پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت هفتم: قرار پیش از غروب
رکنا: در قسمت های قبل خواندید که رها در خانه قدیمی خانواده سامان با پروانه راد روبه رو شد. پروانه گفت گزارش های جعلی ورود و خروج قایق ها را در اداره بندر پیدا کرده بود و پدر رها نیز پیش از مرگ درباره همان مسیرها تحقیق می کرد. سامان در شب ناپدید شدنش پروانه را به آن خانه برد و نوید او را از شهر خارج کرد. رها در اتاق طبقه بالا برگه ای به خط پدرش پیدا کرد. کمی بعد امیر، مردی که اکنون با رها زندگی می کند، به خانه رسید. کسی از بیرون پنجره را شکست و با انداختن سنگی هشدار داد دفتر پدر رها را تا غروب به اسکله ببرند، وگرنه آنچه از سامان مانده از دست می رود.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا نوید هنوز به پنجره شکسته نگاه می کرد. پروانه از پله ها بالا آمد، کاغذ را خواند و گفت:
ـ شاید فقط می خواهند ما را به اسکله بکشانند.
نوید جواب داد:
ـ احتمالش هست.
ـ اما از کجا می دانند دفتر اینجاست؟
رها برگه ای را که پیدا کرده بود از کیف بیرون آورد. روی آن چند تاریخ و شماره قایق نوشته شده بود؛ یک صفحه، آن هم از سال ها پیش. اگر کسی دفتر کامل را می خواست، او نمی توانست حتی وانمود کند آن را همراه دارد.
امیر کنار پنجره ایستاد و به کوچه پشت خانه نگاه کرد.
ـ کسی را ندیدیم. دوربین در این کوچه هست؟
نوید گفت سر نبش، روی ساختمان داروخانه، یک دوربین نصب شده است. امیر پیشنهاد کرد همان وقت با پلیس تماس بگیرند. رها هنوز گوشی را در دست نگرفته بود که پروانه گفت:
ـ این بار باید همه چیز را به پلیس بگوییم. پنهان کردن من دیگر فایده ای ندارد.
رها به او نگاه کرد.
ـ هفت سال پیش هم همین کار را باید می کردید.
پروانه مخالفت نکرد. از جیبش کارت شناسایی قدیمی اداره بندر را بیرون آورد و روی میز گذاشت. انگار می خواست نشان بدهد این بار حاضر است با نام خودش در ماجرا بماند.
وقتی مامور رسید، از پنجره شکسته و سنگ عکس گرفت. رها نامه، نوار و صفحه دست نویس پدرش را نشان داد. توضیح دادن همه چیز نزدیک یک ساعت طول کشید. مامور چند بار پرسید آیا مطمئن است صدای روی نوار متعلق به سامان است. رها گفت صدای او را می شناسد. پروانه و منصور نیز می توانند حضورش را در آن شب تایید کنند.
مامور کاغذ تهدید را در پاکتی گذاشت. گفت گزارش دوربین داروخانه را پیگیری می کند و به هیچ کدام توصیه نمی کند به قرار اسکله بروند. قرار شد همه برای ثبت توضیحات کامل به پاسگاه مراجعه کنند.
پس از رفتن او، خانه ساکت شد. نور صبح به کف اتاق می افتاد و خرده شیشه ها را روشن می کرد. رها روی صندلی نشست. امیر روبه رویش قرار گرفت؛ همان فاصله کوتاهی که همیشه پیش از یک گفت و گوی سخت میانشان می گذاشت.
ـ چرا به من نگفتی قرار بوده امروز اینجا بیایی؟
ـ وقتی تلفنی حرف زدیم، خودم هم نمی دانستم.
ـ درباره نامه می توانستی بگویی.
رها به نوید و پروانه نگاه کرد. آن دو کنار پنجره آهسته حرف می زدند. امیر نگاه او را دنبال کرد و گفت:
ـ می توانیم بیرون صحبت کنیم.
در ایوان، هوا بعد از باران خنک بود. رها دست هایش را دور خودش حلقه کرد. امیر پالتویش را درآورد و روی شانه او انداخت، مثل کارهای کوچکی که همیشه بی سر و صدا انجام می داد.
ـ نمی خواستم نگران شوی. رها گفت.
ـ نگران بودم. برای همین آمدم.
ـ می دانم.
امیر به حیاط نگاه کرد.
ـ هنوز دوستش داری؟
پرسش چنان مستقیم بود که رها نتوانست فوری جواب بدهد. در راه آمدن به بندر، تصور می کرد سامان بخشی از گذشته ای است که باید برای همیشه پشت سر بگذارد. حالا نامه او در کیفش بود و صدایش را از نوار شنیده بود. نمی دانست نام احساسی که در سینه داشت عشق است، سوگ است یا امیدی که سال ها سرکوبش کرده.
رها گفت:
ـ نمی دانم او زنده است یا نه.
ـ من درباره زنده بودنش نپرسیدم.
رها نگاهش کرد. امیر خشمگین نبود. همین کار را سخت تر می کرد.
ـ چیزی که نسبت به او حس می کنم، در همان روزها مانده بود. این دو روز همه چیز دوباره برگشته. هنوز نمی فهمم چه بخشی از آن واقعی است.
امیر سر تکان داد.
ـ جواب صادقانه ای است.
ـ نمی خواهم به تو آسیب بزنم.
ـ پس هرچه پیدا می کنی، با من هم در میان بگذار. لازم نیست همین امروز درباره آینده ما تصمیم بگیری.
صدای باز شدن در خانه آمد. نوید روی ایوان ظاهر شد و خبر داد منصور تماس گرفته است. در مهمانخانه، کسی اتاق ماهور را گشته بود. قفل در سالم بود، اما کشوها بیرون کشیده شده و ساعت جیبی از روی تخت برداشته شده بود.
رها زیر لب گفت:
ـ کاغذ نشانی را از ساعت بیرون آورده ام. دیگر چیزی در آن نبود.
پروانه از پشت سر نوید گفت:
ـ کسی که دنبالش است این را نمی داند.
رها خواست به مهمانخانه برگردد. امیر گفت او را می رساند. نوید پیشنهاد کرد پروانه همراه او به پاسگاه برود و همان جا درباره رفت و آمدهای مشکوک اداره بندر شهادت بدهد. پروانه قبول کرد، اما پیش از رفتن به رها گفت:
ـ اگر واقعا دفتر پدرت پیدا شود، فقط تو حق داری تصمیم بگیری با آن چه کنی. من سال ها پیش نسخه هایی از ثبت قایق ها برداشتم. آن ها را هم تحویل می دهم.
رها پرسید: ـ فکر می کنی دفتر کجاست؟
ـ سامان شب آخر دنبالش بود. شاید ماهور بهتر از هر کسی می دانست.
نوید و پروانه از خانه خارج شدند. رها و امیر نیز چند دقیقه بعد راه افتادند. در مسیر، رها بیشتر آنچه می دانست برای امیر تعریف کرد: قرار اسکله، ناپدید شدن سامان، نامه ای که ماهور پنهان کرده بود و صدای ضبط شده. امیر بدون قطع کردن حرفش گوش داد. فقط وقتی رها از تصادف پدرش گفت، پرسید آیا پیش از این نشانه ای دیده بود که حادثه مشکوک باشد. رها گفت نه. تازه امروز می فهمید ماهور چرا پس از مرگ پدر، از کار او حرف نمی زد.
در مهمانخانه باز بود. منصور با پیچ گوشتی کنار قفل انبار زانو زده بود. لیلا نیز در سالن منتظرشان بود. رها از او پرسید چه کسی وارد اتاق شده، اما هیچ کس چیزی ندیده بود. منصور برای خرید قفل تازه بیرون رفته بود و هنگام بازگشت کشوهای اتاق ماهور را باز پیدا کرده بود.
رها بالا رفت. روی زمین، قبض ها و دستمال های پارچه ای پخش شده بودند. ژاکت خاکستری ماهور از روی صندلی افتاده بود. رها آن را برداشت و به پشتی صندلی برگرداند. امیر پشت در ماند و پرسید کمکی لازم دارد یا نه. رها از او خواست لیلا را صدا کند.
لیلا با دیدن اتاق آه کشید.
ـ دیشب همه چیز مرتب بود.
ـ ماهور دفتر پدرم را کجا نگه می داشت؟
لیلا پیش از پاسخ به امیر نگاه کرد. رها گفت:
ـ او از ماجرا خبر دارد.
ـ ماهور گاهی وسایل مهم را لای ملافه های کمد پایین می گذاشت.
لیلا گفت.
ـ اما بعد از فوتش کمد را خالی کردم. دفتری ندیدم.
رها به پشت میز رفت. یک کشو هنوز بسته بود؛ همان کشوی پایینی که شب قبل هم به سختی حرکت می کرد. آن را کشید، اما چیزی داخلش نبود. در چوبی اش سنگین تر از کشوهای دیگر به نظر می رسید. امیر خم شد، پیچ های کف کشو را بررسی کرد و گفت یک تخته دوم زیر آن قرار داده اند.
با پیچ گوشتی منصور، تخته را باز کردند. زیرش یک دسته نامه، رسید قدیمی و کارت کوچکی بود. دفتر آنجا نبود. روی کارت، به خط ماهور نوشته شده بود: آنچه می جویید در جایی است که هر شب به آن گوش می کردم.
لیلا کارت را خواند.
ـ رادیو.
رادیوی کوچک روی قفسه کنار پنجره بود. رها آن را برداشت. امیر پشتش را باز کرد. داخل جای باتری خالی بود، اما یک کلید کوچک با نوار چسب به بدنه داخلی چسبانده بودند. روی نوار چسب، عدد هفده نوشته شده بود.
امیر پرسید:
ـ کلید کجا را باز می کند؟
لیلا گفت:
ـ ماهور صندوق امانات بانک نداشت. اما در انبار بندر، کمدی قدیمی به نام خودش داشت. بعد از اینکه دیگر مهمانخانه را تنها اداره نمی کرد، وسایل اضافی را آنجا می گذاشت.
ـ شماره اش هفده بود؟
ـ یادم نیست. باید از منصور بپرسیم.
منصور در طبقه پایین گفت کمد شماره هفده در انبار شمالی بندر است. ماهور سال ها کرایه آن را می پرداخت و هر چند ماه برای بررسی وسایلش می رفت. آخرین بار یک هفته پیش از مرگش از منصور خواسته بود او را به آنجا ببرد.
رها کلید را در دست گرفت.
ـ چه ساعتی انبار باز می شود؟
ـ تا چهار عصر. منصور گفت.
ـ اگر همین حالا برویم، وقت داریم.
امیر به ساعت نگاه کرد.
ـ بعدش مستقیم پاسگاه می رویم. قرار اسکله را هم فراموش کنید.
رها اعتراضی نکرد. او هم قصد نداشت با دفتر پیدا نشده به اسکله برود. اما می خواست پیش از غروب بداند چه کسی آن تهدید را نوشته و چرا گمان می کند چیزی از سامان هنوز در اختیارش است.
انبار شمالی ساختمانی بلند کنار آب بود. نگهبان، کلید و کارت قدیمی ماهور را بررسی کرد و پس از تماس با مدیر، اجازه داد رها با همراهانش وارد شود. کمدها در راهرویی باریک و خنک ردیف بودند. شماره هفده نزدیک انتهای راهرو قرار داشت.
کلید چرخید. در فلزی با صدای خشکی باز شد.
داخل کمد یک چمدان کوچک و جعبه ای از نوارهای صوتی بود. روی هر نوار، تاریخ نوشته بودند. چند سال را پوشش می دادند؛ از ماه های پس از مرگ پدر رها تا هفته پیش از مرگ ماهور. میان آن ها دفتری با جلد قهوه ای قرار داشت.
رها دفتر را برداشت. صفحه اول با خط پدرش پر شده بود. نام شرکت، شماره محموله ها و تاریخ ها را می شناخت؛ همان هایی که روی برگه خانه سامان دیده بود. صفحه های بعد جزئیات بیشتری داشتند: امضاهای تکراری، نام قایق هایی که ظاهرا یک روز در دو بندر بوده اند و یادداشت هایی درباره مردی که پدرش فقط با حرف نخست نام خانوادگی از او یاد کرده بود.
حرف نخست، م بود. رها به منصور نگاه کرد. او داشت تاریخ نوارها را بررسی می کرد و متوجه نگاهش نشد. رها از فکر خودش شرمنده شد. نام های بسیاری با آن حرف شروع می شدند.
امیر گفت:
ـ باید از همه صفحه ها عکس بگیریم و بعد دفتر را تحویل پلیس بدهیم.
رها گوشی را بیرون آورد. در همین لحظه صدای نگهبان از انتهای راهرو آمد. برای رها بسته ای رسیده بود. مرد گفت کسی آن را جلوی در انبار گذاشته و بدون حرف رفته است.
بسته کوچک و سبک بود. نام رها با همان خط مرتب نامه اول روی آن نوشته شده بود. امیر خواست صبر کنند تا پلیس برسد، اما رها در حضور او بسته را باز کرد.
داخلش گوشی قدیمی سامان بود؛ همان مدل ساده ای که هفت سال پیش داشت و رها بارها با آن تماس گرفته بود. زیر گوشی برگه ای قرار داشت:
-دفتر را پیدا کردی. حالا پیش از آنکه به کسی تحویلش بدهی، آخرین پیام را بشنو.
گوشی خاموش بود. امیر به نگهبان گفت در خروجی را کنترل کند تا ببیند فرستنده هنوز نزدیک است یا نه. منصور دنبال پریز و شارژر مناسب گشت. در کشوی میز نگهبانی، شارژری قدیمی پیدا شد که به گوشی می خورد.
چند دقیقه بعد صفحه روشن شد. باتری به اندازه ای شارژ داشت که پیام های صوتی ذخیره شده باز شوند. تنها یک فایل در حافظه بود. تاریخ ثبت آن، سه روز پیش بود.
رها دکمه پخش را زد.
چند ثانیه صدای باد آمد، بعد صدای مردی شنیده شد. صدا ضعیف و خسته بود، اما رها پیش از پایان نخستین جمله آن را شناخت.
ـ رها، اگر این پیام به دستت رسیده، یعنی ماهور دیگر نمی تواند جلوی پیدا کردنم را بگیرد. من زنده ام. اما اگر کسی همراهت است، فعلا اسم من را نبر.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم / #قسمت پنجم / #قسمت ششم
-
بازی Total Overdose سال 2005 میلادی
ارسال نظر