پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت سوم: صدایی از راهرو

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، رها پیش از آنکه به پله ها برسد، دست نوید دور مچش حلقه شد.

ـ صبر کنید.

رها دستش را بیرون کشید. نگاهش به تاریکی بالای پله ها بود. صدایی که شنیده بود آرام و گرفته بود، اما برای شناختنش همین دو هجای کوتاه کافی به نظر می رسید. سامان همیشه نامش را همین طور می گفت؛ انگار حرف آخر را نگه می داشت تا مطمئن شود او برگشته و گوش می دهد.

لیلا کنار میز پذیرش ایستاده بود. صورتش رنگ نداشت.

رها پرسید.

ـ تو هم شنیدی؟ 

لیلا چند لحظه دیرتر جواب داد.

ـ شنیدم کسی صدایت زد.

ـ صدایش را شناختی؟

لیلا لب هایش را به هم فشرد. نوید میان آن دو نگاه کرد و گفت:

ـ فعلا هیچ کدام بالا نروید.

این بار رها عقب نماند. پله ها را دو تا یکی بالا رفت. در انتهای راهرو، اتاق هفت در تاریکی فرو رفته بود. او تا نزدیکی در رفت و ایستاد. نوید پشت سرش رسید و چراغ راهرو را روشن کرد.

در اتاق باز بود. چراغ رومیزی خاموش شده بود و کسی داخل نبود. پنجره همان طور بسته مانده بود. فنجان چای روی میز دیگر بخار نمی کرد. عکس رها و سامان هنوز به دیوار بود، اما نوشته زیر آن را برداشته بودند. فقط جای دو سنجاق و رد کم رنگ خودکار روی گچ دیده می شد.

نوید به آن جای خالی خیره شد. رها در اتاق قدم زد، پشت در را نگاه کرد و روی زمین خم شد. هیچ راه دیگری برای خروج نبود. اتاق هفت حتی حمام جداگانه هم نداشت.

از پایین صدای لیلا آمد:

ـ برگردید. هر دو.

رها به لحن او توجه نکرد. به سوی عکس رفت و آن را از دیوار جدا کرد. پشتش سفید بود، جز تاریخی که با مداد نوشته بودند: بیست و ششم شهریور، هفت سال پیش.

تاریخ یک روز پیش از قرار اسکله بود.  رها عکس را به نوید نشان داد. او نزدیک آمد و مدتی به تصویر نگاه کرد.

ـ اینجا کجاست؟

ـ کنار انبارهای بندر. رها گوشه عکس را نشان داد. ـ آن دیوار سنگی را می بینی؟

ـ چرا تاریخش را پشت عکس نوشته اند؟

ـ شاید سامان نوشته.

نوید سرش را بالا آورد. برای نخستین بار رها شباهتی در چشم های او دید؛ همان نگاه ثابت سامان وقتی می خواست چیزی بپرسد و از جوابش می ترسید. شباهت کوچک بود، اما باعث شد ادعای برادری او دیگر کاملا ساختگی به نظر نرسد.

صدای کوبیده شدن در ورودی از پایین آمد. هر دو از اتاق بیرون رفتند. لیلا کنار میز پذیرش بود و در را بسته نگه داشته بود. از پشت شیشه مات، سایه کسی دیده می شد.

نوید پرسید

ـ کیست؟ 

ـ منصور.

رها نام را به خاطر آورد. منصور سال ها برای ماهور خرید می کرد و گاهی شب ها در مهمانخانه می ماند تا شیفت پذیرش را بگیرد. مردی بلندقد با صدایی خوش بود که در کودکی، برای رها و مهمان های کم سن قصه های دریایی تعریف می کرد.

لیلا در را باز کرد. منصور با بارانی قهوه ای وارد شد. موهایش تقریبا سفید شده بود، اما همان لبخند آرام را داشت. کیسه نان را روی میز گذاشت و با دیدن رها، لبخندش از بین رفت.

ـ برگشتی.

ـ چند ساعت پیش.

منصور نگاهش را از رها به نوید برد. بعد چشمش به عکس در دست رها افتاد.

ـ آن عکس را از کجا آوردی؟

رها گفت:

ـ اتاق هفت.

منصور سرش را به سمت لیلا چرخاند. میانشان گفت و گویی بی صدا گذشت که رها از آن خوشش نیامد.

 رها پرسید:

ـ شما صدای کسی را در طبقه بالا شنیدید؟

منصور بارانی اش را از تن درآورد.

ـ تازه رسیدم.

ـ کسی را دیدید که از حیاط بیرون برود؟

ـ نه. چرا؟

رها منتظر ماند. منصور به او نگاه می کرد و پیداست که می دانست توضیح بیشتری در راه است. اما رها خسته شده بود از اینکه به هر تازه وارد ماجرا را از اول بگوید و در پایان، خودش عجیب ترین آدم اتاق به نظر برسد.

لیلا گفت:

ـ منصور، امشب باید قفل همه درها را بررسی کنی. فکر می کنم کسی بی اجازه وارد خانه شده.

منصور به راه پله نگاه کرد.

ـ شاید از در پشتی.

رها و نوید هر دو به او برگشتند.

نوید پرسید:

ـ کدام در پشتی؟ 

ـ در آشپزخانه به انبار باز می شود. پشت انبار هم راه باریکی به کوچه هست.

رها آن در را می شناخت. ماهور سال ها پیش می گفت قفل انبار خراب است و به کسی اجازه نمی داد از آن مسیر رفت و آمد کند. در ذهنش، انبار محلی پر از جعبه و وسایل بی استفاده بود، نه راهی برای ورود و خروج.

منصور چراغ قوه ای از کشوی میز برداشت و به آشپزخانه رفت. نوید دنبالش رفت. رها خواست همراهشان برود، اما لیلا بازویش را گرفت.

ـ باید درباره نامه اول حرف بزنیم.

ـ حالا؟

ـ وقتی آن را پیدا کنیم، شاید بفهمیم چه کسی اینجاست.

لیلا رها را به اتاق کوچک پشت پذیرش برد. ماهور در سال های آخر بیشتر وقتش را آنجا می گذراند. میز تحریر چوبی رو به پنجره قرار داشت. عینکش هنوز کنار تقویم باز مانده بود. رها با دیدنش، برای نخستین بار از زمان ورود، دلش برای مادربزرگ به شکلی تیز و واقعی تنگ شد.

لیلا کشوی اول را باز کرد و دسته ای کلید بیرون آورد.

ـ سامان صبح آن روز آمد. من در حیاط بودم. خیلی مضطرب به نظر می رسید. یک پاکت سفید به من داد و گفت باید پیش از ساعت پنج به دست رها برسد. من گفتم خودت بده، اما گفت نمی تواند.

ـ چرا؟

ـ فقط گفت ماهور می داند.

رها به عینک روی میز نگاه کرد.

ـ و تو پاکت را دادی به مادربزرگ.

ـ بله. عصر که برگشتم، پرسیدم رسانده یا نه. گفت رها رفته بیرون و نامه پیش خودش است. من تصور کردم منظورش این است که نامه را برده ای.

ـ هیچ نامه ای به من نداد.

لیلا کشوی دوم را باز کرد. پر از قبض، کارت پستال و پاکت های خالی بود. ـ بعد از خاکسپاری، وسایلش را جمع کردم. آن نامه را ندیدم. شاید جایی پنهانش کرده باشد.

رها پرسید:

ـ چرا از همان اول به من نگفتی؟

لیلا مکث کرد.

ـ می دانستم اگر نام سامان را بیاورم، دیگر برای فروش خانه برنمی گردی. شاید اصلا تلفنم را جواب نمی دادی.

رها می خواست بگوید این تصمیم حق لیلا نبوده، اما حرفی که عمه اش زده بود درست بود. در سال های گذشته هر وقت کسی در بندر نام سامان را می آورد، رها تماس را کوتاه می کرد. ماهور هم کم کم یاد گرفته بود درباره او چیزی نگوید.

از آشپزخانه صدای منصور بلند شد. رها و لیلا از اتاق بیرون رفتند. نوید کنار در انبار ایستاده بود و منصور قفل زنگ زده را در دست داشت.

منصور گفت:

ـ از بیرون بازش کرده اند. 

در چوبی به راه باریکی میان دیوار مهمانخانه و ساختمان کناری باز می شد. باران زمین را خیس کرده بود. زیر نور چراغ قوه، رد کفشی در گل دیده می شد؛ رد بزرگی که تا در انبار می آمد و دوباره به کوچه برمی گشت.

رها پرسید:

ـ می شود فهمید کی بوده؟

نوید کنار رد پا خم شد.

ـ تازه است. شاید کمتر از یک ساعت.

منصور چراغ را به سمت کوچه گرفت. آنجا هیچ کس نبود. فقط صدای موتور قایق ها از دور می آمد.

ـ باید پلیس را خبر کنیم. لیلا گفت.

منصور گفت:

ـ اول قفل را عوض می کنم. اگر دوباره آمد، این بار از اینجا وارد نمی شود.

رها به او نگاه کرد.

ـ چرا با پلیس مخالفی؟

ـ مخالف نیستم. فقط می گویم تا برسند، دست کم در را ببندیم.

پاسخش منطقی بود. با این حال، رها احساس کرد منصور از لحظه ورودش بیش از آنچه نشان می دهد، درباره اتفاق های خانه خبر دارد.

لیلا با پاسگاه تماس گرفت. مامور پشت تلفن گفت کسی را می فرستد تا رد پا و در انبار را بررسی کند. قرار شد همه در سالن منتظر بمانند. منصور کیسه نان را باز کرد و ظرف غذایی را که لیلا آورده بود گرم کرد. هیچ کدام اشتها نداشتند، اما بوی برنج و سبزی در خانه پیچید و برای چند دقیقه همه چیز شبیه یک شب معمولی شد.

نوید کمی دورتر، کنار پنجره نشست. رها عکس را روی میز جلوی او گذاشت.

ـ مدارکی که گفتی، درباره برادری تان، همراهت هست؟

نوید از کیفش یک عکس دیگر بیرون آورد. در آن، دو پسر جوان کنار قایقی ایستاده بودند. یکی سامان بود، با موهای بلندتر از وقتی رها او را شناخته بود. دیگری نوید بود، جوان تر و لاغرتر. هر دو دستشان را روی لبه قایق گذاشته بودند و مستقیم به دوربین نگاه می کردند.

رها نمی توانست چشم از چهره سامان بردارد. آن روزها را از زندگی او نمی شناخت. حتی نمی دانست نوید وجود دارد.

ـ چه کسی عکس را گرفته؟

ـ پدرمان. نوید گفت.

ـ چند ماه بعد از اینکه ما را به هم معرفی کرد.

ـ سامان هیچ وقت درباره تو حرف نزد.

ـ من هم تا بعد از ناپدید شدنش درباره تو نمی دانستم.

رها سر بلند کرد.

ـ اسم مرا از کجا فهمیدی؟

ـ ماهورخانم.

نوید عکس را پس نگرفت. گذاشت رها آن را بیشتر نگاه کند.

ـ من اول برای پیدا کردن برادرم نیامدم. خیال می کردم حادثه بوده. سال گذشته پدرمان فوت کرد و میان وسایلش یک جعبه پیدا کردم. چند نامه از سامان داخلش بود. در یکی نوشته بود اگر نتوانست با من تماس بگیرد، باید سراغ ماهور بیایم.

ـ تاریخ نامه؟

ـ یک هفته پیش از ناپدید شدنش.

رها خواست نامه را ببیند. نوید گفت در اتاقش است و رفت تا بیاورد. رها نگاهش کرد که از پله ها بالا می رفت. بعد از سال ها، برای نخستین بار تصویری از روزهای آخر سامان داشت که فقط به قرار اسکله ختم نمی شد. سامان پیش از آن روز نگران چیزی بود. به پدرش نامه نوشته بود. قایقش را به تعمیرگاه برده بود. و نامه ای به ماهور سپرده بود که به دست رها نرسیده بود.

در سالن باز شد و دو مامور وارد شدند. یکی از آن ها با لیلا و منصور به انبار رفت. دیگری نام رها را پرسید و شروع به نوشتن توضیحاتش کرد. رها درباره نامه ای که پیدا کرده بود، عکس روی دیوار و صدایی که شنیده بود گفت. مامور هنگام شنیدن بخش آخر، قلمش را برای لحظه ای نگه داشت، اما چیزی نگفت.

نوید با پاکتی کهنه از پله ها پایین آمد. مامور از او خواست صبر کند تا نوبتش برسد. نوید پاکت را به رها داد.روی آن نام پدرش نوشته شده بود. رها برگه داخل را با احتیاط بیرون آورد. بیشتر متن درباره پول و اختلافی قدیمی بود که معنی اش را نمی فهمید. نزدیک پایان، سامان نوشته بود:

اگر تا جمعه خبری از من نشد، به ماهور بگو جعبه چوبی را پیش خودش نگه دارد. رها نباید تا وقتی حقیقت را می داند، دست کسی به آن برسد.رها جمله را دوباره خواند. عبارتش عجیب بود. شاید سامان در نوشتن عجله کرده بود. جعبه چوبی کجا بود؟ چه حقیقتی را باید می دانست؟در همان لحظه، ماموری که به انبار رفته بود برگشت. در دستش تکه پارچه خیس کوچکی بود.

ـ این به میخ در پشتی گیر کرده بود. مال یکی از شماست؟

پارچه آبی تیره بود، از جنس آستر یک کت یا مانتو. لیلا و منصور هر دو سر تکان دادند. نوید هم گفت پالتویش سرمه ای است، اما آسترش روشن است. مامور پارچه را در پاکت گذاشت و گفت رد پا را هم ثبت کرده اند. قفل باید همان شب تعویض می شد.

وقتی مامورها رفتند، ساعت از نه گذشته بود. لیلا اصرار کرد رها شب را در خانه او بماند. رها گفت می ماند تا وسایل ماهور را بررسی کند. نوید نیز گفت اتاقش را ترک نمی کند؛ کسی که عکس و پیام را گذاشته بود، ممکن است برگردد.

منصور داوطلب شد پایین بخوابد و مراقب در باشد. لیلا کلید یدکی انبار را به او داد و پیش از رفتن، رها را کنار کشید.

ـ به هیچ کس نگو دنبال جعبه هستی. حتی به نوید.

رها به سالن نگاه کرد. نوید کنار میز ایستاده بود و عکس قدیمی را داخل کیفش می گذاشت.

ـ چرا؟ تو که خودت او را می شناسی.

ـ می شناسم که مهمان ماهور بوده. چیز بیشتری نمی دانم.

ـ نامه سامان پیش او بود.

ـ همین باعث می شود سؤال های بیشتری داشته باشم.

لیلا پیشانی رها را بوسید و زیر باران به سوی ماشینش رفت. رها تا وقتی چراغ های عقب خودرو در کوچه ناپدید شد، در آستانه در ماند.

نیم ساعت بعد، مهمانخانه ساکت شده بود. منصور روی مبل سالن پتو انداخت. نوید به اتاق هفت رفت. رها در اتاق خودش، دفترچه آبی را از جیب پالتو بیرون آورد. کسی همان روز آن را گشته بود. شاید دنبال نشانی قدیمی، شماره ای که سامان در آن نوشته یا چیزی میان صفحه ها می گشت.

صفحه ها را یکی یکی ورق زد. بیشتر نوشته ها را می شناخت. در صفحه آخر، کاغذ کوچکی لای جلد گیر کرده بود که به یاد نمی آورد آنجا گذاشته باشد. آن را بیرون کشید. رسیدی از یک تعمیرگاه ساعت بود، به تاریخ همان روزی که سامان ناپدید شد. پشت رسید، با خط خودش نوشته شده بود:

ماهور گفت اگر تا هفت برنگشت، کلید را به منصور بدهم.

رها به نوشته خیره ماند. هیچ خاطره ای از نوشتنش نداشت. چه کسی باید برمی گشت؟ ماهور یا سامان؟ کدام کلید؟

آهسته در اتاقش را باز کرد. چراغ راهرو خاموش بود. از پایین صدای منظم نفس کشیدن منصور می آمد. رها رسید را در مشت نگه داشت و به سمت پله ها رفت، اما پیش از رسیدن به آن ها صدایی از اتاق هفت شنید.

نوید آرام با کسی حرف می زد.

رها جلوتر رفت. در اتاق کاملا بسته نبود.

ـ او رسید را پیدا کرده، صدای نوید بود.

ـ دیگر نمی توانم بیشتر از این از او پنهان کنم.

مکثی طولانی افتاد. رها صدای نفر دوم را نمی شنید، اما نوید گفت:

ـ نه. اگر بفهمد آن شب سامان کجا بوده، اول از همه سراغ ماهور می رود.

تماس قطع شد. رها عقب رفت، اما تخته کف زیر پایش صدا داد. در اتاق هفت باز شد و نوید در چارچوب ظاهر شد. گوشی هنوز در دستش بود.

نگاهش به رسیدی افتاد که رها در مشت داشت.

ـ پس پیدایش کردید.

رها پرسید:

ـ آن شب سامان کجا بوده؟

نوید به انتهای تاریک راهرو نگاه کرد، جایی که اتاق ماهور قرار داشت.

ـ در این خانه.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول / #قسمت دوم

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253169
  • فیلم اعتراض مدرسه دخترانه ای که در کاشان حاشیه به وجود آورد + جوابیه آموزش و پرورش