رکنا گزارش می دهد
آنسوی دکمه شلیک موشک، کودکی در ایران دارد میرقصد + فیلم
اجتماعی رکنا، فرمان شلیک در اتاقهای فرمان صادر میشود، اما جنگ در کوچهها فرود میآید؛ جایی که شاید همان لحظه کودکی روی تاب میخندد، پسری توپ را دنبال میکند و دخترکی بیخبر از صدای جنگ، با آهنگی کودکانه میرقصد. موشکها مختصات را پیدا میکنند، اما زندگیهایی را هدف میگیرند که هیچگاه روی نقشه دیده نمیشوند.
به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، جنگ فقط در اتاقهای فرمان آغاز نمیشود؛ اما همیشه در کوچهها تمام میشود. آنسوی نقشههای نظامی، پشت صفحههای رادار و میان مختصات سرد جغرافیایی، فرمانی صادر میشود؛ دکمهای فشرده میشود و موشکی به پرواز درمیآید.
در گزارشهای رسمی از «هدف نظامی»، «نقطه راهبردی» و «تأسیسات مورد نظر» سخن گفته میشود؛ اما در فاصله چند متری همان نقطه، زندگی جریان دارد؛ زندگیای که در هیچ نقشه جنگی دیده نمیشود.
شاید همان لحظه کودکی روی تاب پارک، پاهایش را به آسمان پرتاب کرده باشد. شاید دخترکی در پیادهرو با آهنگی مشغول رقص کودکانه باشد. شاید چند پسر در کوچهای باریک، با دو آجر به جای دروازه، فوتبال بازی کنند و بر سر گل شدن یا نشدن توپ بحث کنند. شاید کودکی با چند اسکناس مچاله در دست، برای خرید نان راهی نانوایی شده باشد تا سفره ناهار خانه خالی نماند. شاید مادری دست فرزندش را گرفته باشد و در خیابان قدم بزند، بیخبر از آنکه چند ثانیه بعد، صدایی همه چیز را تغییر خواهد داد.
در ادبیات نظامی، شعاع تخریب، موج انفجار، ترکش و خسارت جانبی واژههایی فنی هستند؛ اما در واقعیت اجتماعی، هرکدام نام دیگری دارند: کودکی که دیگر به خانه برنمیگردد، مادری که فرزندش را گم میکند، پدری که تا پایان عمر با خاطره یک عصر معمولی زندگی خواهد کرد.
بزرگترین خطای جوامع در مواجهه با جنگ، عادیسازی آن است. وقتی انفجارها تنها به آمار تبدیل شوند و تلفات در جدولها خلاصه شوند، انسانها از متن روایت حذف میشوند. در حالی که هر عدد در گزارشهای رسمی، یک زندگی ناتمام، یک خانواده داغدار و یک آینده ازدسترفته است.
جنگ فقط ساختمانها را ویران نمیکند؛ اعتماد را هم تخریب میکند. کودکی که صدای انفجار را تجربه میکند، تنها از یک حادثه نمیترسد؛ امنیت ذهنی خود را از دست میدهد.
پژوهشهای حوزه سلامت روان نشان میدهد آثار روانی جنگ بر کودکان و غیرنظامیان، گاه دههها پس از پایان درگیریها باقی میماند؛ اضطراب مزمن، اختلال خواب، افسردگی و احساس ناامنی، بخشی از میراث پنهان هر جنگ است.
به همین دلیل است که در حقوق بینالملل بشردوستانه، حفاظت از غیرنظامیان یک اصل بنیادین محسوب میشود. زیرا میان یک «هدف نظامی» و یک «زندگی انسانی» گاهی تنها چند متر فاصله وجود دارد؛ فاصلهای که روی نقشه ناچیز است اما در واقعیت، مرز میان زندگی و مرگ به شمار میرود.
جنگ از لحظه شلیک موشک آغاز نمیشود و با خاموش شدن آتش نیز پایان نمییابد. جنگ در ذهن کودکی که دیگر از صدای آسمان میترسد، در مادری که هر شب جای خالی فرزندش را میبیند و در شهری که خاطراتش زیر آوار مانده است، سالها ادامه پیدا میکند.
و شاید تلخترین حقیقت جنگ همین باشد؛ اینکه موشکها مختصات را پیدا میکنند، اما قربانیان را زندگی انتخاب میکند.
جنگ یعنی لحظهای که یک نفر روی نقشه نقطهای را نشانه میگیرد و در همان لحظه، جایی در همان شهر محل اصابت، کودکی در سیستان ، در بندرعباس ، در چابهار ، در اهواز ، در بوشهر در ...، دستهایش را بالا برده و میرقصد؛ بیخبر از اینکه جهان بزرگترها ممکن است به همین سادگی، کوچکترین شادی او را تهدید کند.