سرم روی دفتر و کتاب بود و تنها راهی که بلد بودم مسیر مدرسه ام بود. خبر داشتم که برخی از همکلاسی هایم با چند پسر رابطه دارند. البته من زیاد اهل این حرف ها نبودم تا اینکه آن روز ظهر موقع برگشتن از مدرسه احسان سر راهم سبز شد. هول کرده بود و رنگ و رویش هم پریده بود، بدون هیچ حرفی کاغذی کوچک را به من داد و رفت.

چند لحظه ای همانجا ایستادم. حس کنجکاوی ام برانگیخته شده بود، می خواستم بدانم او چه چیزی برای من نوشته است برای همین آن تکه کاغذ را تا خانه داخل مشتم نگه داشتم. حس دوگانه ای داشتم از سویی ترس از یک رابطه ای که برایم گنگ بود و از سوی دیگر مشتاق ارتباط با جنس مخالف که برخی از دوستانم آن را تجربه کرده بودند.

بعد از اینکه به خانه رسیدم بلافاصله به اتاقم رفتم و تکه کاغذی که با عرق دستم حسابی نم کشیده بود را باز کردم. یک شماره تلفن همراه و پایین آن هم یک امضا با نام احسان بود. تکه کاغذ را لای یکی از کتاب هایم گذاشتم. روز بعد متوجه شدم که مادر و پدرم می خواهند برای عیادت خاله ام به خانه اش بروند. فرصت خوبی بود تا این ارتباط گنگ را آغاز کنم برای همین به بهانه امتحان و درس خواندن در خانه ماندم.

بدنم می لرزید و با ترس شماره احسان را گرفتم. همان زمانی که تلفنش داشت بوق می خورد منصرف شدم و خواستم گوشی تلفن را قطع کنم که او سلام کرد. صدایش به دلم نشست. برایم شارژ فرستاد تا با هم صحبت کنیم. زمان از دستم رفته بود و در یک گوشه اتاق نشسته و با احسان حرف می زدم. او گفت که چند ماهی مرا زیر نظر داشته و به پیشنهاد یکی از دوستانش آن کاغذ را برایم آورده است.

چند سالی گذشت و دوستی ما همچنان ادامه داشت تا اینکه دیپلمم را گرفتم. داشتم خودم را برای کنکور آماده می کردم و می خواستم به دانشگاه بروم اما احسان گفت که اصلا دوست ندارد من ادامه تحصیل بدهم. به خاطر یک عشق پوشالی پا روی ادامه تحصیلم گذاشتم و با این فکر که احسان همسر آینده ام است به همان دیپلم بسنده کردم و در خانه نشستم.

یک روز تماس گرفت و خواست شماره خانه مان را به او بدهم. می گفت می خواهد به اتفاق خانواده اش به خواستگاری ام بیاید. خودم را روی ابرها می دیدم و فکر می کردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم. جلسه خواستگاری که تمام شد پدرم گفت که موافق این پسر نیست اما چون من کمی دلم پیشش گیر است باید در مورد احسان تحقیق کند. او هنوز سربازی نرفته بود و کاری هم نداشت. بعدا هم پدرم گفت که چند نفر از همسایگان خانواده احسان گفته اند که او اعتیاد به مواد مخدر دارد. پدرم نظر قطعی اش را داد و البته مرا هم قانع کرد که این ازدواج به خیر و صلاحم نیست.

جواب رد دادم و از احسان خواستم برای همیشه فراموشم کند اما او دست بردار نبود. از آن روز مزاحمت های گاه و بیگاه احسان شروع شد. او مدام با تلفنم تماس می گرفت و من و خانواده ام را تهدید می کرد. می گفت نمی گذارد آب خوش از گلویم پایین برود. می گفت پای خواستگاری که بخواهد برای من بیاید را قلم می کند. یک روز هم توی کوچه جلویم را گرفت. به من حمله کرد و می خواست کتکم بزند که همان لحظه پدرم سر رسید. او یک مرتبه حتی به پدرم هم زنگ زد و پشت تلفن توهین کرد و برایش خط و نشان کشید.

راهی جز شکایت نداشتیم برای همین پدرم موضوع را به پلیس گزارش کرد. با تذکر جدی مأموران کلانتری 43 مشهد حساب کار دستش آمد که اگر به مزاحمت هایش ادامه بدهد دچار مشکل خواهد شد.

چند ماهی از او بی خبر بودیم تا اینکه متوجه شدیم ازدواج کرده و دنبال سرنوشت خودش رفته است. من هم مشغول درس خواندن شدم و حواسم جمع بود که دیگر چنین اشتباهی را تکرار نکنم. همه چیز آرام بود تا اینکه برایم خواستگار آ مد. خانواده بدی نبودند و پسرشان هم بد نبود. سربازی اش را تمام کرده بود و تحصیلات داشت و در جایی هم مشغول کار بود. تحقیقات ما از محل زندگی شان خوب بود و در و همسایه همه از آن ها تعریف می کردند ولی تحقیق آن ها از محله ما خوب در نیامد. یکی از همسایه ها از رابطه من و احسان خبر داشت و دعوای من او را در کوچه دیده بود و همه این مسائل را با کمی دروغ کف دست خواستگارم گذاشته بود برای همین این ازدواج سر نگرفت. بعد از این ماجرا دچار افسردگی شدم و دل و دماغ هیچ کاری را هم نداشتم.

حالا پی به اشتباه دوره نوجوانی ام می برم. من بهترین دوست و همدم را در خانه داشتم و با وجود آن ها به سراغ فردی دیگر رفتم. امروز می فهمم که به غیر از پدر و مادر هیچ شخص دیگری نمی تواند خلأ عاطفی انسان را پر کند. اگر از اول با مادرم مشورت کرده بودم و عقلم را به کار می گرفتم این طور نمی شد...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟