رکنا گزارش می دهد
۱۲۰ مزار کوچک؛ شجرهٔ طیبه قتلگاه معصومیت کودکان میناب / برندهای در جنگی که کودکان را میکشد وجود ندارد
اجتماعی رکنا، میناب امروز کودکانش را به خاک سپرد؛ کودکانی که صبح با کیف و کتاب راهی مدرسه شدند اما هرگز به خانه بازنگشتند. در حملات پیاپی به دبستان و پیشدبستانی شجره طیبه، ۱۲۰ کودک جان خود را از دست دادند و بسیاری از خانوادهها حتی پیکری برای وداع نداشتند. اکنون شهری مانده است با مادرانی که بر تکههای لباس فرزندانشان اشک میریزند و کلاسهایی که به نماد یکی از تلخترین تراژدیهای تاریخ این شهر تبدیل شدهاند.
به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، خاک میناب امروز سنگینتر از همیشه است؛ انگار زمین هم دیگر توان پذیرش این همه داغ، این همه بیگناهی و این همه سؤال بیپاسخ را ندارد. شهری که ۹ اسفند ۱۴۰۴ در تقویمش نه یک روز معمولی، که به زخمی عمیق و ماندگار در حافظه جمعی تبدیل شد، امروز ایستاده است مقابل فاجعهای که هیچ واژهای توان روایت کامل آن را ندارد.
در میناب، جایی که باید صدای خنده کودکان، هیاهوی زنگ تفریح و ورق خوردن کتابهای درسی در راهروهای مدرسه شنیده میشد، امروز سکوتی سنگین حاکم است؛ سکوتی که از میان آوارهای یک مدرسه برخاسته است.
دبستان و پیشدبستانی «شجره طیبه» دیگر فقط یک ساختمان آموزشی نیست؛ اینجا به نمادی از رؤیاهای نیمهتمام تبدیل شده است. هر دیوار فرو ریخته، هر تکه آهن خمیده و هر وجب از خاک این مدرسه، روایت کودکی است که دیگر فرصت بزرگ شدن پیدا نکرد.
فرماندهان نظامی در اتاقهای فرمان، پشت میزها و روی نقشههای جنگ، درگیر محاسبه مختصات، اهداف و عملیات هستند؛ اما جنگ در زندگی واقعی مردم، هیچ شباهتی به خطوط روی نقشه ندارد. جنگ یعنی مادری که صبح، موهای فرزندش را شانه کرد و لباس مدرسه پوشاند، اما چند ساعت بعد باید دنبال نشانی از او میان آوار بگردد. جنگ یعنی کودکی که تنها با یک کیف رنگی، چند مداد و کتابهای مشقش راهی مدرسه شد، اما در میانه بازی قدرتها، قربانی تصمیمهایی شد که هیچ نقشی در آنها نداشت.
سه حمله پیاپی به یک مرکز آموزشی، جایی که باید امنترین نقطه برای کودکان باشد، سقفهایی را فرو ریخت که قرار بود پناهگاه علم و آینده باشند. کلاسهایی که باید پر از رؤیا، سؤال و آرزو میبودند، به مکانی برای جستوجوی پیکرهای کوچک تبدیل شدند.
عددها همیشه سردند؛ آمارها روی کاغذ ثبت میشوند و از کنارشان عبور میکنیم، اما پشت هر عدد، یک زندگی وجود دارد، یک خانواده، یک صندلی خالی در کلاس، یک دفتر نیمهنوشته و مادری که دیگر صدای فرزندش را نخواهد شنید.
در این فاجعه، عدد ۱۵۶ کشته غیرنظامی فقط یک رقم نیست؛ ۱۵۶ جهان کوچک است که فرو ریخت. ۱۵۶ خانهای که دیگر شبیه قبل نخواهد شد. ۱۵۶ خانوادهای که بخشی از آیندهشان را از دست دادند؛ و در میان آنان، ۱۲۰ کودک که هنوز فرصت نکرده بودند زندگی را تجربه کنند، آرزو بسازند، بزرگ شوند و قصه خودشان را بنویسند.
امروز در مراسم تدفین، تصویر مادرانی که فرزندانشان را بدرقه میکردند، روایتگر بخشی از درد بود که هیچ دوربینی و هیچ کلمهای نمیتواند کامل ثبت کند. مادرانی که نه برای جشن پایان مدرسه، نه برای موفقیت فرزندشان، بلکه برای خداحافظی همیشگی آمده بودند.
برای برخی، حتی آخرین آغوش هم ممکن نبود. جنگ گاهی نه فقط جان انسانها را میگیرد، بلکه حتی فرصت وداع را هم از بازماندگان میگیرد. پس از روزها جستوجو میان بتنهای شکسته و آهنهای درهمپیچیده، تنها نشانههایی از کودکانی پیدا شد که روزی با شوق به مدرسه آمده بودند؛ تکهای از لباس، بخشی از کیف، کتابی سوخته یا نشانی کوچک از حضوری که دیگر بازنمیگردد.
جنگ هیچگاه لبخند را به خانهها بازنگردانده است. جنگ همیشه چیزی بیشتر از یک انفجار است؛ جنگ یعنی صندلی خالی کنار سفره، چراغی که دیگر در اتاق کودکی روشن نمیشود و مادری که سالها با خاطره یک صبح معمولی زندگی خواهد کرد.
در میناب، کودکان صبح با امید و لبخند وارد مدرسه شدند؛ اما عصر، آنچه به خانهها بازگشت، صدای قدمهایشان نبود، بلکه نامهایی بود که بر سنگهای کوچک نوشته شد.
امروز میناب فقط کودکانش را دفن نکرد؛ بخشی از آیندهاش را، بخشی از رؤیاهایش را و بخشی از آرامش نسلهای بعدی را به خاک سپرد.
هیچ پیروزیای نمیتواند جای خالی یک کودک را پر کند. هیچ نقشهای نمیتواند صدای گریه یک مادر را خاموش کند. و هیچ جنگی، هرگز نتوانسته است اشک مادری را که فرزندش را از دست داده، پاک کند.
میناب امروز فقط عزادار کودکان خود نیست؛ میناب شاهدی است بر این حقیقت تلخ که در جنگها، نخستین قربانیان همیشه کسانی هستند که کمترین سهم را در آغاز آن داشتهاند: کودکان.