بازخوانی پرونده افسانه نوروزی در گفت و گو با مصطفی جهانگیری / قسمت ششم
گروگانگیری افسانه نوروزی در زندان به خاطر اعتصاب غذای شوهرش + فیلم
حوادث رکنا: چهار سال زندان، ۱۲ روز اعتصاب غذا با لب های دوخته، بلاتکلیفی در پرونده و انتظار برای شنیدن تنها یک جمله؛ «آزاد هستی». اینها بخشی از روایت مصطفی جهانگیری از سال هایی است که به گفته خودش، نه تنها آزادی، بلکه زندگی، خانواده و آینده اش را تحت تاثیر قرار داد. در ششمین بخش از گفت و گوی اختصاصی رکنا، او از روزهایی می گوید که همسرش در زندان زنان برای اطلاع از وضعیت او دست به اعتراض زد، از انتقال دوباره به دادگاه کیش، لحظه غیرمنتظره آزادی پس از سال ها حبس، و تلاش برای زنده ماندن در فضای خشن زندان؛ جایی که با راه انداختن یک کسب و کار کوچک، کمک به زندانیان و حتی تبدیل شدن به «داروخانه سیار» بند، سعی می کرد امید را در دل خود و دیگران زنده نگه دارد. روایتی از روزهایی که به گفته او، اگر امید از بین می رفت، ادامه دادن زندگی دیگر ممکن نبود.
مسعود ابراهیمی: بعد از اعتصاب غذای ۱۲ روزه، چه اتفاقی افتاد؟ آیا همان زمان پرونده شما وارد مرحله جدیدی شد؟
مصطفی جهانگیری: در همان روزهایی که لب هایم را دوخته بودم و اعتصاب کرده بودم، مسئولان زندان سعی می کردند افسانه متوجه اعتصاب من نشود، اما او از طریق خانواده یکی از زندانی هایی که برای ملاقات آمده بودند، خبردار شد.
وقتی فهمید، در زندان زنان اعتراض کرد و حتی مدتی آنجا را به هم ریخت تا پیگیر وضعیت من شود. با وجود اینکه هر کدام در یک بند و یک زندان بودیم، هیچ وقت همدیگر را تنها نمی گذاشتیم و همیشه هوای هم را داشتیم.
بعد از اینکه نامه انتقالم رسید، باز هم حاضر نبودم اعتصاب را بشکنم. تا اینکه افسانه آمد و گفت حالا که نامه آمده، اعتصاب را تمام کن. بعد از آن بخیه های لبم را باز کردند و چند روز هم ملاقات خصوصی به ما دادند. مسئولان زندان هم تمام تلاششان را می کردند که با غذاهای مقوی و مراقبت پزشکی دوباره سرپا شوم. خودشان هم نگران بودند که مبادا اتفاقی برایم بیفتد.
مسعود ابراهیمی: بعد از بهبود وضعیت جسمی، دوباره شما را به کیش منتقل کردند؟
مصطفی جهانگیری: بله. مرا به جزیره کیش بردند تا پرونده دوباره بررسی شود.
وقتی وارد دادگاه شدم، آقای عباسی به من گفت: «اعتصاب غذا می کنی؟ پدرت را درمی آورم.»
من هم گفتم: «اگر قرار بود فقط تهدید بشوم، پس چرا مرا اینجا آوردید؟ این همه سال گذشته، جرم من چیست؟ چرا این همه سال مرا در زندان نگه داشتید و این همه سختی کشیدم؟»
مسعود ابراهیمی: پاسخ دادگاه چه بود؟
مصطفی جهانگیری: گفتند اگر می خواهی آزاد شوی باید وثیقه بگذاری.
گفتم من نه سندی دارم و نه مالی که بتوانم وثیقه بگذارم.
بعد با وکیلم تماس گرفتند و از او خواستند برای تهیه وثیقه اقدام کند. بدون اینکه من در جریان باشم، خانواده ام هم وارد ماجرا شدند و پیگیر تهیه سند شدند.
مسعود ابراهیمی: چه زمانی خبر آزادی تان را شنیدید؟
مصطفی جهانگیری: یک روز در زندان بندرعباس بودم که از بلندگو اسمم را صدا زدند.
وقتی رفتم، گفتند: «تسویه حساب کن، آزاد هستی.»
اول باورم نمی شد. حتی یکی از زندانی ها با خنده گفت: «شوخی می کنند؟ مگر می شود کسی چند سال به اتهام قتل زندان باشد و یکباره آزادش کنند؟»
اما واقعیت داشت و همان روز مراحل آزادی ام انجام شد.
مسعود ابراهیمی: در تمام آن سال ها سعی کرده بودید خودتان را در زندان سرگرم کنید؟
مصطفی جهانگیری: اگر آدم خودش را مشغول نکند، در زندان از نظر روحی از بین می رود.
من برای اینکه حوصله ام سر نرود، از فروشگاه زندان سیگار، تن ماهی، تنقلات و وسایل دیگر می خریدم و بین زندانی ها می فروختم. یک جور کاسبی کوچک راه انداخته بودم.
مسعود ابراهیمی: از آن سال ها خاطره ای هست که هنوز در ذهنتان مانده باشد؟
مصطفی جهانگیری: بله، هیچ وقت آن را فراموش نمی کنم.
یک روز افسانه از زندان زنان پیغام فرستاد که برایش کمی آبلیمو و میوه تهیه کنم، اما من حتی پول خرید همان ها را هم نداشتم.
همان روز یکی از زندانی ها گفت بیا تخته نرد بازی کنیم.
با خودم گفتم شاید بتوانم چیزی برنده شوم.
بازی کردیم و خوشبختانه برنده شدم. مقدار زیادی مواد غذایی و تنقلات بردم و همه را از طریق نگهبانی برای افسانه فرستادم.
همه زندانی ها می گفتند: «دمش گرم؛ هر چه برده برای همسرش فرستاده است.»
این یکی از خاطراتی است که هیچ وقت فراموش نمی کنم.
مسعود ابراهیمی: ظاهراً بین زندانی ها هم جایگاه ویژه ای داشتید.
مصطفی جهانگیری: سعی می کردم هر کاری از دستم برمی آید برای دیگران انجام بدهم.
همیشه مقداری دارو پیش خودم داشتم. اگر کسی سردرد، کمر درد یا هر مشکل دیگری داشت و داروخانه زندان بسته بود، تا جایی که امکان داشت به او کمک می کردم.
بچه های زندان شوخی می کردند و می گفتند: «جهانگیری خودش یک داروخانه سیار است.»
شاید همین رفتارها باعث شده بود رابطه خیلی خوبی با بیشتر زندانی ها داشته باشم.
البته زندان، زندان است؛ هیچ وقت جای خوبی نیست، اما اگر قرار باشد سال ها در آن زندگی کنی، تنها چیزی که می تواند تحمل آن شرایط را آسان تر کند، کمک کردن به دیگران و حفظ انسانیت است.