پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت چهارم: جعبه ای که قفل نداشت
رکنا: در قسمت های قبل خواندید که رها پس از مرگ مادربزرگش به مهمان خانه ماهور برگشت و نامه ای مرموز درباره ناپدید شدن سامان پیدا کرد. نوید، مهمان اتاق هفت، گفت برادر سامان است و نامه ای نشان داد که در آن از جعبه ای چوبی نزد ماهور نام برده شده بود. کسی وارد مهمانخانه شد، اتاق رها را گشت و عکسی از او و سامان را در اتاق هفت گذاشت. رها در دفترچه قدیمی خودش رسیدی پیدا کرد که پشت آن نوشته بود ماهور خواسته کلیدی به منصور سپرده شود. وقتی او این رسید را پیدا کرد، از پشت در اتاق هفت شنید نوید چیزی را پنهان می کند. نوید سرانجام گفت سامان در شب ناپدید شدنش داخل همین خانه بوده است.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، رها چند لحظه فقط به نوید نگاه کرد. صدای باران به شیشه انتهای راهرو می خورد و از طبقه پایین، تیک تاک ساعت پذیرش شنیده می شد.
ـ دوباره بگو.
نوید گوشی را در جیب گذاشت.
ـ سامان آن شب به اینجا برگشته بود.
ـ چه ساعتی؟
ـ نمی دانم.
ـ از کجا می دانی؟
نوید به رسید در دست او اشاره کرد.
ـ همان کسی که تعمیرگاه ساعت را اداره می کرد، دیده بودش. ماهور بعدها برایم تعریف کرد.
رها رسید را باز کرد. کاغذ در مشت عرق کرده اش نرم شده بود. نام تعمیرگاه روی آن کم رنگ بود، اما تاریخ را می شد خواند.
ـ چرا همان اول نگفتی؟
ـ چون خود ماهور تا چند هفته پیش حاضر نبود درباره اش حرف بزند. مطمئن نبودم باید به تو بگویم.
رها یک قدم به او نزدیک شد. ـ تو حق نداشتی برای من تصمیم بگیری.
نوید سرش را پایین انداخت.
ـ می دانم.
پذیرفتن اشتباه، خشم رها را کم نکرد. هفت سال با این فکر زندگی کرده بود که سامان از اسکله راهی دریا شده و برنگشته است. حالا مردی که تازه شناخته بود می گفت او بعد از آن ساعت، به مهمانخانه آمده بود. اگر این درست بود، ماهور او را دیده و سکوت کرده بود.
ـ چه کسی پشت تلفن بود؟
نوید پاسخ را آماده نداشت. رها از همین فهمید باید منتظر حقیقت دیگری باشد.
ـ مادرم.
گفت.
ـ مادر تو یا سامان؟
ـ مادر من. او هم آن روزها سامان را می شناخت.
ـ اسمش؟
ـ پروانه صدری.
رها گوشی خودش را بیرون آورد.
ـ همین حالا با او تماس بگیر. می خواهم از خودش بشنوم.
نوید به ساعت نگاه کرد، اما شماره را گرفت. تماس پس از چند بوق برقرار شد. صدای زنی از گوشی آمد و نوید بی مقدمه گفت رها کنار اوست و می خواهد درباره آن شب حرف بزند. گوشی را به رها داد.
زن پس از شنیدن نام رها، برای لحظه ای ساکت ماند.
ـ سامان از تو زیاد حرف می زد.
رها نمی دانست به این جمله چه جوابی بدهد. به دیوار تکیه داد و پرسید:
ـ شما او را شب ناپدید شدنش دیدید؟
ـ نه. من آن زمان در شهر دیگری بودم. سال ها بعد، مرد تعمیرکار ساعت را پیدا کردم. او گفت سامان حدود هشت شب وارد مغازه شده بود.
ـ چرا رفته بود آنجا؟
ـ ساعت جیبی ماهور را برده بود. می گفت باید همان شب تعمیر شود.
رها به رسید نگاه کرد. نام مشتری روی آن نوشته نشده بود. فقط نوع کار آمده بود: تعویض شیشه و بررسی عقربه ها.
ـ ساعت ماهور پیش سامان چه کار می کرد؟
پروانه گفت:
ـ همین را باید از ماهور می پرسیدیم.
رها چشم هایش را بست. باز هم پاسخی که به بن بست می رسید.
ـ تعمیرکار گفت سامان بعد از آن کجا رفت؟
ـ آن سوی خیابان، طرف مهمانخانه. خودش دید که وارد حیاط شد.
رها سرش را بالا آورد. تعمیرگاه ساعت در همان کوچه بود؛ جایی که ماهور گاهی ساعت های دیواری مهمانخانه را برای تعمیر می برد. اگر سامان ساعت هشت وارد حیاط شده، یعنی دست کم دو ساعت پس از قرار اسکله زنده بوده است.
تماس را قطع کرد و گوشی را به نوید پس داد.
ـ می خواهم اتاق ماهور را بگردم.
نوید از چارچوب در کنار رفت.
ـ من هم می آیم.
ـ نه. همین قدر که تا امشب کنارم بودی، کافی است.
رها به سوی اتاق انتهای راهرو رفت. در آن قفل بود. دسته کلید ماهور را از جیبش بیرون آورد؛ لیلا هنگام رفتن آن را روی میز گذاشته بود. کلید سوم در را باز کرد. بوی گلاب کمرنگی در اتاق مانده بود. تخت مرتب بود و روی پشتی صندلی، ژاکت نازک خاکستری ماهور آویزان بود. رها به یاد آورد شب هایی که مادربزرگ در همین ژاکت به اتاقش می آمد، لبه تخت می نشست و تا وقتی خوابش ببرد از روزهای کودکی خودش می گفت. بیشتر داستان ها را فراموش کرده بود. صدای ماهور را نه.
نوید پشت در ایستاد. رها به او گفت داخل نیاید و در را بست. اول سراغ کمد رفت. کشوها پر از روسری، جعبه دکمه و قبض های قدیمی بود. زیر تخت دو چمدان خالی قرار داشت. قفسه کنار پنجره کتاب های آشپزی، دفتر هزینه های مهمانخانه و یک رادیوی کوچک را نگه می داشت. جعبه چوبی پیدا نشد.
روی میز کنار تخت، ساعت جیبی ماهور بود. قاب نقره ای اش خط و خش داشت. رها آن را باز کرد. عقربه ها روی هشت و هفده دقیقه ایستاده بودند. او ساعت را نزدیک گوش برد. هیچ صدایی نداشت. پشت قاب با حروف ریز حک شده بود: برای ماهور، از طرف یونس.
یونس، پدربزرگ رها، سال ها پیش از تولد او مرده بود. ماهور هیچ وقت ساعت را از خودش دور نمی کرد. رها در کودکی به آن می گفت ساعت خاموش، چون هر بار که می دیدش، عقربه ها روی همان ساعت مانده بودند.
اما سامان در روز ناپدید شدنش آن را برای تعمیر برده بود. پس چرا دوباره روی هشت و هفده دقیقه ایستاده بود؟
با ناخن لبه قاب را فشار داد. پشت ساعت باز شد. میان قاب و صفحه، تکه کاغذی باریک تا شده بود. رها آن را بیرون کشید. تنها یک نشانی روی آن نوشته بودند: خیابان فانوس، پلاک بیست و چهار.
نشانی را می شناخت. خانه قدیمی خانواده سامان آنجا بود. رها یک بار با او تا جلوی در رفته بود، اما سامان نخواسته بود داخل بروند. گفته بود سال هاست کسی در آن خانه زندگی نمی کند. صدای آرامی پشت در آمد.
ـ چیزی پیدا کردید؟ نوید بود.
رها کاغذ را در جیب گذاشت.
ـ نه.
وقتی در را باز کرد، نوید به ساعت در دست او نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. رها از کنارش گذشت و به اتاق خودش رفت. لازم داشت چند دقیقه تنها باشد. همچنین لازم داشت تصمیم بگیرد به کدام یک از آدم های این خانه می تواند اعتماد کند.
در اتاق، پیام تازه ای از امیر رسیده بود. نوشته بود بیدار است و اگر خواست حرف بزند، تماس بگیرد. رها روی تخت نشست و به صفحه نگاه کرد. در دو سال گذشته امیر شنونده همه نگرانی هایش بود، جز یکی. او می دانست رها زمانی کسی را دوست داشته که ناپدید شده، اما نام سامان را فقط یک بار شنیده بود. رها حتی درباره قرار اسکله هم به او نگفته بود.
شماره امیر را گرفت. وقتی پاسخ داد، چند ثانیه طول کشید تا بتواند حرف بزند.
امیر پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ فکر می کنم درباره سامان چیز تازه ای پیدا کرده ام.
سکوت کوتاهی آن سوی خط افتاد. امیر گفت:
ـ می خواهی تعریف کنی؟
رها به پنجره تاریک نگاه کرد.
ـ هنوز خودم نمی دانم چه چیزی درست است. امروز نامه ای پیدا کردم. شاید فردا باید جایی بروم.
ـ لازم است من بیایم؟
رها آماده بود بگوید نه، اما خستگی ناگهان روی شانه هایش نشست.
ـ شاید. صبح به تو می گویم.
امیر اصرار نکرد. فقط گفت گوشی اش روشن می ماند. رها پس از قطع تماس احساس کرد کمی آرام تر شده، هرچند هنوز نمی دانست چگونه باید توضیح بدهد چه کسی نامه را نوشته است.
نیمه شب، وقتی مهمانخانه خاموش شد، رها دوباره به طبقه پایین رفت. منصور روی مبل خوابیده بود؛ یا دست کم چشم هایش بسته بود. روی میز پذیرش، کلیدهای ماهور قرار داشت. رها کنار آن ها ایستاد و به نوشته پشت رسید فکر کرد. اگر تا هفت برنگشت، کلید را به منصور بدهم. کلیدی که او باید به منصور می داد، ممکن بود هنوز جایی میان وسایلش باشد.
دفترچه آبی را باز کرد. جلد پارچه ای آن کمی ضخیم تر از جلد معمولی بود. انگشتش را زیر دوخت لبه برد و فشار داد. نخ کهنه شکافت و چیزی فلزی به کف دستش افتاد: کلیدی کوچک با سر گرد، پیچیده در کاغذ نازک.
منصور پشت سرش گفت:
ـ بالاخره پیدایش کردی.
رها برگشت. منصور روی مبل نشسته بود، پتو روی زانوهایش.
ـ تو می دانستی اینجا است؟
ـ ماهور گفت روزی خودت پیدایش می کنی.
ـ قرار بوده من آن را به تو بدهم.
منصور به کلید نگاه کرد.
ـ قرار بود. اما آن شب نیامدی.
ـ من در اسکله بودم.
ـ می دانم.
رها کنار میز ایستاده ماند.
ـ این کلید مال چیست؟
منصور بلند شد و چراغ کوچک روی میز را روشن کرد.
ـ جعبه ای که سامان از آن حرف زده. ماهور بعد از آن شب جعبه را به من سپرد تا جایی بگذارم که کسی پیدایش نکند.
ـ کجا گذاشتی؟
ـ زیر پله ها.
رها به فضای بسته زیر راه پله نگاه کرد. در کوتاهش سال ها بود به رنگ دیوار درآمده بود. منصور کلید بزرگ تری از دسته خودش برداشت و قفل آن را باز کرد. پشت در، چند ظرف رنگ، صندلی شکسته و جعبه ابزار بود. او صندلی را کنار کشید و از شکاف دیوار، جعبه ای باریک بیرون آورد.
جعبه از چوب تیره ساخته شده بود. هیچ قفلی روی آن دیده نمی شد.
ـ گفتی کلیدش پیش من است.
ـ جعبه دو بخش دارد. یکی بدون کلید باز می شود.
منصور آن را روی میز گذاشت و در اصلی را بالا زد. داخلش چند عکس، یک نقشه قدیمی بندر و پاکتی سفید بود. نام رها با خط سامان روی پاکت نوشته شده بود.رها انگشتش را روی نام خودش گذاشت. این همان نامه ای بود که باید هفت سال پیش می خواند. برای لحظه ای نتوانست آن را بردارد. ترس از دانستن، از تمام سال های بی خبری سنگین تر بود.
منصور آرام گفت:
ـ ماهور می خواست وقتی آماده شدی بخوانی.
رها پاکت را برداشت.
ـ او نمی توانست بداند من کی آماده ام.
نامه یک صفحه بیشتر نبود. خط سامان کمی کج و شتاب زده بود.
رها، اگر لیلا این را به تو رسانده، یعنی من نتوانسته ام خودم تا پنج عصر برگردم. به اسکله نیا. کسی که قرارمان را می داند، می خواهد تو آنجا باشی. از ماهور بخواه جعبه را نشانت بدهد. درباره من از هیچ کس جز او سؤال نکن. هرچه شده باشد، دوستت دارم. این تنها چیزی است که نباید درباره اش تردید کنی.
رها نامه را پایین آورد. اشک در چشم هایش جمع شده بود، اما چیزی درونش بیش از اندوه می جوشید. سامان به او گفته بود به اسکله نرود. ماهور نامه را نگه داشته بود و او ساعت ها در همان محل منتظر مانده بود.
رو به منصور پرسید:
ـ چرا به من نداد؟
منصور به جای پاسخ، درون جعبه را نگاه کرد.
ـ آن روز سامان برگشت تا خودش نامه را پس بگیرد. گفت خطر رفع شده. ماهور هم حرفش را باور کرد.
ـ پس چرا نامه را همین جا گذاشت؟
ـ چون اتفاق دیگری افتاد.
رها منتظر ماند. منصور دست به پاکت های دیگر نزد. با سر به کلید کوچک در دست رها اشاره کرد.
ـ بخش دوم را باز کن.
کنار جعبه سوراخ ظریفی بود که تا آن لحظه به چشم نمی آمد. رها کلید را چرخاند. کف چوبی جعبه اندکی بالا آمد. زیر آن یک نوار ضبط صوت کوچک و عکسی تازه بود.
در عکس، سامان کنار زنی ایستاده بود که رها نمی شناخت. هر دو مقابل در خانه خیابان فانوس بودند. سامان دست زن را گرفته بود و چیزی می گفت. پشت عکس، تاریخ همان روز ناپدید شدن نوشته شده بود و زیر آن نام زن آمده بود: پروانه.
رها عکس را به منصور نشان داد.
ـ این مادر نوید است؟
منصور سر تکان داد.
ـ نوید گفت مادرش آن روز در شهر دیگری بوده.
منصور عکس را گرفت و به چهره زن نگاه کرد.
ـ پس به تو دروغ گفته.
از بالای پله ها صدای نوید آمد. هر دو سر بلند کردند. او روی پاگرد ایستاده بود، با پالتویی که عجولانه روی پیراهن خواب پوشیده بود.
ـ مادرم در آن عکس نیست. نوید چند پله پایین آمد.
ـ این زن اسمش پروانه است، اما مادر من نیست.
رها عکس را از منصور پس گرفت.
ـ پس کیست؟
نوید به نوار ضبط صوت در دست دیگر او نگاه کرد. چهره اش چنان تغییر کرد که رها فهمید نوار را می شناسد.
ـ قبل از اینکه آن را پخش کنید، باید یک چیز را بدانید.
منصور جلو آمد.
ـ وقتش گذشته، نوید.
نوید چشم از رها برنداشت.
ـ زنی که در عکس می بینی، همان کسی است که سامان برای دیدنش از اسکله برگشت. او آن شب در این خانه بود. و ماهور برای پنهان کردنش، به همه گفت سامان به دریا رفته است.
ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم
-
دهانه یک آتشفشان فعال از نمای نزدیک
ارسال نظر