رمان صندلی شماره ۱۴ / خانه ای که نباید برمی گشت / قسمت پنجم پاورقی روان شناسی
رکنا: آنچه گذشت- سحر می فهمد علی شب قبل عروسی، یونس را دیده و کپی ناقصی از یک آزمایش پدری دریافت کرده است. در دفتر کودکی اش نیز به نام علی و عکسی از نوجوانی او برمی خورد؛ مدرکی که نشان می دهد آشنایی آنها سال ها پیش از دانشگاه آغاز شده بود. کامران نشانی خانه ای را به او می دهد که در پاییز ۱۳۶۹ به آن رفت و آمد داشته اند. حالا سحر می خواهد بداند در آن خانه چه اتفاقی افتاده و چرا هیچ کس درباره اش با او حرف نزده است.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، صبح، پیش از اینکه آفتاب کاملا از پشت ساختمان های قدیمی بالا بیاید، سحر بیدار شد. چند ثانیه همان طور در تخت ماند و به سقف نگاه کرد. بعد دستش را به سمت میز کنار تخت برد.
دو عکس، دفترچه و کاغذ نشانی آنجا بودند. کنارشان کلید باریکی بود که مادرش سال ها پیش به او داده بود.
سحر عکس گروهی را برداشت. مادرش، فرهاد، کامران و علی کنار هم ایستاده بودند. علی در آن عکس هفده ساله بود و او ده سال داشت. تصویر متعلق به پاییز ۱۳۶۹ بود؛ سی و شش سال پیش.
انگشتش را کنار صورت علی گذاشت. حالا که می دانست آن نوجوان شوهرش است، شباهت را واضح تر می دید. اما شناختن چهره، خاطره ای همراه خودش نیاورده بود. هنوز صدای او، شکل حضورش و آن روز را به روشنی به یاد نمی آورد.
گوشی اش لرزید. پیام علی بود:
- برگه ها رو پیدا کردم. عکس همه صفحه ها رو می فرستم. بلیت هم گرفتم. عصر می رسم شیراز.
چند تصویر پشت سر هم آمد. سحر آنها را باز کرد. کپی ها کم رنگ بودند. روی یکی از برگه ها نام یونس خوانده می شد، اما بخش دیگری از صفحه در سایه دستگاه کپی افتاده بود. گوشه بالای برگه هم بریده شده بود. مهر و امضایی پایین آن دیده می شد که در تصویر واضح نبود.
سحر نوشت:
- اصل همین کپی ها رو هم بیار.
علی جواب داد:
- حتما.
سحر عکس ها را ذخیره کرد. فعلا از روی آنها نتیجه ای نمی گرفت. نه خواندن چند کلمه پراکنده کافی بود و نه توضیح کسی که برگه را سال ها پیش به علی داده بود.
شماره مهین خانم را از کامران گرفت و تماس گرفت. زن با صدایی آرام جواب داد.
- من سحرم. کامران گفت ممکنه امروز خدمتتون برسم.
- بله دخترم. گفته بود. تا ظهر خونه ام.
- ساعت نه مناسبه؟
- بیا.
سحر نشانی را خواند تا مطمئن شود درست نوشته است. زن تأیید کرد و گفت:
- پلاک در افتاده. بین بیست و پنج و بیست و نه است. در سبز.
سحر گوشی را کنار گذاشت. این بار پیش از بیرون رفتن، نشانی را برای ناهید نفرستاد؛ هنوز در زندگی او خواهری به این نام حضور نداشت. به دخترش پیام داد که برای دیدن یکی از آشناهای قدیمی مادر بیرون می رود و بعد با او تماس می گیرد.
کلید، دفترچه و عکس ها را داخل کیف گذاشت. وقتی در خانه خاله را بست، برای لحظه ای ایستاد. برخلاف روزی که از تهران بیرون آمده بود، این بار می دانست مقصدش کجاست. فقط نمی دانست بعد از رسیدن چه خواهد شنید.
ساعت نه صبح، کوچه ها هنوز بوی نان تازه می دادند. مردی جلوی مغازه اش نشسته بود و روزنامه می خواند. چند قدم جلوتر، زنی گلدان های کنار در را آب می داد.
سحر آهسته راه می رفت. کاغذ نشانی را یک بار دیگر نگاه کرد و وارد کوچه باریکی شد. پلاک ۲۳ را دید. بعد ۲۵ و کمی جلوتر ۲۹.
میان دو خانه، دیوار بلندی بود و دری فلزی با رنگ سبز پوسته شده. جای دو پیچ روی در مانده بود؛ همان جایی که احتمالا پلاک نصب شده بود.
سحر دستش را روی فلز گذاشت. سرد بود.
حوضی را به یاد نیاورد. صدایی نشنید. فقط دلش بی دلیل می خواست چند قدم عقب برود. نمی دانست از خود خانه است یا از حرف هایی که در این چند روز درباره اش شنیده بود.
زنگ کنار در را فشار داد.
کمی بعد صدای قدم آمد.
- کیه؟
- سحرم.
قفل چرخید. زن سالخورده ای در را باز کرد. نگاهش چند لحظه روی صورت سحر ماند.
- بیا تو.
حیاط کوچک بود. حوضی ترک خورده وسط آن قرار داشت. دو درخت نارنج در دو سوی حیاط بودند و پرده های ضخیم پشت پنجره ها دیده می شدند.
سحر در آستانه ایستاد. نگاهش روی لبه حوض ماند. یک قسمت از سنگ دور آن با بقیه فرق داشت؛ روشن تر و صاف تر بود.
مهین خانم گفت:
- اون قسمت رو بعدا عوض کردیم. شکسته بود.
سحر سرش را بلند کرد.
- من چیزی نگفتم.
- دیدم نگاهش می کنی.
سحر به حوض نزدیک شد. احساس آشنایی داشت، اما نمی دانست چه اندازه اش از عکس ها و حرف های دیگران آمده است.
- من قبلا اینجا می اومدم؟
- بله. تو و مادرت مدتی زیاد می اومدید.
- اینجا زندگی می کردیم؟
- نه به طور همیشگی. بعضی شب ها می موندید.
- چرا؟
مهین خانم در اتاق را باز کرد.
- بیا بشینیم. هر چی خودم یادم باشه، بهت می گم.
اتاق بوی چای و چوب کهنه می داد. مهین خانم پرده را کنار زد تا نور بیشتری داخل بیاید. روی دیوار چند قاب عکس بود. سحر نگاه کوتاهی به آنها انداخت، اما این بار به جای دنبال کردن چهره ها، دفترش را از کیف بیرون آورد.
- اشکالی نداره چیزهایی رو که می گید بنویسم؟
- نه.
- من این چند روز حرف های زیادی شنیدم. بعضی هاش با هم جور درنمیاد.
مهین خانم روی صندلی نشست.
- بعد از این همه سال، حافظه من هم ممکنه اشتباه کنه. اگر چیزی رو دقیق یادم نباشه، می گم.
سحر قلم را برداشت.
- شما چه نسبتی با مادرم داشتید؟
- دوست بودیم. از جوانی. بعد که زندگی اش سخت شد، گاهی می اومد اینجا.
- سخت شد یعنی چی؟
زن لحظه ای به حیاط نگاه کرد.
- با یونس اختلاف داشت. بعضی روزها می گفت نمی خواد بدونه کجاست. من هم اجازه می دادم اینجا بمونه.
- یونس این خونه رو می شناخت؟
- بعدها شناخت.
- چطور؟
- نمی دونم. یک روز خودش اومد دم در.
سحر نوک قلم را روی کاغذ نگه داشت.
- همون روزی که دعوا شد؟
مهین خانم نگاهش کرد.
- علی برات گفته؟
- گفته وقتی رسید، من گریه می کردم. بقیه اش رو نمی دونه.
زن آهسته سر تکان داد.
- علی بعد از بالا گرفتن صداها رسید. مادرش فرستاده بودش چند تا خرید بیاره. مادر علی هم از دوست های ما بود.
سحر نوشت: علی بعد از شروع دعوا رسید.
- شما خودتون بودید؟
- بله.
- چه اتفاقی افتاد؟
مهین خانم دست هایش را روی هم گذاشت.
- یونس پشت در بود. مینا نمی خواست راهش بده. من رفتم باهاش حرف بزنم. می گفت باید شما رو ببینه. صداش بلند شده بود. همسایه ها هم بیرون اومده بودن.
- وارد شد؟
- تا حیاط اومد. من نتونستم جلوش رو بگیرم. مینا تو رو برد داخل اتاق.
سحر به دری که پشت سرش بود نگاه کرد.
- همین اتاق؟
- نه. اتاق انتهای حیاط.
- بعد چی شد؟
- من بیشتر حواسم به یونس بود. یادمه صدای شکستن شیشه اومد. وقتی برگشتم، تو کنار پنجره بودی و گریه می کردی. بعد علی رسید.
سحر قلم را زمین گذاشت.
- شیشه رو کی شکست؟
- ندیدم. نمی خوام حدس بزنم.
- کسی زخمی شد؟
- دست مینا بریده بود. بریدگی عمیق نبود. اما تو خیلی ترسیده بودی.
سحر به دست های خودش نگاه کرد. منتظر بود تصویری روشن ظاهر شود، اما چیزی نیامد. فقط احساس می کرد هوای اتاق کم شده است.
مهین خانم گفت:
- پنجره رو باز کنم؟
سحر سر تکان داد.
زن پنجره را باز کرد و دوباره نشست. از کوچه صدای فروشنده ای شنیده می شد.
- می تونیم بعدا ادامه بدیم.
سحر آب خورد.
- نه، فقط چند دقیقه صبر کنیم.
وقتی دوباره توانست سؤال کند، سراغ چیزی رفت که از شب قبل ذهنش را مشغول کرده بود. کلید باریک را روی میز گذاشت.
- اینو مادرم بعد از ازدواجم بهم داد. گفت مال یه خونه توی شیرازه.
مهین خانم کلید را برداشت. به دندانه هایش نگاه کرد و بعد آن را برگرداند.
- شبیه کلید یکی از اتاق های خانه باغه.
- کدوم خانه باغ؟
- بیرون شهر. اون روزها مدتی اونجا می موندید.
سحر اخم کرد.
- یک خونه دیگه؟
- بله. بعد از اینکه یونس اینجا رو پیدا کرد، مینا نمی خواست بیشتر بمونه.
- همون روز رفتیم؟
- تا جایی که یادمه، نزدیک غروب. کامران ماشین آورد. رضا هم همراهش بود.
سحر نام تازه را نوشت.
- رضا کیه؟
- برادر کامران. خانه باغ مال خانواده شونه. بیشتر کارهای اونجا دست رضا بود.
- هنوز هست؟
- خانه هست. رضا هم گاهی سر می زنه.
سحر کلید را برداشت.
- چرا مادرم کلیدش رو به من داد ولی نگفت کجاست؟
مهین خانم مدتی ساکت ماند.
- جوابش رو نمی دونم. من هم ازش پرسیدم چرا بالاخره با تو حرف نمی زنه. گفت می ترسه همه زندگی ات رو با اون چند روز قضاوت کنی.
سحر به زن نگاه کرد.
- آخرین بار کی دیدیدش؟
- دو سال قبل از مرگش. برای کاری اومده بود شیراز. همین جا نشستیم.
- درباره من حرف زد؟
- بله.
- چی گفت؟
مهین خانم بلند شد و به سمت کمد رفت. چند پارچه را کنار زد و جعبه چوبی کوچکی بیرون آورد.
- یک چیزهایی اینجا گذاشته بود. آن روز گفت اگر خودت سراغشون رو گرفتی، بهت بدم.
جعبه را روی میز گذاشت.
سحر دستش را روی در آن نگه داشت.
- شما می تونستید خبرم کنید.
- می تونستم.
- چرا نکردید؟
زن نگاهش را پایین انداخت.
- چون پذیرفتم که او بهتر می دونه چه وقت باید بگه. بعد از مرگش هم همین تصمیم رو ادامه دادم.
سحر چند لحظه چیزی نگفت.
- حالا می خوام هر چیزی از مادرم برای من دارید، یکجا بهم بدید.
مهین خانم سر تکان داد.
- همین جعبه است. چیز دیگری ندارم.
داخل جعبه یک نوار کاست بود، چند رسید قدیمی و یک کاغذ تاخورده. سحر کاغذ را باز کرد.
- سحر جان، اینها مربوط به روزهایی است که درباره شان کم حرف زدیم. شاید بعضی چیزها را به یاد داشته باشی و بعضی چیزها را نه. لازم نیست برای کامل کردن جاهای خالی، حرف هیچ کس را بی سؤال بپذیری.
سحر نوشته را تا کرد و کنار دستش گذاشت.
- دستگاه پخش دارید؟
مهین خانم به میز گوشه اتاق اشاره کرد. ضبط قدیمی آنجا بود. زن سیمش را به برق زد و پیش از روشن کردن، گرد روی دکمه ها را پاک کرد.
سحر نوار را داخل دستگاه گذاشت.
صدای خش خش آمد. بعد صدای مادرش؛ کمی ضعیف تر از نوار قبلی.
- سحر، این حرف ها رو چند بار شروع کردم و هر بار پاک کردم. نمی دونم این بار می تونم تا آخر بگم یا نه.
مکثی طولانی بود. سحر دستش را از دکمه ها دور کرد.
- روزی که یونس به خانه مهین آمد، تو فقط از صدای دعوا نترسیدی. بعدش هم ما درست باهات حرف نزدیم. هر کس چیزی گفت. یکی گفت چیزی نشده، یکی گفت گریه نکن. من هم ازت خواستم درباره اش حرف نزنی.
مهین خانم سرش را پایین انداخته بود.
- تو سؤال داشتی. من می خواستم زودتر ساکت و آرام بشی. این دو تا یکی نبودند.
سحر لبش را گاز گرفت.
- آن شب بردمت خانه باغ. فکر می کردم اگر نشانی عوض بشه، همه چیز تمام می شه. اما تو هنوز می ترسیدی. به در نگاه می کردی. می پرسیدی چه کسی میاد. من جواب می دادم هیچ کس، در حالی که خودم هم مطمئن نبودم.
صدای مادر برای لحظه ای قطع شد. صدای برخورد فنجانی با نعلبکی آمد.
- علی آن روز کمکت کرد از اتاق بیرون بیای. من بعدا بارها ازش کمک خواستم. شاید بیشتر از چیزی که باید از یک پسر هفده ساله می خواستم.
سحر به عکس نوجوان داخل کیفش فکر کرد.
- نباید از او انتظار می داشتم مراقب چیزی باشه که مسئولیتش با بزرگ ترها بود. نباید هم از تو می خواستم فقط به خاطر اینکه من می ترسم، سؤال نکنی.
مادر نفس عمیقی کشید.
- اگر یک روز به خانه باغ برگشتی، شاید چیزهایی اونجا ببینی که متعلق به تو بوده. می تونی نگهشون داری یا نخواهی ببینیشون. انتخابش با توئه.
چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای آخر:
- این بار می خوام انتخابش با تو باشه.
نوار تمام شد.
سحر مدتی به دستگاه نگاه کرد. منتظر جمله دیگری نبود. همین حرف ها هم برای یک صبح زیاد بود.
مهین خانم چای آورد. سحر فنجان را میان دست هایش گرفت.
- اون وسایل هنوز توی خانه باغه؟
- رضا بهتر می دونه. یک اتاق مدتی برای شما آماده کرده بودیم. بعد از رفتنتون، بعضی وسایل همون جا موند.
- چرا مادرم نبردشون؟
- همه چیز رو یکباره نبرد. بعد هم کمتر برگشت.
سحر رسیدهای داخل جعبه را نگاه کرد. بیشترشان مربوط به خریدهای معمولی بودند؛ دارو، پارچه، کرایه ماشین. یکی از آنها تاریخ دوازدهم مهر ۱۳۶۹ داشت.
- این تاریخ توی دفتر من هم هست.
مهین خانم عینکش را زد.
- احتمالا مربوط به همون رفتنه.
سحر رسید را داخل پاکت جداگانه ای گذاشت. نه ثابت می کرد چه اتفاقی افتاده و نه جواب همه سؤال ها بود، اما دست کم به تاریخ آن روز نزدیک بود.
- شما می دونید علی چرا سال ها بعد به من نگفت قبلا دیده بودتم؟
- نه. اینو باید خودش بگه.
سحر سر تکان داد.
این بار از جواب کوتاه ناراحت نشد. به اندازه کافی از آدم هایی شنیده بود که درباره نیت یکدیگر مطمئن حرف می زدند.
مهین خانم پرسید:
- امروز می ری خانه باغ؟
- اول با رضا حرف می زنم. می خوام بدونم دقیقا چی اونجاست.
زن شماره رضا را از دفتر تلفن قدیمی پیدا کرد و به او داد.
سحر جعبه را بست.
- می تونم اینها رو ببرم؟
- مال توئه.
پیش از رفتن، دوباره به حیاط نگاه کرد.
- می تونم اون اتاق رو ببینم؟
مهین خانم کلید کوچکی برداشت و جلو افتاد.
اتاق انتهای حیاط روشن تر از چیزی بود که سحر تصور کرده بود. دیوارها رنگ شده بودند. یک میز خیاطی کنار دیوار بود و چند کارتن روی هم چیده شده بود.
پنجره رو به حیاط باز می شد. زیر آن یک لبه سنگی پهن قرار داشت.
سحر نزدیک رفت. دستش را روی لبه گذاشت. ناگهان حس کوتاهی از فشار چیزی زیر کف دستش گذشت؛ نه تصویری کامل، بیشتر شبیه حالتی که بدنش برای لحظه ای آشنا پیدا کرده باشد.
چشم هایش را بست. چیزی روشن تر نشد.
مهین خانم پشت سرش ایستاده بود، اما چیزی نگفت.
سحر چشم باز کرد.
- این پنجره همون قبلیه؟
- قابش عوض شده. جای پنجره همونه.
سحر سر تکان داد و عقب آمد. نمی خواست آن احساس کوتاه را به خاطره ای قطعی تبدیل کند.
هنگام بیرون رفتن از اتاق، به دفترچه داخل کیفش فکر کرد. آن جمله کودکانه هنوز آنجا بود: علی می گه نترس.
حالا می دانست در این خانه ترسیده بوده است. اما هنوز نمی دانست چه دیده، چه شنیده و کدام بخش را دیگران بعدا برایش تعریف کرده اند.
از خانه که بیرون آمد، هوا گرم تر شده بود. به دخترش پیام داد که دیدار تمام شده و حالش خوب است. بعد به رضا زنگ زد.
مرد با شنیدن نامش مکث کرد.
- کامران گفت ممکنه تماس بگیری.
- مهین خانم می گه بعضی وسایل کودکی من توی خانه باغ شما مونده.
- بله. یک اتاق هست که وسایلش رو جمع نکردیم.
- می خوام ببینمش.
- امروز می تونم در رو باز کنم. اگر بخوای، کامران هم میاد.
- می خوام نشانی رو داشته باشم. خودم با تاکسی میام.
- حتما. می فرستم.
سحر پرسید:
- شما اون روزی که از این خونه رفتیم، بودید؟
- موقع بردنتون به خانه باغ، بله.
- پس درباره همون بخش ازتون می پرسم.
- هر چی یادم باشه می گم.
بعد از تماس، نشانی رسید. سحر آن را برای خاله اش فرستاد و نوشت که قرار است آنجا را ببیند. هنوز تاکسی نگرفته بود که علی زنگ زد.
- برگه ها رو دیدی؟
- دیدم. کامل خوانده نمی شن.
- برای همین می خوام خود کپی ها رو بیارم.
- امروز رفتم خانه مهین خانم.
علی مدتی ساکت ماند.
- چی شنیدی؟
- اینکه یونس اومده بود. دعوا شده بود. بعد من و مادرم رفتیم خانه باغ.
- بله.
سحر به پنجره اتاق انتهای حیاط نگاه کرد که بخشی از قابش از بالای دیوار دیده می شد.
- تو منو از اون اتاق بیرون آوردی؟
- آره.
- از در؟
علی مکث کرد.
- نه. از پنجره.
سحر دستش را روی کیف گذاشت.
- چرا؟
- در اتاق از داخل بسته بود. تو کنار پنجره گریه می کردی. من از حیاط صدات کردم. گفتم اگر می خوای بیای بیرون، کمکت می کنم.
- مادرم کجا بود؟
- وقتی من رسیدم، توی حیاط بود. دستش بریده بود. مهین خانم کنارش بود.
- من خودم اومدم سمت پنجره؟
- بله. ولی سحر، اگر یادت نیست، لازم نیست همین الان سعی کنی یادت بیاد. این چیزیه که من به خاطر دارم.
سحر به کف دستش نگاه کرد؛ به همان دستی که چند دقیقه قبل روی لبه پنجره گذاشته بود.
- بعد چی شد؟
- کمکت کردم پاهات رو بذاری روی لبه. بعد گرفتمت و آوردمت پایین.
سحر نفسش را آهسته بیرون داد. داستان، هنوز در ذهنش تصویری کامل نداشت. اما یک بخش از آن روشن شده بود: آن روز از پنجره بیرون آمده بود و علی آنجا بوده است.
- دارم می رم خانه باغ.
- می خوای صبر کنی برسم؟
سحر کمی فکر کرد.
- نه. می خوام اول خودم ببینمش. نشانی رو برات می فرستم. قبل از اینکه بیای، خبر بده.
- باشه.
تماس تمام شد.
سحر تاکسی گرفت. وقتی ماشین وارد خیابان شد، برای آخرین بار به در سبز نگاه کرد. صبح، انتظار داشت پشت آن در، پاسخی پیدا کند که همه چیز را توضیح بدهد.
در عوض، چند چیز کوچک به دست آورده بود: تاریخی روی یک رسید، حرف زنی که بخشی از ماجرا را دیده بود، اعتراف مادر به سکوتش و توضیح علی درباره پنجره.
هنوز کافی نبود. اما این بار می توانست بگوید هر کدام را از کجا می داند.
کلید باریک را از کیف بیرون آورد. شاید قفل اتاقی را باز می کرد که وسایل ده سالگی اش در آن مانده بود. شاید هم به هیچ دری نمی خورد.
راننده پرسید:
- همین نشانی رو بریم؟
سحر کاغذ را دوباره نگاه کرد.
- بله.
گوشی اش لرزید. پیام رضا بود:
- جلوی در منتظرم. کامران هم رسیده. اتاق رو باز نکردیم؛ خواستم اگر کلیدش پیش توئه، خودت بازش کنی.
سحر کلید را در مشت نگه داشت.
این بار چیزی که در انتظارش بود، فقط یک نامه دیگر نبود.
اتاقی بود که زمانی در آن زندگی کرده بود و هنوز نمی دانست چه چیزی از خودش در آن جا گذاشته است.
فردا شب 22:15 ادامه را بخوانید...
# قسمت اول
# قسمت دوم
# قسمت سوم
# قسمت چهارم
-
فیلم صحنه قتل یک مرد در خیابان شریعتی تهران / یک مشاجره خیابانی ساده به قتل ختم شد
ارسال نظر