ماجرای عاشقانه الناز شاکردوست و هوتن شکیبا در شبی که ماه کامل شد! سرنوشت عجیب مونا ریگی: عمو، با سیخ داغ ما را می‌سوزاند و خواهرم را کتک می‌زد، چون شبیه مادرم بود! با جنازه مادرم تنها ماندیم!

مونا ریگی، دختر فائزه منصوری، در گفت‌وگویی ویدئویی درباره میزان تطابق فیلم سینمایی «شبی که ماه کامل شد» با واقعیت زندگی خانواده‌اش توضیحاتی ارائه کرد و گفت بخش‌هایی از داستان این فیلم با واقعیت تفاوت دارد.

او با اشاره به برخی صحنه‌های فیلم، از جمله صحنه‌ای که مادربزرگش به مادر او کمک می‌کند، اظهار کرد که چنین اتفاقاتی در واقعیت رخ نداده و این بخش‌ها ساخته ذهن سازندگان فیلم بوده است.

مونا ریگی درباره صحنه مربوط به کشته‌شدن مادرش توسط عبدالحمید ریگی نیز گفت که خودش صدای شلیک یا جزئیات آن لحظه را به خاطر نمی‌آورد، اما برادرش مدعی است که آن صحنه‌ها را به یاد دارد.

او درباره روز حادثه روایت کرد: «پدرم ساعت ۷ صبح آمد و با لگد به در زد. وقتی در را باز کردم، گریه می‌کرد و مدام می‌گفت "کشتمش، کشتمش". وقتی پرسیدم چه کسی را کشتی، گفت "فائزه را کشتم". او توضیح داد که عبدالمالک از او خواسته بود این کار را انجام دهد.»

به گفته مونا ریگی، پس از این حادثه، پدرش پیکر مادرشان را در خانه تنها گذاشت و فرزندان را به خانه مادربزرگشان برد.

سال‌ها زندگی در بی‌خبری از مادر

مونا منصوری درباره سال‌های کودکی خود و خواهر دوقلویش، مبینا، نیز گفت که برخلاف آنچه در فیلم «شبی که ماه کامل شد» به تصویر کشیده شده، هر دو در تهران به دنیا آمده‌اند و در یک سال و شش‌ماهگی همراه مادرشان به پاکستان رفته‌اند.

او گفت: «همان زمان مادرم به شهادت رسید و خانواده پدری‌ام ما را نزد خودشان نگه داشتند و حاضر نشدند ما را به خانواده مادری‌مان بسپارند.»

مونا منصوری افزود که او و خواهرش تا ۱۳ سالگی در پاکستان زندگی کردند و در تمام این مدت از سرنوشت مادرشان اطلاعی نداشتند. به گفته او، خانواده پدری به آنها گفته بودند که مادرشان آنها را رها کرده و به تهران بازگشته است؛ به همین دلیل، سال‌ها از مادرشان دلگیر بودند و تصور می‌کردند او آنها را ترک کرده است.

او ادامه داد که پس از بازگشت به ایران، متوجه شده واقعیت با آنچه در کودکی به آنها گفته بودند تفاوت داشته است.

روایت تلخ از خشونت و ازدواج اجباری

مونا منصوری همچنین از رفتار خشونت‌آمیز عمویش، عبدالرئوف، در دوران کودکی سخن گفت و مدعی شد که او و خواهر دوقلویش را مورد آزار و ضرب‌وشتم قرار می‌داده است.

او گفت: «عموی‌مان، عبدالرئوف، با سیخ داغ ما را می‌سوزاند. خواهرم را هم کتک می‌زد، چون شباهت زیادی به مادرم داشت. او از اینکه پدرمان با مادری شیعه ازدواج کرده بود، ناراحت و عصبانی بود.»

به گفته مونا، پس از نخستین سفر به تهران، او بار دیگر نزد خانواده پدری‌اش در پاکستان بازگشت و در آنجا مادربزرگ پدری‌اش او را به ازدواج مجبور کرد.

او درباره آن دوران گفت: «ازدواجم تلخ‌ترین روز زندگی‌ام بود. اصلاً دوست نداشتم ازدواج کنم و همسرم نیز مرا کتک می‌زد.»

مونا منصوری که در ۱۳ سالگی ازدواج کرده و اکنون دختری دو ساله به نام مایا دارد، در پایان درباره بزرگ‌ترین آرزوی خود گفت: «بزرگ‌ترین آرزویم این است که فقط یک بار دیگر مادرم را ببینم، او را محکم در آغوش بگیرم و بغلش کنم.»

 

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1246364