد با من مثل بازپرس حرف بزنید.
ماهور گفت:
ـ شوهر من گفت شب قبل از تصادف با تو دیدار کرده.
مرد پاسخ داد:
ـ یونس اشتباه به خاطر سپرده. من آن شب شهر نبودم.
ـ پس چرا ماشینت جلوی شرکت بود؟
چند ثانیه سکوت افتاد. بعد صدای برخورد چیزی با میز شنیده شد.
ـ ماهورخانم، اگر مدرکی دارید به پلیس بدهید. اگر ندارید، خانواده تان را بیش از این خسته نکنید.
در بسته شد. ماهور پس از رفتن او مدت زیادی چیزی نگفت. درست پیش از پایان نوار، صدای خودش را می شد شنید:
ـ رها نباید بفهمد یونس آن شب کلید انبار را به چه کسی داده.
نوار تمام شد.
رها به منصور نگاه کرد.
ـ یونس کلید انبار داشت؟
ـ زمانی که شرکت پدرت بارهایش را از بندر می فرستاد، یونس هم گاهی به او کمک می کرد.
ـ چه کسی کلید را گرفت؟
منصور سر تکان داد.
ـ نمی دانم.
نوید به آخرین صفحه دفتر اشاره کرد.
ـ شاید همان جا نوشته باشد.
رها عکس صفحه را در گوشی باز کرد. پایین نام کامران، یادداشت کوتاه دیگری بود که هنگام رونویسی ندیده بود: کلید دوم دست س است.
حرف تنها بود. س می توانست سامان باشد؛ اما در زمان تصادف پدر، سامان جوانی بیست ساله بود که به گفته خودش برای کمک به محل تصادف رفته بود. شاید از همان سال، به این پرونده نزدیک بوده است.
صدای زنگ در بلند شد. منصور رفت و با مردی سالخورده برگشت که کلاه بارانی اش را در دست گرفته بود. مرد خود را نادر معرفی کرد؛ صاحب تعمیرگاه ساعت در کوچه پشتی. گفت صبح ماموری درباره سامان از او سؤال کرده و حالا چیزی یادش آمده که می خواهد به رها بگوید.
رها او را به اتاق پذیرش برد. نادر روی لبه صندلی نشست و به ساعت جیبی ماهور که حالا روی میز بود، نگاه کرد.
ـ سامان آن روز ساعت را برای تعمیر نیاورد. گفت ماهور خواسته چیزی را که داخل قابش هست، دربیاورم.
ـ کاغذ نشانی؟
ـ آن را ندیدم. ساعت را باز نکردم. مردی پشت سرش وارد مغازه شد و سامان با دیدنش گفت بعدا برمی گردد. هیچ وقت برنگشت.
ـ مرد را شناختید؟
نادر به نوید و امیر نگاه کرد.
ـ آن زمان نه. چند ماه پیش عکسش را در روزنامه دیدم. درباره بازنشسته های اداره بندر گزارش نوشته بودند.
رها نام را پیش از شنیدنش می دانست.
ـ کامران مهران؟
نادر سر تکان داد. بعد افزود:
ـ اما نکته مهم این نیست. سامان وقتی او را دید، ترسید. با این حال، کامران طوری با او حرف زد که انگار سال هاست یکدیگر را می شناسند. پیش از رفتن، نام تو را آورد.
رها پرسید:
ـ چه گفت؟
نادر به سختی جمله را به خاطر آورد.
ـ گفت اگر رها امروز به اسکله برود، همه آنچه پدرش پنهان کرده، آشکار می شود.
نوید به ساعت نگاه کرد. غروب نزدیک بود. همان اسکله، بار دیگر، و رها باز باید تصمیم می گرفت آنجا برود یا نه.
این بار می دانست چه کسی ممکن است منتظرش باشد.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم / #قسمت هفتم
-
آرامش چشم نواز چهارمحال و بختیاری
ارسال نظر