جزئیات جدید از جنایت جنگی آمریکا و اسرائیل در مدرسه میناب/ سه موشک به مدرسه و  کودکان زدند

به گزارش رکنا، گفتگو با خانواده دانش آموزان و معلمان شهید و مفقودی حمله به مدرسه میناب هرمزگان، جزئیات جدیدی از این حادثه را مشخص کرد.

مدرسه میناب

قصه آن ۴۵ معلمی هم که آن روز در سه نوبت بمباران مدرسه شهید شدند، با بچه‌ها تفاوت نداشت؛ یکی مثل «راضیه زمانی» بود که همراه «ماکان نصیری» و «محمدطاها جعفری» هیچ‌وقت پیدا نشدند و برایشان به احترام، مقبره‌ای ساختند و یکی مثل خانم قلی‌پور، مدیر مدرسه که شبیه «میکائیل میردورقی»، دانش‌آموز کلاس سوم، «سلما و اسرا ذاکری»، دانش‌آموزان کلاس اول و چهارم و «علیرضا شهرجو»، دانش‌آموز کلاس اول با بدنی سالم اما مرده پیدا شد؛ یا همه کسانی که بی‌جان با تنی تکه‌پاره از زیر آوار بیرون آمدند، شبیه «زهرا اصغری‌فر»، دانش‌آموز کلاس دوم.

 از ساختمان‌هایی که با موشک متلاشی می‌شوند، آدم‌هایی بیرون می‌آیند بی‌سر، بی‌پا، ‌بی‌دست، بی‌صورت، گاه زنده با تنی مجروح، گاه مرده با تنی سالم و گاه فقط یک تکه ران. برای دست‌ها و پاها و تکه‌های کوچک باقی‌مانده از بدن‌ها هم معمولا جایی پیدا و همه را یک جا دفن می‌کنند؛ شبیه اتفاقی که سه روز پیش در میناب افتاد. بعد از آن انفجار بزرگ در مدرسه معروف شهر، وقتی تکه‌های بعضی بدن‌ها آن‌قدر ناشناس ماندند که همه در گودالی در خاک، کنار هم آرام گرفتند.

از ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه نهم اسفند ۱۴۰۴ تا سه روز بعد، از ساختمان دبستان پسرانه و دخترانه «شجره طیبه» که زیر نظر «مؤسسه فرهنگی آموزشی رهپویان شهدای خلیج فارس» است، همین آدم‌ها بیرون آمدند. در شهر ۸۰ هزار نفری میناب، خیابان رسالت، جایی نزدیک مجتمع فرهنگیان المهدی، همین آدم‌ها با انواع این حالات، چه کودک بودند، چه معلم و چه پدر و مادرهایی که به محل انفجار رفته بودند، خارج شدند؛ جمعی ۱۶۸نفره که ۱۱۰ نفر از آنها کودک بودند؛ دانش‌آموزانی که اگر پسر بودند از طبقه بالای ساختمان مدرسه به پایین و بیرون پرتاب شده بودند و اگر دختر، در طبقه پایین، دست‌های ترسیده‌شان را به هم گره کرده بوده و نمازخانه و راهرو برایشان آخرین پناهگاه ناامن و لرزان بود.

  قصه طولانی دبستان شجره طیبه را که بیشتر رسانه‌ها از روز انفجار به اشتباه فقط دخترانه خوانده‌اند، اگر بشود در چند خط خلاصه کرد، می‌شود چیزی شبیه به این: مدرسه شجره طیبه، یکی از ۲۰۰ مدرسه شهر میناب و روستاهای اطرافش، ۱۰ سال پیش در تغییر کاربری مجموعه ساختمان‌ها و سوله‌های متعلق به نیروی دریایی سپاه شروع به کار کرد. اهالی، فعالان اجتماعی و خانواده‌های شهدا به «شرق» می‌گویند بعدها اطراف مدرسه یک درمانگاه ساختند به اسم شهید آبسالان، یک کارواش، یک تعاونی فرهنگیان و چند مغازه. بعضی سوله‌های اطراف را به آموزش و پرورش اجاره دادند.

اوایل شروع به کارش، فقط دانش‌آموزان با والدین نیروی دریایی را پذیرش می‌کرد و بعدها تبدیل به یک مدرسه غیرانتفاعی شد با آخرین شهریه ثبت‌نامی امسال به مبلغ ۲۰ میلیون تومان. دو طبقه بود با دو ورودی و حیاط جداگانه، طبقه بالا برای پسرها و طبقه پایین‌ برای دخترها. کلاس‌هایش شلوغ نبودند و بچه‌های طبقات مختلف در آنها درس می‌خواندند؛ چه با پدرهایی کارگر، چه معلم و چه نظامی. بعضی از دانش‌آموزان کشته‌شده این حمله، بلوچ بودند؛ مثل فاطمه درازهی و امیر قاسمزایی.

روز نهم اسفند ۱۴۰۴ مدرسه شجره طیبه با ۱۶۸ قربانی که مجموع دانش‌آموز و معلم و والدین و حتی راننده سرویس بودند از روی زمین محو شدند. ۹۶ نفر زنده ماندند با تنی زخمی و روزها مسئولیت خون آنها را کسی به عهده نگرفت. قربانیان دانش‌آموز و معلم این بمباران، جزو ۲۱۰ معلم و دانش‌آموزی‌اند که تا لحظه تنظیم این گزارش و به گفته وزیر آموزش و پرورش، از آغاز حمله آمریکا و اسرائیل به ایران شهید شده‌اند. دست آخر بی‌بی‌سی جهانی نوشت در بمباران این مدرسه حداقل از یک موشک تاماهاوک آمریکایی و بعضی شواهد رسانه‌ای نشان دادند در بمباران این مدرسه از اطلاعات قدیمی نقشه‌ای استفاده شده است. صلیب سرخ چین گفت برای بازماندگان، کمک ۲۰۰ هزار دلاری می‌فرستد و دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا با وجود رد اولیه اشتباه ارتش این کشور، گفت موضوع را پیگیری می‌کند.

قصه سه نفر اما برای همیشه ناتمام ماند؛ «راضیه زمانی»، معلم و «ماکان نصیری» و «محمدطاها جعفری»، دانش‌آموز. سه گمشده همیشگی مدرسه شجره طیبه میناب که کریم‌زاده، کارشناس روابط عمومی اداره آموزش و پرورش هرمزگان هم مفقودی آنها را در گفت‌وگو با «شرق» تأیید می‌کند.

- در نهایت چه کردید؟

گفتیم روی قبرش بنویسند: «جاویدالاثر».

صدای محمود زمانی، برادر راضیه زمانی، معلم کلاس سوم پسرها، از پشت خط تلفن شبیه همه آنهایی است که می‌دانند تا آخر عمرشان گمشده‌ای خواهند داشت؛ مبهوت، محزون، منتظر و کم‌رمق.

راضیه زمانی، متولد سال ۱۳۷۰ و دو سال بود که در این مدرسه، تدریس را شروع کرده بود، در کلاس سوم دبستان پسرانه، با هشت میلیون حقوق و قراردادی یک‌ساله؛ کلاسی که «میکائیل میردورقی» هم آنجا درس می‌خواند و حالا هر دو کشته شده‌اند با این تفاوت که پسر دانش‌آموز در خاک گورستان خوابیده اما از بدن معلم جوانش، راضیه، هیچ اثری پیدا نشده. چند روز پیش به خانواده زمانی گفتند باید آزمایش دی‌ان‌ای (DNA) دهند تا با تکه‌ها و اعضا و جوارحی که مانده مطابقت داده شود. اما محمود زمانی، برادر مرضیه بعید می‌داند که از اعضای باقی‌مانده آزمایشی گرفته شده باشد؛ چون همین دیروز (روز قبل از انجام مصاحبه، ۲۱ اسفند) این اعضا را در نزدیک به ۵۰ کاور، یک‌جا خاک کردند.

آن‌طور که او به «شرق» می‌گوید، این اعضا دو هفته نگهداری شده بود، در حال فاسد‌شدن بودند و به همین دلیل همه را یک‌جا خاک کردند. خلاف گفته مسئولان پزشکی قانونی، هنوز از خانواده زمانی آزمایشی نگرفته‌اند. آنها به یک تکه از ران پایی که باقی مانده بود مشکوک بودند که شاید پای راضیه باشد. آن تکه را هم به پزشکی قانونی بندرعباس فرستادند اما متخصصان آن گفتند این تکه از ران احتمالا متعلق به یک پسربچه در سن ششم ابتدایی است و پای راضیه نیست. خانواده و امدادگران از ساعت، النگوها و گردنبند راضیه هم نشانی پیدا نکردند و در نهایت جست‌وجو تمام شد.

نقاشی میکائیل دانش آموز مدرسه میناب

مدرسه میناب

 

محمود می‌گوید گویا نام مدرسه پسرانه در آموزش و پرورش ثبت نبوده و به اسم همان مدرسه شجره طیبه دخترانه شناخته می‌شود، اما بیشتر کشته‌شدگان از مدرسه پسرانه بوده‌اند. مسئولان آموزش و پرورش میناب به آنها گفته‌اند از ثبت این مدرسه پسرانه خبر نداشته و وابسته به شیراز بوده است. «یک دکل مخابراتی بالای مدرسه بود و اولیا بارها گفته بودند که این دکل را از اینجا بردارید. همان روز هم دو راکت به فاصله شش ثانیه به این دکل اصابت کرد. مدرسه دو قسمت داشته و قسمتی از آن هم سالم مانده و دو معلم توانسته بودند از همان قسمت خارج شوند و سالم ماندند».

 

محمود زمانی، روز حادثه در میناب نبود. خانواده‌اش از همان اول که خبر را شنیدند به آنجا رفتند و می‌گویند در آواربرداری هم بی‌نظمی وجود داشته.

 

 اول بیشتر نیروهای مردمی بودند و بعد هلال‌احمر برای تجسس به مردم ملحق شدند. اعضای خانواده هم بین مردم ایستاده بودند و دیدند که همان ساعت اول چند نفری که زنده مانده بودند از زیر آوار درآمدند؛ از جمله دو دانش‌آموز کلاس راضیه که به دلیل پرتاب‌شدن به زیر میز بر اثر موج انفجار سالم مانده بودند.

 

آن دو دانش‌آموز به خانواده زمانی گفتند که او پس از مطلع‌شدن از آغاز جنگ، به آنها گفته در کلاس بنشینند تا برود دفتر و برگردد، اما به محض خروج از در، اولین انفجار از راه می‌رسد. حالا دانش‌آموزان زنده مانده و خانواده زمانی نمی‌دانند او دقیقا زمان انفجار کجا بوده است: «کیفش کاملا سالم مانده و همان ساعات اولیه به ما تحویل دادند اما از خودش هیچ چیزی پیدا نشد‌».

 

راضیه هفت‌ساله بود که پدرش را از دست داد و با یکی دیگر از خواهرانش و مادرش زندگی می‌کرد. آنها اهل میناب، چهار برادر و سه خواهرند. او بعد از آنکه در رشته مهندسی آبادانی روستاها لیسانس گرفت و نتوانست کاری مرتبط پیدا کند، در رشته علوم تربیتی درس خواند و معلم شد.

دختر بچه های مدرسه میناب ۲ بار هدف قرار گرفتند

 راضیه تا همین پارسال، سه میلیون تومان حقوق می‌گرفت و امسال حقوقش ماهانه به هشت میلیون تومان رسیده بود و همه اینها بدون بیمه و مزایا. برادرش می‌گوید او خیلی مقید به درس‌دادن و آدم خلاقی بود. والدین بچه‌ها از او خیلی راضی بودند و دانش‌آموزانش خیلی دوستش داشتند.

 

مادر راضیه دو هفته است که چشم به در، نه چیزی می‌تواند بخورد و نه درست بخوابد: «ما هم دیگر مجبور شدیم یک مقبره را به صورت نمادین در کنار دیگر همکارانش در نظر بگیریم. به بنیاد شهید هم اعلام کردیم که اگر می‌خواهند روی سنگ قبرش چیزی بنویسند، بنویسند جاویدالاثر‌».

 میکائیل شب آخر را چطور گذراند؟

یک نقاشی کشید و نوشت همه بچه‌ها مردند ۱۱ ساعت قبل از صبح مرگبار شنبه نهم اسفند، آن نقاشی کشیده شد. یک برگه سفید از دفتر نقاشی سیم‌دار که رویش ساختمان مدرسه است، روی آن پرچم ایران، پنج بچه در حیاط مدرسه و سه موشک که بر سر آنها فرود می‌آیند. دو جمله هم در آسمان بالای سر مدرسه نوشته شده‌اند: «پچه‌ها مردن» و «نیروی نزامی». «بچه‌ها» و «نظامی» را میکائیل، در آخرین شب زندگی‌اش اشتباه نوشته بود و اگر از ساعت ۱۱:۱۰ صبح شنبه نهم اسفند، روز اول جنگی هولناک، بمب‌ها به مدرسه «شجره طیبه» میناب نمی‌رسیدند، حتما وقتی معلمش، «راضیه زمانی» که بدن متلاشی‌اش را از شنبه تا به حال هرچه گشتند پیدا نکردند، این جمله‌ها را می‌دید، درستش را به او یاد می‌داد.

 

میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داده و بعد با هم «سنگربازی» کرده بودند؛ میکائیل، «ایران» شده بود و کوروش، «آمریکا». سنگرها، بالش‌هایی رنگی و تفنگ‌ها، چند مداد که کنار هم دسته شده بودند. دست آخر میکائیل به مادرش گفته بود: «ایران برنده شد».

 

شکیبا دریکوند، مادر 31ساله «میکائیل میردورَقی»، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچال‌دار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود. حالا او و بعد از دو هفته، با همان موبایلی که روز آخر و در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به عادت هر روز و به خواسته میکائیل ۹ساله گرفت، از آخرین نقاشی‌اش هم عکسی گرفته و فرستاده است؛ به ضمیمه چند فیلم که حالا یادگاران صدا و تصویر یکی از دو پسر زن جوان اندیمشکی‌اند، پسری که به معلمش می‌گفت من یک فرشته‌ام، چون نامش، نام یک فرشته آسمانی است.

 

میکائیل، کلاس سوم دبستان و ۹ساله بود. روز اول جنگ که موشک‌های آمریکایی از راه رسیدند، او و ۱۶۷ دانش‌آموز دختر و پسر در مدرسه «شجره طیبه» میناب کشته شدند.

 

خانواده میکائیل، اهل اندیمشک‌اند و به‌ دلیل شغل پدرش به میناب مهاجرت کرده بودند. شکیبا دریکوند، آن‌طور که خودش می‌گوید، «تک و تنها»، در «غربت» و در‌حالی‌که «هیچ‌کس نبود دستش را بگیرد»، دنبال پسرش گشت، در مسیر خانه تا مدرسه، وقتی تمام شهر زیر پایش می‌لرزید، چند بار از هوش رفت.

 

«با پدرش تماس گرفتم که در آبادان کار می‌کند، منتظر بودیم مدرسه که تمام شد، خانه‌مان را بیاوریم خوزستان. پرسیدم چی شده؟ جنگ شده؟ همین‌طور که داشتم با او صحبت می‌کردم، موشک اول را زدند و آپارتمان تکان خورد. باز یکی دیگر. داد زدم و گفتم بچه‌ها. در بالکن دیدم مردم به سمت مدرسه میکائیل می‌روند. من هم رفتم. ترافیک بود، از ماشین پیاده شدم و بقیه‌اش را دویدم.

 

 آقایی آمد جلو و گفت همه بچه‌ها زیر آوار مرده‌اند. همان‌جا پاهایم بی‌حس شد و افتادم. خودم تک و تنها در شهر غریب. یک نفر نبود دستم را بگیرد، بلندم کند. خب، غریب بودم آنجا. یک نفر دیگر گفت برو بعضی‌شان زنده‌اند. باز جان گرفتم، بلند شدم و دیدم نه، آوار خیلی ریخته، اصلا وحشتناک. همان‌جا دوباره افتادم».

 

آن روز، مردم همه جمع شده بودند که کمک کنند اما حوالی ساعت سه بعدازظهر موشک سوم را به سوله‌های اطراف مدرسه زدند؛ همان سه موشکی که میکائیل در نقاشی‌اش کشیده بود. موشک سوم که خورد، امدادگران محوطه را برای یک ساعت خالی کردند اما تعدادی از پدر و مادرها که برای پیداکردن بچه‌ها به سمت آوار رفته بودند، در دم کشته شدند. شکیبا از همین یک ساعت که حسرت به دل دارد می‌گوید: «یعنی اگر کسی هم زنده مانده بود، در آن یک ساعت از بین رفت».

 

در ادامه، آن‌قدر از مدرسه جنازه آوردند که شکیبا طاقت نگاه‌ کردن‌شان را نداشت، به‌ویژه به صورت‌های‌شان که عمدتا قابل تشخیص نبود. آنجا یاد پسر دیگرش، کوروش افتاد که در مدرسه راهنمایی آرمان درس می‌خواند و با عجله رفت تا او را از مدرسه بردارد. «فکر می‌کردم همه مدارس را می‌خواهند بزنند».

 

دست آخر، ساعت هفت بعدازظهر، وقتی شکیبا، تنها همه شهر را سراسیمه دویده بود، خبردار شد که یکی از آشناها میکائیل را در ماشین سردخانه دیده، در‌حالی‌که کیفش روی سینه‌اش بوده است. شکیبا می‌گوید آن روز مادرها را برای تشخیص هویت راه نمی‌دادند اما او چون در شهر، مردی نداشت، خودش میکائیل را شناسایی کرد.

 

میکائیل را کنار دوست صمیمی‌اش، «علیرضا زارع» پیدا کردند. «او را با صورتی خونی و بدنی سالم، در‌حالی‌که کوله‌پشتی‌‌ مدرسه‌اش را بغل کرده بود، دیدم و از هوش رفتم». ««علیرضا زارع» هم دوست میکائیل بود اما در کلاس چهارم و از بدنش، نشانی پیدا نکردند؛ چون کلاس چهارمی‌ها کنار نمازخانه بودند که به طور کامل تخریب شده بود. همه‌شان مرده بودند.

 

«کامران میردورقی»، خبرنگار محلی اندیمشک و یکی از اقوام خانواده میکائیل به «شرق» می‌گوید بیشتر مردم میناب از قشر ضعیف اقتصادی‌اند. «خیلی از بچه‌ها خانواده‌ای نداشتند که دنبال‌شان بگردد. آنجا پسری بوده که آمده بوده دنبال خواهرهایش و گفته بوده که ما پدر و مادر نداریم».

 

میکائیل را سه روز بعد، در قطعه شهدای «بهشت زهرا لور» در اندیمشک به خاک سپردند و از او یک یادگاری عجیب به جا ماند: یک نقاشی‌ که او حتی تعداد بمب‌های آمریکایی را که مدرسه‌اش را خراب و هم‌کلاسی‌ها و معلمانش را با تن‌هایی تکه و پاره با خود بردند، به‌درستی پیش‌بینی کرده بود. حالا دو هفته است که قبرستان لور، محل رفت‌وآمد شکیبا و جواد میردورقی، همراه با پسر بزرگ‌شان کوروش است که خیلی به میکائیل وابسته بود؛ درحالی‌که هنوز به گفته خودشان، هیچ مسئولی نه در خوزستان و نه میناب، به آنها سر نزده است.

 

- چندتا از بچه‌های‌تان کشته شدند؟

دو نفر؛ سلما و اسرا

 

سلما و اسرا ذاکری، دو نفر از دانش‌آموزان دختر مدرسه شجره طیبه میناب بودند. مختار ذاکری و راضیه شهسواری، مادر و پدر آنها، اهل میناب‌اند، قبل از نهم اسفند، دو دختر و یک پسر داشتند و خانه‌شان پنج دقیقه با مدرسه فاصله دارد؛ خانه‌ای در محله زهوکی. سلما کلاس اول بود و اسرا کلاس چهارم.

مختار ذاکری، ۳۹ساله که عضو هیئت علمی دانشگاه فرهنگیان است، آن روز در خانه مشغول تدریس آنلاین به دانشجویانش بود. او قبل از تدریس و سر صبح، طبق روال هر روز، سلما و اسرا را به مدرسه برده و به خانه برگشته بود. تا اینکه حوالی ساعت ۱۰:۳۰، از مدرسه زنگ زدند و گفتند بیایید دنبال بچه که «جنگ از راه رسیده است.» مختار و راضیه تا بیایند سوار ماشین شوند، زمین زیر پای‌شان لرزید و وقتی راه افتادند، صدای دومین انفجار را شنیدند. رد دود را که می‌گرفتی، دقیق می‌رسید به مدرسه دخترها. «مدرسه را زده‌اند؟ نه امکان ندارد. اتفاق دیگری افتاده».

 

 شهر روی هوا بود؛ پر از شتاب و پریشانی‌ای که بعد از موشک‌باران، آدم‌ها را دچار می‌کند. زوج جوان تا به مدرسه رسیدند، فهمیدند که کار تمام شده است. آنها می‌دانستند که آنجا قبلا پایگاه نظامی بوده اما فکرش را نمی‌کردند، مدرسه هم دیگر برای بچه‌های‌شان امن نباشد. مختار ذاکری مثل بقیه خانواده‌ها می‌گوید دانش‌آموزان دختر همه برای پناه‌گرفتن رفته بودند نمازخانه و موشک به نمازخانه خورده بود. او معتقد است شاید اگر آنها در کلاس می‌ماندند، نصف‌شان زنده بودند. مختار و راضیه همان‌جا، روبه‌روی مدرسه فهمیدند معلم اسرا هم کشته شده، خانم «بصارده».

 

«این ماجرا سه شبانه‌روز طول کشید تا آواربرداری انجام و اجساد شناسایی شدند. یکی از بچه‌ها را همان شب شناسایی کردم و یکی را روز بعدش در سردخانه. اسرا را شب اول شناسایی کردم، در بیمارستان. سلما را فردایش. اول عکس‌های‌شان را در مانیتور نشان دادند. عکس‌ها را با هم گذاشته بودند ولی عکس سلما را بد گرفته بودند و نتوانستم تشخیص دهم، بنابراین او را حضوری شناسایی کردم».

 

دخترها به فاصله کمی در سردخانه دراز کشیده بودند. یکی شماره ۶۲ بود و یکی ۷۰. در گواهی فوت هر دو، علت مرگ را نوشتند: ««ضربه به سر». مختار وقتی می‌خواهد از وضعیت بدن دخترهایش بگوید، از کلمه «خدا را شکر» استفاده می‌کند که بدن‌شان متلاشی نشده بود. «ولی بدن ۹۰ درصد بچه‌ها از بین رفته بود». مختار آخرین لحظات را این‌طور به یاد می‌آورد: «دختر کوچکم به دختر بزرگم حسودی می‌کرد و برای همین لج می‌کرد و وقتی آنها را به مدرسه می‌رساندم، با من خداحافظی نمی‌کرد اما روز آخر که او را رساندم، برای اولین و آخرین بار به من دست داد و خداحافظی کرد».

 

مختار و راضیه یک پسر دیگر هم دارند که کلاس ششم ابتدایی است و در مدرسه «الگوی صالح» میناب درس می‌خواند. «می‌خواستم او را هم به مدرسه شجره طیبه ببرم اما خدا را شکر مدیر مدرسه اجازه نداد».

 

حالا آواربرداری تمام شده و اسرا و سلما در قبرستان اسلام‌آباد زهوکی میناب، کنار سه دانش‌آموز شهید دیگر دفن شده‌اند اما مختار هنوز نتوانسته بار دیگر به منطقه مدرسه سر بزند. از نظرش آنجا یک قتلگاه است و هیچ پدری نمی‌تواند به‌راحتی به قتلگاه فرزندانش برود. او حالا میناب را مصیبت‌زده می‌بیند. «اینجا هیچ وقت جنگ را ندیده بود. حتی در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق. اولین بار است اینجا جنگ می‌شود. حتی مغول به اینجا حمله نکرده بود. فقط قبل از شاه عباس، پرتغالی‌ها به میناب حمله کرده بودند».

 

بیشتر دانش‌آموزان کشته‌شده در بهشت زهرای میناب و عده‌ای هم در روستاهای اطراف دفن شدند. مردم شهر می‌گویند تا به‌ حال میناب را این‌طور سراسر عزا و ماتم گرفته و ناامید ندیده بودند. از ورودی میناب که وارد شوید، هر کوچه و محله چندین بنر و عکس از کشته‌شدگان دارد. هر بخش، روستا و محله‌ای یک تا چهار نفر کشته دارد.

 

حمید، یکی از ساکنان میناب، از «فاجعه‌» حمله هوایی به مدرسه شجره طیبه میناب سخن می‌گوید. چند دانش‌آموز کشته‌شده، فرزند اقوام یا دوستانش بودند؛ بچه‌هایی که بین هفت تا ۱۱ سال داشتند: «پدر حنانه ذاکری‌خواه، دوستم است. در این انفجار، همسرش، حنانه و یکی دیگر از اقوامش که هفت‌ساله بود، جان خود را از دست دادند. همسر او زودتر از خودش به مدرسه رسید و همان لحظه موشک دوم اصابت کرد و کشته شد. خود دوستم هم که به فاصله بسیار کمی به مدرسه رسید، صحنه انفجار را به چشم دید و خودش هم دچار علائم موج‌گرفتگی شد. یکی دیگر از دوستانم هم دو فرزندش را در این حادثه از دست داد».

 

حمید می‌گوید که والدین کشته‌شده در این حادثه به دلیل انفجار دوم در دبستان حضور داشتند: «انفجار اول ساعت ۱۰ صبح به نزدیکی مدرسه اصابت کرد. معلمان برای اینکه اتفاقی برای دانش‌آموزان نیفتد، همه بچه‌ها را به سالن نمازخانه بردند و با خانواده‌ها تماس گرفتند و گفتند دنبال بچه‌های‌شان بیایند اما موشک دوم دقیقا به نمازخانه مدرسه اصابت کرد. عده‌ای از والدین که شغل آزاد داشتند، رفتند و سریع فرزندان‌شان را بردند، اما عده‌ای دیگر به محض رسیدن به مدرسه در انفجار دوم کشته شدند». از خواهرزاده دوست حمید هیچ باقی نمانده، جز یک لنگه کفش. هیچ پیکری از او نتوانستند پیدا کنند: «همین دوستم برادرزاده‌اش، رها زارعی، را هم در این انفجار از دست داد».

 

- آنها را چطور پیدا کردید؟

یدالله شهرجو، معلم اهل میناب که امسال را در مدارس بندرعباس درس می‌داد و فاصله صد کیلومتری این شهر و میناب را روزانه طی می‌کرد، هنوز بعد از اخطار تخلیه مدرسه، کامل بیرون نیامده بود که خبر هولناک را شنید: «میناب را زده‌اند. یک مدرسه را زده‌اند». یدالله در معروف‌ترین مدرسه شهر، دو عزیز داشت: «علیرضا شهرجو»، هفت‌ساله و دانش‌آموز کلاس اول که برادرزاده‌اش بود و «زهرا اصغری‌فر»، هشت‌ساله و دانش‌آموز کلاس دوم، دختر خواهرزاده‌اش.

 

یدالله خبر را ساعت ۱۰:۳۰ صبح وقتی از مدرسه خارج شد و در ترافیک گیر افتاد، شنید. همان موقع همسرش زنگ زد و گفت صدای خیلی وحشتناکی از نزدیک خانه آمده؛ از سمت مدرسه که خانه آنها در شهرک المهدی که شهرک فرهنگیان است، یک کیلومتر با آن فاصله دارد. یدالله وقتی با همسر برادرش تماس گرفت، جز گریه، حرفی نشنید. علیرضا زیر آوار بود. آنها آنجا بودند، همه اقوام و فامیل تا شاید بتوانند کاری کنند. که نتوانستند. زهرا و علیرضا همان‌جا جانشان را از دست داده بودند.

 

«وقتی وارد شهر شدم، دیدم حالت شهر دیگر آن چهره طبیعی را ندارد. در مردم عجله و شتاب عجیبی بود. سمت بیمارستان هم همین‌طور. ورودی محله ما را هم بسته بودند. از یک راه فرعی وارد محله شدم. در مسیر نتوانستم ‌از برادرزاده و دختر خواهرزاده‌ام اطلاعی بگیرم و وقتی رسیدم فهمیدم آنها هم آنجا بوده‌اند و متأسفانه هیچ‌کدام زنده بیرون نیامدند. من آن روز نتوانستم به مدرسه بروم، چون روحیه‌ام شکننده است. حتی الان هم نمی‌توانم بروم آنجا را ببینم‌».

 

آن روز زهرا زودتر پیدا شد. او در زمان انفجار در حیاط بوده و موج انفجار پرتش کرده و گوش‌هایش را ترکانده بود، اما بدنش مجروح نبود و فقط خراشی کوچک بالای ابرو داشت. آنها که جسدها را دیده‌اند اما می‌گویند حتی کسانی که بدنشان از هم نپاشیده بود نیز حرارت، پوست بدنشان را برده بود و آنهایی که از داخل به بیرون پرتاب شده بودند، تکه‌تکه شده و از بدن‌هایشان قطعه‌های کوچکی به اطراف ریخته یا به دیوارها چسبیده بود و همه اینها همراه با بویی عجیب که تا چند روز پس از حادثه به مشام می‌رسید؛ ترکیبی از بوی خون و بدن‌های مانده زیر آوار.

 

مردم شهرهای کوچک مثل شهرهای بزرگ نیستند که وقت‌های حوادث بزرگ، تجربه داشته باشند. میناب هم اصلا تجربه این‌طور حوادث را نداشت و برای همین اهالی می‌گویند این اتفاق همراه شد با ازدحام خیلی زیاد که کار را سخت می‌کرد. همین هم شد که علیرضا برادرزاده یدالله دیر پیدا شد.

 

 تا بعدازظهر یکشنبه اثری از او نبود و در نهایت، خانواده کار سخت را انتخاب کرد؛ اینکه مادرش را ببرند در سردخانه تا بین اجساد دنبال پسرش بگردد. میناب یک بیمارستان به نام «حضرت ابالفضل» دارد با سردخانه‌ای با ظرفیت نهایت ۳۰ نفر. به همین دلیل هم بود که یکی از خَیران شهر، سالن بزرگ سردخانه‌ ماهی و میگویی را که به‌تازگی خریده و هنوز راه‌اندازی نکرده بود، در اختیار خانواده‌ها گذاشت.

 

همان‌جا مادر علیرضا دنبالش گشت اما دو جسد اولی را که دید، نتوانست طاقت بیاورد و آمد بیرون. روز‌ به دوشنبه رسید و این در حالی بود که گفته بودند سه‌شنبه تشییع است. در نهایت از بین اعضای فامیل، یک نفر که «دل بزرگ‌تری» داشت و صورت علیرضا را هم می‌شناخت، وارد سردخانه شد و ظهر دوشنبه گفت بین دو نفر شک دارد و چون صورت‌ها مخدوش است، نمی‌تواند درست تشخیص دهد. باز هم کار سخت از راه رسید؛ یک بار دیگر مادر علیرضا رفت تا بین آن دو کودک، عزیز کوچکش را پیدا کند. صورت آنها را با سِرم شستند اما چون چند روز گذشته بود، صورت علیرضا متورم بود؛ در نهایت، مادر از روی لباس ورزشی و جوراب و نشانه‌هایی که مادرها از آن سر در‌می‌آورند، او را شناسایی کرد و دکتر پزشکی قانونی هم تأیید کرد. بدن علیرضا چندان سالم نبود؛ یک پایش اصلا نبود و بقیه بدن هم خیلی آسیب دیده بود.

 

حالا یدالله و اهالی میناب می‌گویند بیشترین حسرتی که در خانواده‌ها و به‌ویژه بر دل مادرها مانده، یکی این است که چرا زودتر دنبال بچه‌هایشان نرفته‌اند و یکی اینکه چرا همه‌جا می‌گویند مدرسه دخترانه بوده است، در حالی که تعداد شهدای پسر بیشتر است. مادر علیرضا هم همین حسرت را دارد. او یک پسر دیگر هم دارد که کلاس ششم است و آن روز دندان‌درد می‌گیرد و به مدرسه نمی‌رود. علیرضا هم می‌گوید من هم نروم اما مادرش اجازه نمی‌دهد و همین بزرگ‌ترین پشیمانی زندگی او است: «کاش به حرفش گوش کرده بودم‌».

 

از کلاس علیرضا شش نفر کشته شدند و ۱۱ نفر زنده ماندند؛ چون از کلاس مجازی استفاده کرده بودند. یکی از مادرها به مادر علیرضا گفته آن روز توانسته برود و بچه‌اش را تحویل بگیرد؛ گویی او آخرین نفری بوده که آنها را دیده و حالا می‌گوید که همه بچه‌ها کیف‌ها و ظرف آبشان را جمع کرده و جلوی کلاسشان جمع شده بودند و معلم دم در کلاس ایستاده بود و یکی‌یکی بچه‌ها را تحویل می‌داد.

 

حالا غیر از آنها که به روستاها یا شهرهای دیگر منتقل شدند، بقیه بچه‌ها کنار هم در قطعه‌ای کنار بهشت زهرا میناب دفن شده‌اند و اهالی و خانواده‌ها می‌گویند عکس هوایی که همان روزها از این قطعه منتشر شده و بعضی آن را ساخته هوش مصنوعی می‌دانستند، کاملا صحت دارد.

 

یدالله شهرجو نیز مثل بقیه خانواده‌ها می‌گوید این مدرسه از اوایل دهه ۹۰ راه افتاد. آن زمان او معاون اداره آموزش و پرورش میناب بود و از نزدیک تحولات آموزشی شهر را می‌شناخت: «آن زمان یک‌سری از مدارس از بندرعباس برای مدارس نیروی دریایی سپاه مجوز می‌گرفتند؛ در ساحلی از جاسک تا میناب. مدرسه شجره طیبه هم یکی از مدارس غیرانتفاعی بود که مجوز آن توسط نیروی دریایی سپاه گرفته شد و اوایل مخصوص خانواده‌های سپاه بود، ولی بعدها مدرسه‌ای عمومی شد و حداقل ممکن‌ دانش‌آموزانی بودند که پدرشان نظامی است. بیشتر از یک دهه است که آنجا مکان نظامی نیست و متروکه شده. من هر روز از آنجا رد می‌شوم و ندیده بودم که نیروها بروند و بیایند‌».

 

چند روز پس از حمله به مدرسه شجره طیبه، چند رسانه آمریکایی، از‌جمله نیویورک تایمز، نوشتند که این حمله، نتیجه استفاده از داده‌های قدیمی ارائه‌شده توسط آژانس اطلاعات دفاعی ایالات متحده بوده است. صحبت‌های اهالی میناب در گفت‌وگو با «شرق» هم گزارش رسانه‌های خارجی را تأیید می‌کند.

 

ساکنان میناب مثل یدالله شهرجو می‌گویند از همه قشر در مدرسه شجره طیبه درس می‌خواندند؛ از کارمند تا کارگر و معلم. برادر یدالله و پدر علیرضا کارگر نقاش ساختمان است و خواهرزاده‌اش، پدر زهرا، یک مغازه کوچک در میناب دارد؛ هر دو با درآمدی کم که حالا بخشی از آن مثل بقیه خانواده‌های قربانیان بمباران مدرسه‌، تا همیشه صرف مراسم‌ها و خیرات آنها خواهد شد./ شرق

 

 

اخبار تاپ حوادث