پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت ششم: زن پشت پنجره
رکنا: در قسمت های قبل خواندید که رها نوار ضبط شده ای را شنید که نشان می داد سامان در شب ناپدید شدنش همراه زنی به نام پروانه راد به مهمان خانه ماهور برگشته بود. در نوار، سامان گفت مردی که پروانه را تعقیب می کند، روز تصادف پدر رها نیز کنار ماشین او دیده شده بود. رها در ساعت جیبی ماهور نشانی خانه قدیمی خانواده سامان را پیدا کرد و منصور کلید آن خانه را به او داد. صبح، رها به خانه رفت و روی دیوار نوشته ای دید که از نوید و کسی که آن شب از خانه بیرون برده بود، می پرسید. همان لحظه نوید همراه پروانه راد وارد حیاط شد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، رها از شکاف تخته پنجره به حیاط نگاه می کرد. زن همراه نوید روسری خاکستری بر سر داشت و با احتیاط از میان برگ های خیس می گذشت. در عکس کنار سامان جوان تر بود، اما شکل صورت و نگاه تیزش تغییر نکرده بود. پروانه راد زنده بود، در بندر بود و نوید از آمدنش خبر داشت.
نوید کلیدی از جیب بیرون آورد و سمت در خانه رفت. رها از پنجره فاصله گرفت. اگر پشت در پنهان می شد، شاید می توانست حرف هایشان را بشنود. اما نوشته روی دیوار هنوز جلوی چشمش بود و نمی خواست بار دیگر منتظر بماند تا دیگران تصمیم بگیرند چه چیزی باید بداند.
در باز شد. نوید با دیدن او ایستاد. پروانه پشت سرش آمد و نگاهش ابتدا به رها، سپس به قاب عکس و نوشته زیر آن افتاد.
نوید گفت:
ـ زودتر از ما رسیدی.
رها پاسخ داد:
ـ کلید داشتم.
پروانه به سمت دیوار رفت. با انگشت روی جمله نوشته شده کشید. گرد مداد به پوستش نشست.
ـ این تازه نوشته شده.
رها پرسید:
ـ از کجا می دانید؟
ـ دیروز اینجا نبود.
رها نگاهش را به نوید دوخت.
ـ پس دیروز هم با هم اینجا بودید.
نوید در را بست.
ـ می خواستم اول مطمئن شوم او حاضر است با تو حرف بزند.
ـ از من پنهان کردی که می دانی کجاست.
ـ بله.
رها خندید؛ خنده ای بی شادی.
ـ انگار همین یک پاسخ را خوب بلد شده ای.
پروانه میانشان آمد. صدایش از چیزی که رها در نوار شنیده بود، بم تر و آرام تر شده بود.
ـ من از نوید خواستم درباره برگشتم چیزی نگوید. اگر دنبال کسی هستی که از او عصبانی باشی، من اینجا هستم.
رها عکس را از جیبش بیرون آورد.
ـ هفت سال است باید با شما حرف بزنم. چرا سامان آن شب شما را به مهمانخانه برد؟
پروانه به عکس نگاه نکرد.
ـ چون فکر می کرد ماهور می تواند کمکم کند.
ـ از چه کسی فرار می کردید؟
پروانه به پنجره تخته کوب شده پشت سر رها نگاه کرد.
ـ بهتر است اینجا نایستیم.
ـ این بار جایی نمی روم تا جواب بگیرم.
نوید آرام گفت:
ـ رها، بیرون خانه را ببین. کسی جمله روی دیوار را برای تو نوشته. می دانسته می آیی. ما نمی دانیم هنوز نزدیک است یا نه.
رها خواست مخالفت کند، اما به یاد ته سیگار تازه در ایوان افتاد. گوشی اش را بیرون آورد و از نوشته و اتاق عکس گرفت. بعد گفت تا وقتی حرف نزنند، از خانه بیرون نمی رود.
پروانه ملافه یکی از صندلی ها را برداشت و نشست. نوید کنار در ایستاد. رها روبروی زن ماند.
ـ من در اداره بندر مسئول ثبت مسیر قایق ها بودم. پروانه گفت.
ـ چند ماه پیش از ناپدید شدن سامان، متوجه شدم مشخصات قایق هایی در دفتر ثبت می شود که صاحبانشان آن روز اصلا از بندر خارج نشده اند. اول فکر کردم اشتباه اداری است. بعد دیدم همه ثبت های مشکوک به یک انبار ختم می شوند.
ـ چه چیزی از آن انبار جابه جا می شد؟
ـ آن را نفهمیدم. وقتی پرس و جو کردم، مردی سراغم آمد و گفت خانواده ام را وارد ماجرا نکنم.
ـ همان مردی که سامان شناخت؟
پروانه سر تکان داد.
ـ چند روز بعد، سامان مرا جلوی اداره دید. پیش از آن همدیگر را می شناختیم. به او گفتم اسم قایقش در دفتر آمده. ترسید کسی از نام او استفاده کرده باشد و اگر پرونده رو شود، همه چیز گردن او بیفتد.
رها به نوید نگاه کرد. او هنوز کنار در بود و با اینکه این داستان را می دانست، با دقت گوش می داد.
ـ سامان چه کار کرد؟
ـ رفت سراغ کسی که سال ها پیش درباره انبار تحقیق کرده بود.
ـ چه کسی؟
پروانه دست هایش را در هم گره زد.
ـ پدرت.
رها انتظار هر پاسخی را داشت جز این یکی. پدرش دوازده سال پیش مرده بود. امکان نداشت سامان در هفته های آخر سراغ او رفته باشد.
ـ پدر من زنده نبود.
ـ سامان سراغ یادداشت هایش رفت. پدرت پیش از مرگ، حسابدار یک شرکت حمل و نقل دریایی بود. مدتی به بارهایی که از بندر خارج می شدند، شک کرده بود. چند سند را پیش ماهور گذاشت تا اگر اتفاقی افتاد از بین نروند.
رها روی لبه میز دست گذاشت. پدرش همیشه دیر به خانه برمی گشت و گاهی با ماهور آهسته حرف می زد. رها در آن سن تصور می کرد درباره پول یا مدرسه او بحث می کنند. بعد از تصادف، ماهور گفته بود وسایل کاری پدرش را به شرکت تحویل داده اند.
ـ مادربزرگم این را هم پنهان کرد؟
پروانه آهسته گفت:
ـ ماهور می ترسید آنچه برای پدرت اتفاق افتاده، حادثه نبوده باشد.
رها به نوید رو کرد.
ـ تو می دانستی؟
ـ فقط می دانستم سامان مدارکی از ماهور گرفته. درباره پدرت، دیشب از نوار فهمیدم.
برای نخستین بار رها در نگاه نوید چیزی جز احتیاط دید. او نیز در بخشی از داستان، بیرون نگه داشته شده بود. این فکر اعتماد ایجاد نمی کرد، اما خشم رها را کمی از او برگرداند.
ـ نوشته روی دیوار می گوید تو کسی را از این خانه بیرون بردی. چه کسی بود؟
نوید نفس آرامی کشید. پروانه سر بلند کرد و به او نگاه کرد.
پروانه گفت:
ـ من بودم.
رها دوباره به نوشته نگاه کرد.
ـ تو آن شب اینجا بودی؟
ـ مدتی کوتاه. سامان مرا بعد از مهمانخانه به اینجا آورد. می گفت این خانه خالی است و کسی سراغش نمی آید. حدود نیمه شب نوید رسید و مرا از شهر خارج کرد.
ـ چرا نوید؟ چرا خودش نبرد؟
پروانه پاسخ نداد. نوید گفت:
ـ سامان می خواست برگردد و چیزی را از ماهور بگیرد.
ـ چه چیزی؟
ـ یک دفتر کوچک.
پروانه گفت.
ـ یادداشت های پدرت درباره انبار و مسیر بارها. سامان فکر می کرد با آن می تواند ثابت کند ثبت قایقش جعلی است.
رها به کیف خودش فکر کرد. نامه، نوار، عکس، ساعت و حالا دفتری که هنوز پیدا نشده بود. هر شیء تکه ای از شبی را نگه داشته بود که هیچ کس حاضر نبود کامل تعریفش کند.
رها از نوید پرسید:
ـ بعد از اینکه تو را برد، سامان را دیدی؟
ـ نه.
ـ با او تماس گرفتی؟
ـ چند بار. تلفنش خاموش بود. صبح برگشتم بندر، اما خبر پیدا شدن قایقش پخش شده بود.
رها پرسید:
ـ چرا این را به پلیس نگفتی؟
نوید نگاه کوتاهی به پروانه انداخت.
ـ پروانه از شهر رفته بود. سامان گفته بود اگر نامش جایی ثبت شود، پیدایش می کنند. من نمی دانستم چه چیزی درست است. چند روز بعد وقتی سراغ ماهور رفتم، گفت درباره پروانه چیزی نگویم تا مطمئن شویم در امان است.
ـ همه از هم محافظت می کردید و در آخر من هفت سال منتظر کسی ماندم که شاید اصلا به دریا نرفته بود.
نوید جوابی نداشت.
صدای ماشینی از کوچه آمد. هر سه ساکت شدند. خودرو بدون توقف گذشت. پروانه از جا بلند شد و به پنجره طبقه بالا نگاه کرد.
ـ اینجا یک اتاق هست که سامان شب آخر وسایلش را در آن گذاشت. دیروز نتوانستیم بازش کنیم.
نوید گفت:
ـ در اتاق قفل بود.
رها کلیدی را که ماهور به منصور سپرده بود، نشان داد. ـ این کلید در حیاط را باز کرد. شاید برای آن اتاق هم باشد.
پله های چوبی خانه زیر پا صدا می دادند. در طبقه بالا سه اتاق بود. دو اتاق خالی و پر از گرد و غبار بودند. در اتاق سوم قفل داشت. رنگ سبز کمرنگ دور سوراخ کلید، شبیه رنگ روی سر کلیدی بود که رها در دست داشت.
کلید چرخید. داخل اتاق نور بیشتری بود، زیرا تخته ای روی پنجره اش نزده بودند. پرده سفید تمیز از نزدیک هم تازه به نظر می رسید. یک تخت، میز کوچک و کمدی فلزی آنجا بود. روی میز لیوانی قرار داشت که ته آن لکه قهوه خشک شده بود.
نوید گفت:
ـ دیروز لیوان اینجا نبود.
رها رو به او برگشت.
ـ پس کسی از این اتاق استفاده می کند.
در کمد باز بود و چیزی جز دو پتو نداشت. کشوی میز قفل نبود. رها آن را بیرون کشید. یک جعبه کبریت، مداد و کاغذی تا شده پیدا کرد. روی کاغذ فهرست چند تاریخ و شماره قایق بود. پایین آن نام پدر رها نوشته شده بود، با خطی که خودش می شناخت. دستش لرزید. نوشته ای از پدرش بود.
پروانه کنار او آمد.
ـ این همان چیزی است که سامان دنبالش می گشت؟
رها گفت:
ـ یک صفحه از دفتر اوست.
نوید تاریخ ها را نگاه کرد.
ـ این ها مربوط به چند ماه پیش از تصادف است.
رها کاغذ را تا کرد و در کیفش گذاشت. پروانه اعتراضی نکرد. حق رها بود چیزی از پدرش همراه ببرد.
از حیاط صدای باز شدن در آهنی آمد. نوید به پنجره رفت. مردی جوان با کاپشن روشن وارد شده بود و اطراف را نگاه می کرد. رها او را شناخت.
ـ امیر است.
با سرعت از اتاق بیرون رفت. در نیمه راه پله ها ایستاد. به امیر فقط نشانی مهمانخانه را داده بود. چطور خانه خیابان فانوس را پیدا کرده بود؟
امیر از پایین صدایش زد.
ـ رها؟ اینجایی؟
او پایین رفت. امیر با دیدنش لبخند زد، اما چشم هایش بی درنگ به نوید و پروانه پشت سر او رفت.
ـ رفتم مهمانخانه. مردی که آنجا بود گفت اینجایی.
ـ منصور؟
ـ فکر کنم. گفت همین نزدیک است و می توانم پیاده بیایم.
رها دلش می خواست امیر را در آغوش بگیرد. یک شب تمام میان آدم هایی بود که هر کدام رازی داشتند؛ حضور او حس آشنای زندگی بیرون از این شهر را برمی گرداند. جلو رفت و امیر او را در آغوش گرفت. چند لحظه بعد آرام پرسید:
ـ حالت خوب است؟
رها سر تکان داد، اما امیر فهمید جواب کاملی نگرفته.
نوید و پروانه پایین آمدند. رها آن ها را معرفی کرد. امیر با هر دو دست داد. وقتی نام سامان را کنار نام نوید شنید، نگاهی به رها انداخت. رها فرصت توضیح نداشت. صدای زنگ تلفن پروانه بلند شد. او صفحه را دید و صورتش تغییر کرد.
ـ باید برویم.
نوید پرسید:
ـ کی بود؟
پروانه تماس را رد کرد.
ـ شماره پنهان بود. این سومین بار است.
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد. همه سر برگرداندند. نوید به پله ها دوید و رها و امیر دنبالش رفتند.
پنجره اتاق سوم شکسته بود. سنگی روی زمین افتاده و پرده سفید با باد کنار رفته بود. دور سنگ کاغذی بسته بودند. نوید آن را باز کرد، اما رها کاغذ را از دستش گرفت.
تنها یک جمله روی آن نوشته شده بود:
دفتر را تا غروب به اسکله بیاورید، وگرنه آنچه از سامان مانده هم از دست می رود.
رها به پنجره شکسته نزدیک شد. کوچه پشت خانه خالی بود. کسی که سنگ را انداخته بود، خیلی زود دور شده بود.
امیر کنار او ایستاد و آهسته گفت:
ـ از سامان چیزی مانده که ممکن است از دست برود؟
رها به کلمه های روی کاغذ نگاه کرد. نویسنده نگفته بود خاطره، عکس یا نامه. جمله طوری نوشته شده بود که انگار درباره چیزی زنده حرف می زند.
نوید نیز به همان نتیجه رسیده بود. چهره اش رنگ باخت و گفت:
ـ آنها می دانند سامان کجاست.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم
-
توضیحات عراقچی در خصوص نشست سه جانبه ایران، روسیه و آذربایجان
ارسال نظر