فیلم /  شعرخوانی زیبای  رشید کاکاوند با شعر روح نواز از قیصر امین پور /  آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین
تبلیغات

زیبایی بی پایان صدای رشید کاکاوند با شعری از قیصر امین پور

رشید کاکاوند، مردی که نامش با ادبیات و شعر گره خورده، با صدایی آرامش بخش و گیرایی وصف ناپذیر، این بار شعری از قیصر امین پور را به زیبایی تمام خوانده و روح ها را به پرواز درآورده است. لحظات بی تکراری که ترکیب این صدا و شاعری بزرگ آفریده اند، تجربه ای بی بدیل از هنر و احساس است.

رشید کاکاوند؛ صدای ادبیات و قصه ها

رشید کاکاوند، متولد سال ۱۳۴۶ در نیشابور، چهره ای شناخته شده در میان عاشقان ادبیات فارسی است. او که علاوه بر شاعر بودن، داستان نویس، ترانه سرا، پژوهشگر برجسته و مجری توانمند رادیو و تلویزیون است، توانسته ردپای پررنگی در فرهنگ و هنر این سرزمین بگذارد. او دوره کارشناسی خود را در دانشگاه علامه طباطبایی، کارشناسی ارشد در دانشگاه آزاد کرج و دکترای خود را در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه کردستان در سنندج دریافت کرده است. اکنون به عنوان عضو هیئت علمی و استاد دانشگاه آزاد کرج فعالیت می کند. کاکاوند بیشتر با صدای دلنشینش در تفأل های حافظ و قصه گویی هایش شهره است.

قیصر امین پور؛ شاعری که به قلب ها جان می بخشد

قیصر امین پور، متولد دوم اردیبهشت ماه ۱۳۳۸، در منطقه گتوند از شهرستان شوشتر، یکی از چهره های خارق العاده شعر معاصر ایران بود. او دوران مدرسه خود را در دزفول گذراند و در سال ۱۳۵۷ در رشته دامپزشکی قبول شد، اما تصمیم گرفت مسیر دیگری را انتخاب کند. او در سال ۱۳۶۳ به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی پرداخت و تا مقطع دکترا با راهنمایی استاد برجسته، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، پیش رفت. پایان نامه او درباره سنت و نوآوری در شعر معاصر، اثری مهم در ادبیات فارسی به حساب می آید.

سبک شعری قیصر امین پور آمیزه ای دلپذیر از شعر کلاسیک و نیما یی بود که تاثیر عمیقی بر جریان ادبی معاصر گذاشت. او همچنین در سرودن شعر کودک نیز هنر خود را نشان داده است. پس از یک تصادف سخت در سال ۱۳۷۸، قیصر سال های باقی مانده عمرش را با بیماری و دردهای مختلف سپری کرد و سرانجام در ۸ آبان ۱۳۸۶ در تهران، چشم از جهان فروبست. پیکر این شاعر برجسته در زادگاهش، گتوند، به خاک سپرده شده است.

 

احساس و هنر؛ ترکیبی بی مثل

ترکیب صدای بی همتای رشید کاکاوند با اشعار عمیق قیصر امین پور، ارزش های شعر و ادبیات فارسی را به شکلی فراتر از کلمات به مخاطبان منتقل می کند. بی شک، این لحظات یکی از ناب ترین تجربیاتی است که هنر و ادبیات می توانند به ما هدیه دهند.

ویدئوی شعرخوانی رشید کاکاوند با شعری از قیصر امین پور

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..


مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات