رکنا، چهار روز است که یکی از دو تولهخرسی که پس از شکار مادرشان برای نگهداری موقت به پارک پردیسان منتقل شده بودند، در شرایطی مبهم و نگرانکننده از محل نگهداری خود ناپدید شده است؛ رخدادی که فراتر از یک حادثه، به نشانهای نگرانکننده از فروپاشی نظام مدیریت حیاتوحش در ایران تبدیل شده. اینکه چگونه تولهخرسی در قلب پایتخت، از میان تأسیسات سازمان حفاظت محیط زیست ناپدید میشود، اکنون به پرسشی اساسی برای افکار عمومی و فعالان زیستمحیطی بدل شده است.
در تهران، اگر به خیال لذت بردن از پیادهروی صبحگاهی کفش ورزشیتان را بپوشید و هندزفری در گوش بگذارید، خیلی زود متوجه میشوید که وارد یک میدان مین شهری شدهاید، نه یک مسیر سلامت! تهسیگارها، پوستمیوههای ناشناس، لیوانهای چایِ نیمهنوشیده، و لکههایی با منشأ نامعلوم، فقط بخشی از جذابیتهای پیادهروهای پایتختاند. اینجا نهتنها خبری از شهر انسانمحور نیست، بلکه انگار شهر برای زبالهها طراحی شده و ما انسانها مهمان ناخواندهایم.
رکنا، صبح روز ششم خرداد ۱۴۰۴، چهار قایق ماهیگیری از بوشهر روانه دریا شدند تا صیدی ساده و چندروزه داشته باشند؛ اما این سفر، با ورود ناخواسته قایقها به آبهای عربستان و بازداشت ۱۵ صیاد همراه شد. حالا خانوادههای آنها در بوشهر و شهرهای جنوبی در انتظار خبری از سفارت و وزارت امور خارجهاند، در حالی که یکی از دختران آنها میگوید: «پدرم فقط خواب بود؛ همین.»
ترکیدگی خط انتقال نفت در منطقه کرنج و نشت گسترده نفت به رودخانه، بار دیگر ضعف زیرساختهای فرسوده صنعت نفت و بیتوجهی به هشدارهای محیطزیستی را بهنمایش گذاشت؛ رخدادی که میتواند تبعاتی عمیق برای منابع آبی و تنوع زیستی در یکی از حساسترین زیستبومهای کشور به همراه داشته باشد.
کیارسی در گفت و گو با رکنا گفت: پاسخگویی به عملکرد وزارت آموزش و پرورش نباید تنها محدود به ۱۵ وزیر و سرپرست این وزارتخانه باشد؛ بلکه باید افرادی که در انتخاب و تأیید این مدیران نقش داشتهاند نیز زیر ذرهبین قرار گیرند. این پرسشها باید بهعنوان یک ضرورت جدی در راستای احقاق حقوق نسل آینده کشور دنبال شود.
در ایران امروز، چاق شدن همیشه حاصل پرخوری یا تنبلی نیست؛ گاهی تحمیل روزگار است. وقتی استرس، اضطراب مزمن، افسردگی پنهان و سفرههای فقیر شده جای تغذیه سالم را میگیرند، چاقی دیگر یک انتخاب شخصی نیست، بلکه پاسخ بیولوژیکی بدن به فشار بیامان زندگی است. ۴۰ درصد تهرانیها حالا با این چاقی تحمیلی زندگی میکنند؛ بدون آنکه بدانند ریشهاش در روان فرسوده و اقتصادِ لاغرشان است.
رکنا، حتی «روز جهانی بدون دخانیات» هم نمیتواند مانعی باشد برای گسترش آرام و بیصدا اما ویرانگر نیکوتین در بافتهای اجتماعی، از کلاس چهارم ابتدایی تا کافههای شهری، از سفرههای خانوادگی تا دکههای گوشه خیابان. در حالیکه آمار مرگومیر ناشی از دخانیات سالانه به ۶۰ هزار نفر در ایران رسیده و نیکوتین در پیوندی پنهان با افسردگی و نابرابری اجتماعی، جای پای خود را محکمتر میکند، این پرسش اساسی مطرح است که چرا در سایه بیتفاوتی، قوانین اجرا نمیشوند و چرا جامعه برای فرار از اضطراب، سوختن تدریجی خود را انتخاب کرده است؟
سه میلیون نفر در ایران با ناشنوایی زندگی میکنند.باید صدای کسانی را بشنویم که در سکوت زندگی میکنند، و بفهمیم که مشکل، فقط «نشنیدن» نیست؛ مشکل، «شنیده نشدن» است.
رکنا، جوانان ایرانی هر روز ساعتها هندزفری به گوش دارند؛ در خیابان، کلاس، محل کار یا تخت خواب. صدایی که برای فرار از شلوغی یا تمرکز استفاده میشود، بهتدریج گوش را فرسوده میکند.بیصدا، بیهشدار، اما جبرانناپذیر. کاهش شنوایی ناشی از هدفون، پدیدهای جهانی و روبهگسترش است که حالا در ایران نیز به بحرانی خاموش بدل شده است.
در دل سکوت مسئولان و زیر آفتاب سوزان جنوب، کوه هماگ پنج روز تمام شعلهور بود؛ اورسهای ۳۰۰ ساله، گونهای کهن و مراتع بومی در آتش سوختند، در حالی که آسمان منتظر هواپیما ماند و کوه منتظر آب. پایان عملیات اطفا اعلام شده، اما نه برای طبیعتی که زخمش تا سالها مداوا نخواهد شد.