غروب یک روز پاییزی در آخر مسیر از راننده خواست لحظاتی توقف کند، بعد گفت:

به گزارش رکنا، ببین آقا، یکی دوبار سعی کردم آن چه در دل دارم بگویم ولی نتوانستم اما این بار می گویم من به شما علاقه مندم...

از روز بعد سر وقت مشخص آن دو یکدیگر را می بینند. خانم مسافر دیگر کرایه نمی پردازد. کم کم بحث ازدواج پیش می آید و راننده قول می دهد که با او ازدواج خواهد کرد... مدت ها رابطه آن ها ادامه پیدا می کند. مسافر ناشناس احساس می کند خبری از ازدواج نیست و در نهایت متوجه می شود که راننده دارای زن و بچه است. برخلاف گذشته یکی دوبار وقتی با هم ملاقات می کنند کار آن دو به مشاجره می کشد. راننده از او می خواهد که از زندگی اش کنار بکشد ولی مسافر ناشناس مدعی است که باید ازدواج صورت گیرد والا موضوع را به زن او خواهد گفت...

در آخرین دیدار کنار خیابان خلوتی در سکوت کامل شب خودرو متوقف می شود، دختر ناشناس از راننده می خواهد که تکلیف او را روشن کند و راننده قاطعانه به او پاسخ می دهد که امکان ازدواج بین آن دو نیست. دختر اصرار می کند که من پدرم را در خواب دیده ام و او گفته که باید با تو ازدواج کنم. بگو مگو بالا می گیرد. مسافر ناشناس داد می زند که اگر فردا به خواستگاری من نیایی شکایت می کنم می آیم در خانه ات می نشینم و همه چیز را به زنت می گویم. در یک آن راننده دو دست خود را روی گلوی مسافر خود می گذارد و فریاد می زند:« خفه ات می کنم مرا تهدید می کنی؟» دقایقی بعداحساس می کند که مسافرش آرام شده است. دست از گلوی او بر می دارد ولی او برای همیشه خاموش می ماند.

وقتی از راننده تحقیق می کنم و دستور اعزام او را به زندان می نویسم اجازه می خواهد تا دختر چهار ساله اش را بغل کند. دختر به بغل بابا می پرد، از نگاه او پیداست که می خواهد بپرسد:«بابا چرا؟...» و بابا در حالی که گریه می کند ناخودآگاه به دخترش می گوید:«دخترم، بابات قربانی شد، قربانی یک وسوسه، وسوسه شیطانی.»برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

دکتر جعفر رشادتی

آیا این خبر مفید بود؟